تبليغاتX
ناگفته های تارا

به پیشنهاد یکی از دوستان  در این پست معیارهای ازدواج به نظر سنجی گذاشته می شود.

پاسخ شما نه بر اساس شخص که بر اساس جنسیت مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

گرچه با موضوعی کیفی سر و کار داریم ولی به ناچار برای ملموس تر بیان کردن قضیه از مثال کمی استفاده می کنیم.

و اما سوال............

اگر بتوانید 13 میلیون تومان پول یا اعتبار برای طرف مقابلتون (دختر یا پسر ) هزینه کنید به هر معیار از معیارهای زیر چه مبلغی را اختصاص می دهید:

 

۱- زیبایی

۲- ایمان

۳- اخلاق

۴- خانواده خوب

۵- تحصیلات

۶- ثروت

 

و پاسخ خودم به عنوان اولین شرکت کننده در نظر سنجی ( البته ازجواب من جهت نگیرید، نظرخودتونو بگید):

 

۱-یک میلیون

۲-سه میلیون

۳- پنج میلیون

۴-دومیلیون

۵-یک و نیم میلیون

۶-نیم میلیون

 

 

--------------

 

پی نوشت: متاهلین عزیزهم بر اساس نظری که پیش از ازدواج داشتند میتوانند در این نظر سنجی شرکت کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:56  توسط تارا  | 

آیا نوع و میزان تحصیلات همسری که در آینده برای زندگی مشترک برخواهید گزید در انتخاب شما موثر است؟چقدر؟

عده ای معتقدند که تحصیلات ، فرهنگ و شعور نمی آورد و تحصیلکرده هایی هستند که نحوه درست برقراری ارتباط با همسر و خانواده را نمیدانند و در مقابل آدمهای کم سوادی اند وجود دارند که  مهارت ارتباطی بالایی دارند و میزان فهم و درکشون بیشتر از تحصیلکرده هاست.

من هم با این حرف موافقم.

ولی از طرفی نمیتونم این مسئله را انکار کنم که درجه تحصیلات یک انسان در ابتدای ارتباطی که پیش از شناخت عمیق با اون برقرار خواهم کرد روی دید اولیه من نسبت به اون تاثیر زیادی خواهد گذاشت.

از سوی دیگر چون در مورد خودم اعتقاد عمیقی دارم که تحصیلات روی ذهنیت و درک ام نسبت به بسیاری از مسائل اطراف ، تاثیر به سزایی داشته پس ناخود آگاه اگر با شخصی با تحصیلات خیلی پایین تر از خودم در مسئله ای اختلاف نظر پیدا کنم حتما در جستجوی ریشه مشکل فی مابین مان،  اولین موردی که به ذهنم خطور خواهد کرد و احتمالا روی آن هم متمرکز باقی خواهم ماند تفاوت در سطح تحصیلات خود و طرف مقابل ام است و اینجا حتی ممکن است به این مسئله فکر کنم که من بیشتر از او سواد و اطلاعات دارم و می فهمم و او ناآگاه است.

البته این به معنی غرور و تکبر بیجا نیست. چون همان طور که گفتم این اولین موردی است که به ذهنم میرسه و حتی اگردر ابتدا روی آن تاکید شدیدی هم باشد با گذشت زمان عوامل بیشتری را ریشه یابی خواهم کرد.اما همواره مورد اول را به عنوان یک علت قدرتمند در فرایند حل مسئله برای خود در نظر خواهم داشت چون پشتوانه آن ، همان اعتقاد عمیقی است که با رفتن به دانشگاه و بالارفتن سطح تحصیلاتم نسبت به خود پیدا کردم.

پس اینجا عقل حکم میکند که هنگام ازدواج برای جلوگیری از بروز اختلافات فکری در بعد از ازدواج ، به سطح تحصیلات همسر آینده ام در کنار فهم وشعور و شخصیت اش اهمیت دهم .

ولی کسی که  بتونه بدون در نظر گرفتن سطح تحصیلات و دقیقا بر اساس  فهم و شعور ، طرف مقابلش رو بپذیره پسندیده تره.

البته بگذریم از آقایونی که به خاطر مرد بودن و تلاش برای برتری، نه دلایلی که ذکر آن برفت ، حاضر به ازدواج با زنی که سطح تحصیلات بالاتری نسبت به انها دارد نیستند.

 

----------------

پی نوشت: از راهنمایی ها و دل گرمی هایی که دوستان در مورد پست قبلی مرحمت فرموده بودند خیلی ممنونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:5  توسط تارا  | 

4سال پیش گواهینامه گرفتم.الان می خوام تازه پشت فرمون بشینم.

