|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
عید نوروز رو همیشه دوست داشتم ، از همون بچگی ها باحال و هوای زمان خودش. روز اول عید ، خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ، عیدی از بزرگتر ها و ............حتی اون پیک شادی ای که دو روز از عید نگذشته بود از کم طاقتی بیشتر شو نوشته بودم و سوالاشو تا جایی که بلد بودم حل کرده بودم. تا الان که ذره ای از علاقه ام به عید ونوشدن و سال جدید کم نشده. از ده روز قبلش حال و هوای عید منو میگیره. اصلا دلم به کار نمیره. همش منتظره عمونوروزم. این روزها عیدم برام شده یه دل خوشی. از همون دل خوش کنک هایی که به بچه ها میدن تا بهانه نگیرن. تا خواسته های دیگه شون یادشون بره . یادم بره چه رویاهای قشنگی داشتم که الان به کلی محو و ناپدید شدند. یادم بره چه چیزهایی میخوام که الان ندارم. یادم بره چه غم و غصه هایی تو دلمه. یادم بره دارم توچه جامعه ای زندگی میکنم. یادم بره من و هم نسلانم چه مشکلاتی داریم. یادم بره چقدردنیا بی وفاست. یادم بره آدمهایی رو که از اعتماد ما سوء استفاده میکنند. یادم بره آدم هایی رو که ارزش محبت رو نمیدونند و نمی فهمند. یادم بره آدمهایی رو که بی محابا ظلم میکنند. یادم بره چقدر بعضی روزها دنیا برام سیاهه سیاه میشه. یادم بره چقدر تنهام. یادم بره چقدر خستم. اما من همش یادم میمونه. یادم میمونه تا لحظه سال تحویل زیر لب زمزمه کنم : خداجون شرمندتم کم آوردم ، واز خود خودش کمک بخوام. به یادتون هستم. شما هم تو اون لحظه عزیزمنو فراموش نکنید لطفا.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وای که چقدر این بچه ها عجله دارند. عجله دارند زودتر بزرگ شن. مادره برای اینکه یه لیوان شیررو به زور به بچش بده بخوره میگه : اگه شیر نخوری بزرگ نمیشیها. چند روز پیش یکی از همین بچه ها به من می گفت میخوام زودتر بزرگ شم این کارو بکنم اون کارو بکنم. خلاصه کلی نقشه داشت که زودتر بزرگ شه تا بتونه انجامشون بده . تو دلم بهش خندیدم . فکر میکنه دنیای ما آدم بزرگ ها چه خبره. نمیدونه تا فرصت داره باید از کودکیش و دنیای اون لذت ببره. ببین چه دنیاییه! تا بچه ای همش منتظری بزرگ بشی. وقتی هم بزرگ شدی حسرت تجربه دوباره یه روز از روزهای کودکیت رو میخوری. دنیای بچگی تون یادتونه؟قشنگ نبود؟ پاکتر و ساده تر از دنیای بزرگترها٬همین دنیایی که الان دارید باهاش سر میکنید. یه دنیای ساده بود با آرزوهای رنگ و وارنگ. اون موقع ها دنیا برام مثل یه دفتر چه نقاشی با برگ های سفید سفید بود که من باید با مداد رنگیهام قشنگترین نقاشیهامو توش میکشیدم. این بود دنیای قشنگ کودکی من........ ولی الان که وارد دنیای ادم بزرگ ها شدم .همه چیز برام عوض شده. اگه تا همین چند سال پیش هم زندگیمو همون دفترچه نقاشی میدیدم که باید با موضوع دلخواه ( آزاد) به سلیقه خودم هرچی میخواستم توش بکشم حالا دیگه فکر میکنم زندگی من اون دفترچه نقاشی سفید سفید نیست. بلکه مثل یه کتاب آماده میمونه که تمام نقاشی هاش از قبل توسط یه نقاش ماهر با مداد سیاه کشیده شده و من فقط مامورم که اونها رو رنگ آمیری کنم تا بیشتر به چشم بیان. مسئله ای که گاهی این روزها ذهنمودرگیرخودش میکنه اینه که دارم در یک مسیر از قبل تعیین شده حرکت می کنم.