چند سال پیش که کلاس می رفتم این حس رو نداشتم ولی این چند باری که رفتم تمرین نمیدونم چرا این قدر رانندگی برام کار طاقت فرسایی اومده جوری که همش از خودم می پرسم یعنی میشه تو همین تابستونی من راننده بشم.

خیلی شنیدم که راننده شدن مشوق میخواد . اگر کسی رو داشته باشی که بهت دل و جرات بده و با صبر و حوصله خطاهاتو نادیده بگیره یا بابت تخلفات طبیعی در حین یادگیری و تمرین بهت خرده نگیره ، کم کم  راه می افتی و خیلی زود می تونی رانندگی کنی.

ولی وای به حال وقتی که اطرافیان به خاطر خطاهات تحقیرت کنند و مدام چنین جملاتی رو بهت متذکر بشوند که آخه چطوری تورو در امتحان رانندگی قبول کردند. کی به تو گواهینامه داده. کی گفته که اصلا تو رانندگی کنی. مگه چشمات جدول رو نمیبینه. آخه آدم ماشینو تو دنده روشن میکنه.چرا اینجا گاز میدی. چرا اونجا ترمز نکردی و..............

که نهایتا این نتیجه برات حاصل یشه که یک انسان خنگی هستی که با وجود این همه راننده که میبینی در خیابون رانندگی میکنند ازعهده انجام این کار ساده بر نمی آی و بهتره رانندگی رو برای همیشه ببوسی و بذاری کنار.

حالا این که اطرافیان من از کدوم دسته اند . میشه گفت مخلوطه.

ولی من میخوام  هر جور شده راننده بشم.  یعنی میشه......!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:36  توسط تارا  | 

در عقل و شرع ( به گمانم) و عرف جای مشخصی برای فکر کردن تعریف نشده . مهم اصل  تفکره نه جای اون. ولی همه ما به تناسب راحتی و آسایش،  وضعیتی روبرای فکر کردن ترجیح میدیم.

بعضی ها دوست دارند یه جای دنج و راحت تنها بشینند و فکر کنند.

بعضیها دوست دارند وقتی می خواهند فکر کنند روی تخت خوابشون دراز بکشند.

بعضیها دوست دارند راه بروند.

برخی دوست دارند بروند کوه.

یا جلوی دریا بشینند.

یا بروند توی دل طبیعت.

برخی محیط های شلوغ رو ترجیح میدهند.

در زندگی شهری که مقتضیات خودش رو داره، من دوست دارم موقعی که میخوام فکر کنم سواریک اتوبوس بشم. البته اتوبوسی که یک جای خالی کنار پنجره برای نشستن داشته باشه. جایی که قشنگ بتونم از شیشه پنجره به تماشای خیابون و تلاش و تکاپوی مردم بنشینم.

اما اگه بهترین جا برای فکر کردن رو بخوام نام ببرم. نشستن جلوی دریا و خیره شدن به امواجیه که آروم آروم روی هم می لغزند.

شما کجارو برای فکر کردن ترجیح میدین؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:20  توسط تارا  | 

سلام به همه دوستان عزیزم.

چند روزی رفته بودم سفر.

مشهد.زیارت امام رضا.

جاتون خالی.خیلی خوش گذشت.

برای همه تون دعا کردم.

از سفر که اومدم و فرصتی دست داد و آمدم توی نت، یک راست رفتم سراغ کامنت های شما.

بعضی نظرات دقیقا بر مبنای همون شناختی بودند که تا پیش از این از خودم و اهداف و احساساتم داشتم.

بعضیها هم برام جدید و قابل تامل بودند.

به هر حال واقعا ممنون به خاطر توجهی که نسبت به این وبلاگ و نویسنده اش داشتید.

امیدوارم بتونم در ادامه راه بهتر از گذشته باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:53  توسط تارا  | 

نوشتن در اینجا شاید نوعی ابراز وجود باشه.

می نویسم پس هستم.

سعی کردم در این مدت بسیاری از افکار و دغدغه های ذهنی ام را روی این صفحه شیشه ای بیاورم.

و اکنون در پی یک بازنگری به خود وجودی ام دوست دارم از دوستان وبلاگنویس عزیزم که تابه امروز با این وبلاگ همراه بودند و خواندند و نوشتند بخواهم که صادقانه و بی پرده به این سوال پاسخ دهند.

شخصیت نویسنده این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟

 

 --------------------

پی نوشت: خواهش میکنم رودربایستی نکنید. من از شنیدن نقاط ضعفم بیش از تعریف و تمجید خوشحال خواهم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:45  توسط تارا  | 

با این چند فیلمی که جدیدا در سینما دیدم رسما اعلام میکنم که سینمای ایران به ابتذال کشیده شده.

لابد می پرسید که از نظر من ابتذال یعنی چی؟

آرایشهای بسیارغلیظ ، روابط صمیمانه وگاه عاشقانه یک زن متاهل با مردی غیر از همسرش و مرد متاهل با دوست دخترش، زدن حرف های بسیار رکیک و فحش های آنچنانی و...........

استالین میگه : اگر سینما ماله من بود با آن دنیا را فتح میکردم و سینماگران ما برای فتح جیبشان فیلم هایی با جذابیت های پوشالی و به اصطلاح گیشه ای می سازند و با ابزار سینما در واقع جامعه و فرهنگ و خانواده های مارا داغون میکنند.

مخاطبین اکثر این فیلمها هم که جوانان هستند یعنی کسانی که کاملا به واسطه احساسات و روحیه سرکشانه خود از تبلیغات اطرافشان تاثیر می پذیرند. میدونم که بسیاری از این وقایع در غرب هم اتفاق می افتند و دسترسی به آن هم از طریق اینترنت و ماهواره بسیار آسانه و لی وقتی ما می آییم و نمونه ایرانیشو ارائه میکنیم و چگونگی استفاده از این مقوله در فرهنگ ایرانی را به مخاطب یاد می دهیم تاثیر گذارتره.

از طرفی حتی اگر بسیاری از این فیلمها واقعیت های تلخ جامعه را نشان دهند ، بازهم قابل توجیه نیستند چون ما حق نداریم هر واقعیتی را ترویج دهیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:25  توسط تارا  | 

یادمه دوران مدرسه که زنگ های تفریح از سر بیکاری با دوستامون پای تخته با گچ  های مدرسه دوز بازی میکردیم یا بعضی وقتا که از سر شیطنت روی نمیکت هامون کندوکاری میکردیم مدیر و ناظم طی یک سخنرانی غرّا اومدند و برامون روشن کردند که اینها اموال بیت المال اند و شما حق استفاده شخصی یا صدمه زند به اونها رو ندارین و در مقابل اینکارها روز قیامت مسئولین.

همین شد که دیگه پای تخته گچ بازی نکردم یا دیگه با ته پرگار و سر اتودم نیمکتم رو سر کلاس سوراخ نکردم.حتی یه بار جای گچ هایی که الکی هدر داده بودم یک بسته گچ خریدم و بردم مدرسه.

شاید همین تربیتی که مدیر و ناظممون سعی کردند برامون جا بندازند سبب شد تا امروز نسبت به حق الناس و حقوق دیگران حساس باشم.

یکی میگفت این حق الناس به قدری ظریف و مهمه که شما اگر در خیابان خودتون رو در آینه بغل ماشینی نگاه کنید باید رضایت صاحب اون ماشین رو به دست بیارین.

البته این مثال رو برای این زدم تا اهمیت این موضوع رو بیشتر نشون بدم.

تعجب میکنم چطوری یک عده این قدر راحت میلیون ها و شاید میلیاردها تومان اموال مردم را بالا می کشند ونسبت به حساب و کتاب روز جزا بی توجه اند.

یعنی نمیدانند که خداوند حتی اگر از حق خود (حق الله) بگذرد از حق مردم نخواهد گذشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:40  توسط تارا  | 

رفتم نونوایی برای خرید یک عدد نان.

چهار ، پنج نفری تو صف بودند.مثل یک انسان منضبط وبا کمال رضایت ایستادم آخر صف.

فکر کن!

وقتی نوبتم رسید و به آقای نونوا گفتم یه دونه میخوام،آقای نونوا و تمام مشتریانی که پشت سرم بودند شروع کردند به  دعوا که خانوم واسه چی برای یه دونه نون ایستادی تو صف.

آخه یکی نیست بگه آقا جون من تو صف واستادم . من وقتم تلف شده . صدام در نمیاد. اون وقت شما ها دارین منو میزنین.

بگذریم از اینکه عده ای با پوزخند بهم چپ چپ نگاه می کردند و احتمالا داشتند پیش خودشون فکر میکردند این دختره لابد یه مشکلی داره.

راستش نمیدونم چرا این کاررو کردم. احتمالا یه مدتی بود تو صف نایستاده بودم. صف خونم کم شده بود.