پی نوشت: اگرچه کامنت شخص خاصی انگیزه ی نوشتن پست قبل بود ولی مخاطب اون تمام خوانندگان وبلاگم بودند. قصدم این بود که کلا از به وجود امدن هرگونه سوء تفاهم چه الان و چه در آینده جلوگیری کنم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:29 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تازگی ها با این دنیای مجازی آشنا نشدم. مدتهاست. اینجا هم اولین وبلاگ و اولین تجربه وبلاگ نویسی من نیست. همون طور که در معرفی خودم گفتم دوست دارم در این وبلاگ حرف هایی رو بزنم که توی دنیای واقعی به راحتی نمیتونم برای کسانی که منو می شناسند بازگو کنم. ذاتا آدم درونگرایی هستم. غم و غصه هام رو همیشه توی دلم ریختم. این موضوع مدتهاست اذیتم میکنه. برای همین تصمیم گرفتم تا حرف هایی را که روی دلم سنگینی میکنند اینجا بیرون بریزم. این طوری دوستان زیادی پیدا میکنم که هم درد و دلهای منو می خونند وهم از اونجایی که میدونند من خارج از این دنیای مجازی اونها رو نمی شناسم راحت تر منو ازنظرات یا راهنمایی ها و تجربیاتشون آگاه میکنند. از طرفی وقتی به وبلاگ دوستانی که اینجا پیدا کردم سر میزنم وقتی حرف های دلشونو میخونم . اون موقع دیگه فکر نمیکنم این دردهای درونی من فقط اختصاص به من داره. اون موقع می فهمم هم نسل های من دردهای مشترک زیادی دارند. این طوری تحمل سختیها برام بیشتر میشه. چون در این دنیای مجازی٬بیشتر، از احساسات درونیم مینویسم که حتی درمورد خیلی از اونها با دوستان دنیای واقعی ام هم ، صحبت نکردم بنابراین ترجیح میدم رابطه ام با دوستانی که در این دنیای بیصدا برقرار میکنم در حد همین وبلاگ باقی بمونه و حتی به ای میل و چت و امثالهم هم کشیده نشه چه برسه به ملاقات رودررو. پی نوشت: با توجه به آنچه در این پست نوشتم فکر میکنم واضح باشه که من اینجا دنبال شوهر یا تقاضای کمک و دادن اگهی جهت معرفی شوهر مورد نیاز نیستم . به عبارتی اصلا به ازدواج های اینترنتی اعتقادی ندارم.( در پاسخ به همه کس و هیچ کس )
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توی پست قبلی نوشتم خیلی به کوه نوردی علاقه مندم چون ازش لذت میبرم . یکی دیگه از تفریحات سالمی که عاشقشم دوچرخه سواریه. نزدیک به چهار پنج سال هم میشه که سوار نشدم. متاسفانه در مورد استفاده از دوچرخه برای رفت وآمد در شهر در کشور ما فرهنگ سازی نشده، مخصوصا برای خانوم ها. اگر دست خودم بود دوست داشتم یه دوچرخه پیشرفته می خریدم . هر جا هم که میخواستم برم با همین دوچرخه ام میرفتم . حتی دانشگاه ، سر کار ، خرید و................... اتفاقی که همین الان در بعضی از کشورهای آسیایی مثل هند و ژاپن داره می افته. هم ورزشه و هم از آلودگی هوا و ترافیک در سطح شهر جلوگیری میکنه. ازرویاهای شیرینم سفر به دور دنیاست اونم با دوچرخه. اما فقط یه رویاست. توی زندگی اولویت های مهمتری هم دارم که هنوز بهشون نرسیدم. ------------------- پینوشت: آخرين باري كه دوچرخه سواری کردم توی پارک چیتگر بود. پیست استقامتش که از وسط جنگل رد میشه رو خیلی دوست دارم. حیف که در این مورد هم یه هم پا لازم دارم که باهام بیاد ولی به همون دلایلی که توی پست قبلی گفتم تا الان به دلایل مختلف موقیتش پیش نیومده.