آخه ما ایرانی ها به تو صف ایستادن عادت داریم . بگذریم از کسانیکه کاری به حق تقدم ونوبت ندارند و با کمال پررویی میان جلوی یه صف عریض و طویل و با افتخار میگن که ما به صف اعتقاد نداریم.

البته منم دیگه واقعا شورشو درآوردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:46  توسط تارا  | 

سناریو:

هردو عاشقند. شیفه یکدیگر.دلشون پرمیزنه برای دیدن هم و یک لحظه هم طاقت دوری از همدیگر رو ندارند.دوست دارند زودتر ازدواج کنند. بروند زیر یک سقف و باهم زندگی کنند.

خانواده های دوطرف مخالفند ، به دلایل متعدد. اما آنها همچنان با سماجت تمام بر ازدواجشان با یکدیگر اصرار می ورزند و هیچ توصیه و نصیحتی هم در آنها اثر نمیکند.

آنها یکدیگر را میخواهند.همین!

بالاخره ازدواج میکنند. حالا به آرزوی دیرینشون رسیدند.زندگی کنار هم زیر یک سقف توام با عشق.یک ماه ، دوماه، سه ماه..............یک سال از زندگی مشترکشان میگذرد.

کم کم میبینند دیگر از شور و نشاط و شیفتگی وعشق و علاقه دوران دوستی و نامزدی خبری نیست و سرانجام کار به جایی میرسد که هر کدام از خود می پرسند :  آیا من واقعا زمانی این آدم را دوست داشتم؟چرا؟

این سناریو سرگذشت کسانی است که ازدواج براشون مقصد بوده نه ایستگاه.

ازدواج نباید برای ما آخر راه باشد. ازدواج نباید هدف اصلی باشد.و گرنه با تحقق آن همه چیز تمام می شود.دیگه چه انگیزه ای برای ادامه باقی می ماند.

به نظر من  ازدواج در حقیقت یک ایستگاه است. ایستگاهی برای دوپینگ تا با نیرویی والا و تلاشی دوچندان این بار در کنار شریک و هراهی مطمئن در جهت رسیدن به هدفی متعالی که در ذهن و دلمان به آن ایمان داریم گام برداریم.

لذا در این راه این مهم خواهد بود که طرفین هدف متعالی مشترکی داشته باشند تا باهم و در کنار هم  برای دستیابی به آن تلاش کنند.  هدفی که  بستگی به ایدئولوژی وعقیده و ذهنیت هر فرد دارد پس بنابراین شناخت دقیق و پرس و جو از این مقوله پیش ازتصمیم به ازدواج ضرورت پیدا میکند.

ولی متاسفانه گاهی آدم ها آنقدر مبهوت و غرق در وجود یکدیگر میشوند که دیگر یادشان میرود یا اهمیتی نمیدهند که به این موضوعات هم فکر کنند واین سبب میشود که وقتی به هدف کوتاه مدت خود (ازدواج) میرسند دیگر برای بعد ازآن چیزی ندارند که بخواهند برای دست یافتن به آن تلاش کنند.آنها درک نکردند که طرفشان هرچقدر هم که خوب و مورد پسندشان باشد به هرحال فرشته ای بی عیب و نقص وبه تعبیری خدانیست. لذا پس از وصال و روشن شدن چشمشان به روی واقعیت ها ، کم کم تهی میشوند، بی تفاوت میگردند ودر بدترین حالت کار به تنفر می کشد.

گاهی هم هدف وجود دارد  اما بعد ازازدواج وقتی طرفین کم کم به شناخت واقعی از یکدیگر می رسند میبینند که چقدر هدف بلندمدت یا حتی مسیری که هرکدام از آنها در آن حرکت می کنند با هدف و مسیر شریکشان متفاوت است و اینجاست که اختلاف بالا میگیرد.

به نظر شخصی من والاترین هدف بلند مدتی که انسان میتونه برای خودش و در حالتی ایده آل برای همسرش داشته باشه ، شناخت خدا، توکل به خدا و گام برداشتن در مسیررضایت خدا است. بالابردن قدرت ایمان و کمک به خلق خداست.

کلا میشه گفت ازدواجی که خدا در آن حضور نداشته باشه( یعنی طرفین فقط به هم فکر کنند و وجود خالقشان را نادیده بگیرند )بعد از ازدواج هم خدا مراقبش نخواهد بود چون از اولش نبوده که تا آخرش هواتونو داشته باشه.

 

-------------------

 

 

پی نوشت:

1- مقایسه ای که در پست قبل میان اشیاء و انسان داشتم بیشتر نوعی مقدمه چینی بود و گرنه اعتراض برخی مبنی بر نابجایی این قیاس کاملا به جاست.