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:26 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هوس کوه و کوهنوردی کردم خفن. فکر می کنم خیلی بهش نیاز دارم. یک سالی هم میشه کوه نرفتم. خیلی خیلی ازش لذت می برم. وقتی دلم میگیره دوست دارم بالای قله یه کوهی بودم تنهای تنها. اون وقت ازاونجا نزدیک تربه آسمون خدا با تمام وجود صداش می کردم و درد درونم را فریاد می زدم . درست مثل همین عکسی که گوشه وبلاگم میبینید. کوهنوردی بهم آرامش میده. یه جورایی بهم می فهمونه که دربرابر مشکلات و سختیهای زندگی باید صبور باشم. تحملمو زیاد میکنه. شاید همین ویژگیهاش سبب شه که وقتی از سر دلتنگی هوس کوه به سرم میزنه تا بخوام برسم به سر قله اش که با صدای بلند داد بزنم ، آن قدر آروم شده باشم که فقط دلم بخواد اون بالا بشینم وبا چشم اندازی عالی به شهری نگاه کنم پر از آدم هایی که شاید مشکلات من انگشت کوچیکه ی مشکلات بعضی از اونام نباشه. اون موقع احتمالا به جای فریاد ، آروم آروم زیر لب خدا رو شکرمی کنم و برای رسیدن به آرامش و تحمل سختی ها از خدای مهربونم طلب کمک می کنم. کوه نوردی تنهایی مزه نمیده. وقتی یه پا داشته باشی انگیزت برای بالا رفتن بیشتره. از طرفی چون دخترم تنهایی هم جرات نمیکنم برم. وقتی به دوستای دانشگاهم پیشنهاد کوه را دادم همه کار داشتند و گفتند بذار برای بعد از عید. دوستای دوران مدرسه ام هم که بیشترشون ازدواج کردند. فقط یکی از دوستای خیلی صمیمیم بود که قبول کرد همراهم بیاد که اونم دوسه باری که با هم قرار گذاشتیم بریم هر دفعه اش یه اتفاقی پیش اومده که برنامه رو کنسلش کردیم. حالا فعلا قرارگذاشتیم اگر بشه یه روز توهفته آینده به این احساس نیاز ما پاسخ مثبت داده شود.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:16 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه بار توی وبلاگ قبلی ام نوشته بودم : آدم هر چقدر کمتر بفهمه راحت تر زندگی میکنه. واقعا بهش اعتقاد دارم. تو یه محیط پاک و پاکیزه بزرگ شدم وحدود شش سال پیش کاملا پاستوریزه وارد دانشگاه یا بهتر بگم جامعه ای شدم که همه جور آدمی با انواع تفکر و عقیده و ادب..........( بقیه شم خودتون میدونید) توش زندگی میکنند. تصور کنید اون اوایل جوک هایی که هم کلاسیهای دانشگاهم برای هم تعریف می کردند و بعدش از ته دل غش و ریسه می رفتند برای من کاملا نامفهوم بود طوریکه مثل این بچه خنگ ها با تعجب فقط نگاشون می کردم حتی از ترس اینکه دستم بندازن که تو چطور به این سن هنوز ربط اهالی فلان شهر رو با............نمیدونی جرات سوال کردنم نداشتم. خب بالاخره این دنیای مجازی و امکاناتی که به واسطه اون برای همه نوع آدمی فراهم شده که تفکراتشون رو آزادانه در اختیارمخاطبین قرار بدن منم بی بهره نموندم و کم کم جواب سوال های هرگز نپرسیدمو گرفتم. یادم میاد وقتی رفتم دانشگاه چقدر عطش دونستن داشتم .عطش فهمیدن چیزهایی که میدیم همه می دونن و من هم برای کنجکاوی یا شاید برای اینکه جلوی بقیه کم نیارم دنبال دونستنشون بودم. حالا خیلی چیزا میدونم.شاید بیشتر از اندازه ای که باید بدونم. بیشتر از ظرفیتم. فکر می کنم آدم هر چقدربیشتر بفهمه و بدونه توقعش هم میره بالاترو وقتی نتونه به انتظاراتش پاسخ بده ،این دونستن ها به نفعش نبوده که هیچ میشه براش عذاب اولا. کاش می تونستم دوباره همون دختر پاستوریزه ای بشم که از هیچ چیز بد و زشت به ظاهر جذاب و اغوا کننده این دنیا خبر نداشت . اون وقتا که کمتر می دونستم راحت تر زندگی می کردم. فهمیدن هم از اون راه هاییه که هیچ برگشتی براش نیست...................