 

2- این پست پاسخ من به سوال پست قبلی بود از نگاه خودم ، خوشحال میشم نقدش کنید. دوستان دیگری هم  مثل امیر ، پراندیکاس ، دختر ایرونی ، خاطره، عطیه، مینا صدیقی و خیلی های دیگه ........... نظرات جالبی داده بودند که اگز دوست داشتید برای مطالعه می تونید به بخش کامنت های پست قبلی مراجعه کنید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط تارا  | 

براتون پیش اومده که ساعت یا تلفن همراهتون رو عوض کنید.

براتون سخت نبوده؟

من همیشه حتی اگر ساعت و گوشی ای گرانترو بهتر از قبلیها خریده باشم اوایل ( بدون درنظرگرفتن نوع تکنولوژی ) کارکردن با اونها برام سخته و مدت ها طول میکشه که بهشون عادت کنم. و دائم یاد همراهان همیشگی گذشته میکنم و دلم براشون تنگ میشه.یک جورایی حس بدی دارم که چطوری یک دفعه کنارشون گذاشتم. ساعت و موبایلی که همیشه و در همه جا کنارم بودند.

شایدهم یک جور وابستگی بهشون پیداکردم که منجرمیشه به راحتی نتونم فراموششون کنم.

اینها که وسیله اند، جان ندارند، من نمیدونم چطوری ماها آدمها رو که گوشت و پوست و احساس دارند به راحتی کنار میذاریم.

زن و شوهری که ادعا میکنند برای هم تکراری شدند. از همدیگه خسته شدند و یا بدون اذعان کردن این سخنان در عمل به راحتی یکدیگر را دردل فراموش کرده و دیگری را جایگزین و به یکدیگر خیانت میکنند.

یعنی همراه زندگیشان به اندازه آن تلفن همراه ارزش ندارد؟

نمونه اش را هم در این دنیای مجازی و در میان وبلاگ نویس ها زیاد دیده ایم. کسانیکه در ارتباطاتشون شکست خوردند و افسردگی و تنهایی باعث شده با نوشتن در اینجا روح زخم خوردشون رو تسکین دهند.

در اغلب اوقات خیلی از این افراد به ادعای خود با عشق ازدواج می کنند. پس چطور میشه که این قدر زود به ته خط می رسند؟حتی بعضیهاشون به زندگی زیر یک سقف هم نمیرسند و در همان دوران نامزدی همه چیز براشون تموم میشه.

به راستی چه چیزی باعث میشه که همراهان راه به رفیقان نیمه راه تبدیل شوند؟

 

--------------

پی نوشت: دوست دارم نظرات شما را در پاسخ به این سوال بشنوم و پاسخ خودم را به این سوال در پست بعدی بیان خواهم کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:45  توسط تارا  | 

کتا ب " دخترم فرح" را میخواندم . کتاب جالبیه اگر کسی به موضوعات تاریخی علاقه منده توصیه میکنم این کتاب را بخونه.

کلا کتاب های زیادی در مورد رویداد انقلاب ایران نوشته شده که برخی از آنها متعلق به شخصیت های نزدیک به دربار و حتی خود اعضای خاندان پهلوی است که به باور بیشتر تحلیلگران مسائل ایران، دو کتاب " پاسخ به تاریخ" محمردضا پهلوی  و " دخترم فرح" خاطرات بانو فریده دیبا( مادر فرح) برجسته تره . گرچه در بسیاری از این کتابها نویسنده کوشیده خود را مبرا از هر گناهی بداند و گناه فروپاشی رژیم را به گردن دیگری بیندازد، مادر فرح به علت ناآشنایی با ساخت و پاخت های سیاسی و غلبه احساسات زنانه بر مصلحت اندیشی، در کتاب خاطراتش بی پرده تر از دیگران سخن گفته و شاید گفته هایش نسبت به دیگر آثار نزدیکی بیشتری با حقیقت داشته باشد.

 

در پایان این کتاب توسط فریده دیبا جمله ای به عنوان حسن ختام آورده شده بدین مضمون:

من هنوز هم متوجه نشده ام که براستی در انقلاب ایران چه اتفاق روی داد و چه شد که محمد رضا در اوج عظمت به حضیض ذلت افتاد، فقط این را میدانم که اگر یک بار دیگر زندگی ام تجدید شود حاضرم دخترم را به یک کار گرو یا کارمند ساده بدهم و نگذارم زن شاه مملکت شود.

در مورد قسمت اول گفته ایشون توضیحی نمیدهم چون همه تا اندازه زیادی شنیدیم و میدانیم و در ادامه سخن شون کاملا مشخصه که اگرانسان دوباره به گذشته برگردد بدون داشتن تجربه و عدم آگاهی ها نسبت به اتفاقات آینده تصمیماتی که اتخاذ میکند تفاوتی نخواهد کرد مگر این که با آگاهی از سرنوشت و اتفاقات آینده(امروز) بتوان تصمیم درست تری گرفت که به دلیلی ناتوانی ما در مطلع بودن از آینده و برگشن تاپذیر بودن گذشته چنین امری امکان پذیر نیست و در صورتیکه منظور ایشون یک پیام اخلاقی به دخترخانوم ها  باشه که اگر یه روز شاه  مملکتتون ازتون خواستگاری کرد یه موقع  نکنه بهش جواب مثبت بدبد چون عاقبت ملکه شدن بدبختیه البته بدبخت به معنای رانده شدن از خانه و مملکت خویش.خب این هم دقیقا مشخص نیست چون شاهانی در سرتاسر جهان بودند که حکومت هاشون پایدارو مورد احترام مردم مملکتشون بوده و زنانشون هم با خوشی کنارشون زندگی کردند بنابراین این بستگی به شاهش داره و بهتره دختری که ستاره بخت و اقبال بهش روکرده و جناب پادشاه ازش خواستگاری کرده اول سبک سنگین کنه ببینه مردم اون کشور چقدر از شاهشون رضایت دارند و احتمال براندازی حکومت  اون شاه چقدره.گرچه سیاست این قدر بی پدر مادره که خیلی  اتفاقات را هم نمیشه در اون پیش بینی کرد و اما اگر منظور ایشون این بوده که دخترها نباید در ازدواج گول زرق وبرق زندگی و شوکت و مکنت و مقام و ثروت خواستگارشون رو بخورند بلکه باید براساس شخصیت و انسانیت، همسرشون را انتخاب کنند کاملا حق با اوست.

 

 

----------------

 

پی نوشت:

 

۱- من اصلا سیاسی نیستم. البته یک سری عقاید پایه ای دارم ولی سنگ هیچ گروه و حزبی را  به سینه نمیزنم. تاریخ همیشه برام جذاب  بوده و دوست دارم ازش درس بگیرم.پر واضح است که امروز و همین لحظه ی ما هم  تاریخ آیندگانمان است و آنان نیز ما را نقد خواهند کرد.

 

۲- دوست عزیزی به نام رضا مهربان چند وقتیه که دراینجا کامنت میذارن و منو از نظرات ارزشمندشون بهره مند میکنند وهر بار هم گلگی میکنند که چرا به وبلاگشون سر نمیزنم. جالب اینجاست که هیچ آدرسی هم به جا نمیذارند که من بدونم کدوم وبلاگ باید برم.امیدوارم این دفعه کامنت هاتون با آدرس وب سایت باشه دوست عزیز.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:36  توسط تارا  | 

به راستی هدف و انگیزه سازندگان تکنولوژی چت از ساختن اون چی بوده و ماایرانی ها داریم از اون چه استفاده ای میکنیم!!!!!!!!!

چت به فارسی به معنای گپ و گفتگوست که میتواند در هر موضوعی صورت بگیرد و توسط سازندگان هیچ محدودیتی برای آن در نظر گرفته نشده است. لذاخود استفاده کنندگان بنا بر اقتضای زندگی اجتماعی و انسانی، لازم است اخلاق را دراستفاده از آن رعایت کنند که میبینیم متاسفانه چنین نیست و هیچ قانون و مرجعی هم بر این مقوله کنترل ندارد و اگر بخواهد هم نمیتواند کنترل همه جانبه پیدا کند.

به هر حال چتیدن همیشه از موضوعات جذاب و پر چالش این محیط مجازی بوده است.

راستش انگیزه نوشتن درباب "چت" با خواندن این پست به سراغم آمد و اینکه آیا میشه برای یافتن همسر به واسطه این تکنولوژی برای همه نسخه واحدی پیچید، آن هم با وضعیت ناامنی و بی اعتمادی موجود در جامعه ایران؟

حالا من نمیخوام دامنه را محدود به یافتن همسر بکنم حتی در یافتن یک دوست هم این تکنولوژی چالش های خودش رو داره.

اولا باید اعتراف کنم دوستانی که لطف کردند  و در پست قبل نظر دادند و از تجربیاتشون گفتند همه انسان های بسیار شریف و مثبتی بودند که خداروشکر از اوضواع و احوال و نیات سوء خیلی از کسانی که وارد چت روم می شوند آگاهی ندارند و یا حداقل نخواستند اشاره ای بکنند. البته من هم نمیخوام صحبتی راجع به این موضوع بکنم که خودش جای بحث زیادی داره. ولی خب میدیدم اغلب نگاه مثبتی هم به آن نداشتند حالا یا خودشون تجربه نامطلوبی دارند یا بنا بر منطق و عقل استفاده  ازچت را توصیه نمیکنند.

فکر میکنید که واقعا چند درصد از چتگران به قصد واقعی دوستی ( چه اینترنی چه بیرون) و یا ازدواج در این محیط فعالیت میکنند و تازه در این فعالیت شان صداقت و اعتماد وجود دارد.چند در صد ازاین دوستی ها به ازدواج منجر میشود و در این زندگی مشترک رضایت طرفین وجود دارد.

اگر یک دانشجوی روانشناسی یا جامعه شناسی بودم حتما موضوع پایان نامه ام رو تحقیقی دراین زمینه و به طور کلی چالش های دنیای چت برمیداشتم چون به نظرم خیلی جای کار داره.

من فکر نمیکنم به طور کلی و خصوصا در جامعه ایران چت راه مطمئنی برای ورود تدریجی  یک ارتباط به خارج از محیط مجازی باشه. البته عده ای بیان میکنند که از این طریق حتی ازدواج کردند و راضی هستند اما به همون تعداد و شاید بیشتر هم کسانی بودند که از این مقوله ضربه خوردند. به نظر من فرمولی هم وجود نداره که بشه تدوین کرد تا شخص بتواند با عمل براساس ان از ارتباطش که از این محیط آغاز میشه (به قصد برقراری دوستی یا برگزیرن همسر) به یقین لطمنه نخورد. چون  شما در این حیطه با انسان سر و کار دارید که موجودی پیچیده و تاحدی غیر قابل پیش بینی است و به واسطه مزیت دیده وشناخته نشدن در این محیط، جلب اعتماد و صحت و امانت اطلاعات مبادله شده در آن هم همیشه با چالش روبروست.پس تلاش برای یافتن یک دوست یا همسر از این طریق یک ریسک بزرگ است.

لذا در بین نظراتی که میخوندم نظر محسن را پسندیم :

 

من بخاطر آزاد بودن محیطش به اونجا میرم .اونجا میشه راجع به هر موضوعی گپ بزنی.از عقاید مختلف بهره مند بشی و حتی بهشون کمک کنی یا کمک بگیری.
از یه نگاه چت روم محیطیه کاملا انسانی.محیطیه که اگه مسئله جنس-زمان و مکان افراد به قول هوسرل "اپوخه" بشه یعنی بهش توجهی نشه ذاتا وجه مثبت بارزی داره.
در مورد مضراتش باید یگم که مربوط میشه به توجه بیش از حد و فرا تر از محیط مجازی به آدما.در چت روم به گمونم باید به محتواها کار داشت نه صورتها.

 

فکر میکنم تجربیات خیلی از دوستان هم این نظر رو تایید کند.

براین اساس من نتیجه گیری میکنم که مفیدترین کاربرد چت ، آزادی برای بحث  هم زمان در هرموضوعی با هر انسانی از 6 میلیارد انسان روی کره زمین بدون ملاحظات جنسیت ، زمان و مکان و در چارچوب منطق و اخلاق است. اتفاقی که تنها به واسطه چنین تکنولوژی ای امکان پذیر می گردد.

 

----------

 

پی نوشت:

 

1- مشخص است که من چالش های چت را در ارتباطاتی مدنظر دارم که افراد نخستین آشنایی شان در محیط مجازی اتفاق می افتد نه اینکه با شناخت قبلی و آشنایی کافی در محیط واقعی بنابر شرایط در محیط مجازی چت کنند.

 

 2- حالا ممکنه کسی بدون هدف قبلی دوستیابی یا ازدواج و به واسطه همین تبادل عقیده(بهترین نوع چت) به فردی از جنس مخالف علاقه مند شود که باز در مسیر چت چالشناک قرار میگیرد.البته چون مبنای اون عقیده و محتوا بوده نه صورت و ظاهر شاید بشه گفت خطراتش کمتره.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:18  توسط تارا  | 

شما تا حالا چت کردید؟

آن هم در چت رومی مثل یاهومسنجر؟

آن هم با کسی که در اولین ارتباط ندیده اید و نمیشناسیدش؟

آیا با هدف مشخصی وارد این محیط شدید یا تنها هدفتون سرگرمی و گپ تصادفی با هرکسی بوده است؟

آیا تا به حال شده که با هدف قطعی پیدا کردن یک دوست از جنس مخالف وارد این محیط شوید؟

اگر بله آیا براتون مهم بوده که حتما اونو یا عکسش رو ببینید؟

آیا صرفا با دیدن عکس اون تونستید به اون و حرفاش اعتماد کنید؟

آیا اگر با اون قراری بیرون از محیط اینترنت گذاشته و ملاقاتش کردید اون شخص رو دقیقا همون انسانی

دیدید که وقتی پشت کامپیوتر اتاقتون نشسته بودید و با اون از طریق چت حرف میزدید تصور کرده بودید؟

آیا تا به حال به این فکر کردید که برای پیدا کردن همسر آیندتون وارد محیط چت شوید؟

اگرخودتون از این طریق همسرتون رو پیدا کردید یا اگر کسی رو میشناسید که از این طریق با همسرش آشنا شده و ازدواج کرده، آیا از زندگی با هم رضایت دارید یا دارند؟

شما فکر میکنید چت روم یا به طور کلی اینترنت میتونه راه مناسیبی برای پیدا کردن یک دوست یا همسر باشه؟

 

---------

  

پی نوشت:از سوالات بالا هر چند تا شو که تونستید جواب بدید. دوست دارم از حرف های خودتون نتیجه گیری کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط تارا  | 

زندگی دوم خیلی افراد در این دنیای مجازیه.

نمیدونم چرا سخته برام تا بین این دنیای مجازی و دنیای واقعی تعادل برقرار کنم.

صبح که از خواب پا میشم همش دلم تاپ تاپ میکنه بیام اینجا. یه روز که نیام تو نت انگاری یه چیزی گم کردم. درگیری ذهنی ای که این دنیا برام ایجاد میکنه وقتی مشغول انجام کارهای مهمتری در دنیای واقعی هستم اصلاخوب نیست.

از این وبلاگ هم که دیگه نگو. بدجوری بهش عادت کردم.

لعنت براین وابستگی که ذاتاچیزخیلی بدیه ،به هرچیزو هرکس فرقی هم نمیکنه.

البته تا هر وقت که حرفم بیاد وچیزی برای گفتن داشته باشم تعطیلش نمیکنم.از نوشتن در اینجا لذت میبرم.

اینجا راحت میشه هر حرفی رو زد.جای خوبیه برای گفتن ناگفته ها. البته سعی میکنم سنجیده و رو حساب حرف بزنم.

اگر گاهی فاصله میان به روز کردن هام کوتاه میشه تقصیر ذهن فعال و درگیرمه. اگر مسئله ای رو که به دغدغه ذهنی ام تبدیل شده همون موقع ننویسم نوشتنش در آینده برام لطفی نداره.

وقتی هم نظرات دوستان یا به عبارتی بازخورد حرف ها مو میخونم انرژی بیشتری میگیرم. من همین جا از شماها خیلی چیزها یاد گرفتم. ازنوشته هاو نظراتتون ایده گرفتم. ازتجربیات و معلوماتتون استفاده کردم، بردرستی برخی باورهایم شک کردم و بر برخی استوارانه تر ایستادم.

ممنون از همراهی شما.فعلا که هم چنان نهضت ادامه دارد.

 

...........

 

 

پی نوشت: خیلی بی ربط با موضوع این پست ، لطفا اگر کتاب های خوبی در زمینه تاریخی، اجتماعی، روان شناسی،داستانی..............می شناسید به من معرفی کنید. متاسفانه اینترنت دامنه مطالعات غیر مجازی ام را محدود کرده ٬ باید فکری به حالش بکنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط تارا  | 

 

بعضی وقتا که از محیط و جامعه خسته میشم پیش خودم فکر میکنم در اولین فرصت ممکن از این مملکت فرار میکنم. نه اینکه از اون ور آب برای خودم یک بهشت برین تصور کرده باشم. اما با تعاریف و توصیفاتی که شنیدم  اولا وضعیت  احتماعی برخی مناطق را بهتر از اینجا میبینم و از طرف دیگه دوری از محیط جامعه خودمون (بدون توجه به جایی که خواهم رفت) را برای بهتر شدن وضعیت روحی ام مناسب میپندارم.این یعنی تغییر بیرونی.

 

اما گاهی هم به این موضوع فکر میکنم که آیا بدون تغییر چیدمان اطرافم و تنها با ایجاد تحول درونی میتوان به وضعیت