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قبل از هرچیز تشکر میکنم به خاطر کامنتهای امید بخش و مفیدی که دوستان در پست قبلی برام نوشته بودند. فکر میکنم روی ظرفیت تحملم برای پذیرش تغییر و تحولات اطرافم بیشتر باید کارکنم. راستش وقتی به این موضوع که چرا به چیزهایی که دل میبندم نمیرسم فکر میکنم به این نتیجه میرسم که شاید خدا از این طریق میخواد به من بگه که به هیچ چیز تو این دنیا نباید دل بسته بشم چون این جهان گذرا و فانیه. یاد یه حدیثی می افتم به این مضمون( دقیقا نمیدونم برای کیه): بر آنچه که از دنیا به شما می رسد خیلی خشنود نگردید و بر آنچه از دست می دهید خیلی اندوهگین نشوید. نمیدونم درسته یا غلط ! ولی این مقدمه ای که گفتم توجیهی شده برای یک تحول دیگه ای که این روزها در من رخ داده. یه تغییر دیگه ای که توی این مدت در رفتارم میبینم اینه که مدتیه که از هیچ چیز ذوق زده نمیشم. یادم میاد قدیما از خریدن یه کیف یا کفش نو،کلی ذوق میکردم یا شنیدن یه آهنگی که خیلی دوستش داشتم من رو کلی به وجد می آورد.اما الان خیلی وقته که خریدن یا نخریدن یه لباس جدید چندان برام اهمیت نداره. شاید واقعا برای این می خرمشون که لباسهای جدیدم یه جور حفط آبرو باشه جلوی دیگران مثلا نگن این دختره نداره که یک ساله فقط یه جفت کفش پاش میکنه یا داره ولی خسیسه خرج خودش نمیکنه. قبلا برای دل خودم اینا رو میخریدم برای اینکه وقتی یه لباس نو می پوشیدم بهم احساس خوبی میداد، کیف میکردم. ولی مدتیه( فکر میکنم زمانش برمیگرده به همون اتفاقی که ازش حرف زدم) نسبت به همه اون چیزهایی که یه زمانی منوسرذوق می آوردند بی تفاوت شدم. نمیدونم این خوبه یا بد! اگر خوبه پس چرا آدمهای خوشبخت از تک تک لحظه های زندگیشون لذت میبرند واحساس رضایت می کنند. واگربده چی میتونه این وضعیت اسف باررا برای من تغییر بده!
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمیدونم این چیزی که میخوام بگمو شما هم حس کردید یا نه؟ یه دفعه یه اتفاقی توی زندگی آدم می افته که اگر نگاهش کنی چیز خاصی هم نیستا خیلی ساده و طبیعیه اما به طورغیرمستقیم روی باورها و پیش فرض های ذهنی انسان اثر میگذاره. ساده ترین حالتش اینه که یه مدتی ذهنتو درگیر میکنه و بعد هم فراموش میشه بدون اینکه روی اعتقاداتت تاثیر اساسی گذاشته باشه اما درجدی ترین حالتش به همه چیز شک میکنی و توی یه برزخی گیر می افتی که شناخت راه درست و غلط برات خیلی سخت میشه! احساس میکنم یه تحولی در درونم درحال رخ دادنه. گرچه میخوام وانمود کنم که چیزی عوض نشده وهمه چیز مثل همیشه است اما خودم خوب میدونم که دارم به خودم دروغ میگم . و فکر میکنم آغاز و جرقه همچین تحولی برای من از تابستان گذشته بود، با یک اتفاق خیلی خیلی ساده و معمولی. ازدواج یکی از دوستان خیلی صمیمیم که خیلی به هم نزدیک بودیم اما بعد از ازدواجش دیگه حتی به من یک تلفن هم نکرد و رابطه ما تبدیل به یک رابطه یکطرفه شد و این سبب شد من احساس تنهایی خیلی شدیدی بکنم و شاید همین موضوع بسترمناسبی را جهت فکر کردن برایم فراهم کرد، تا من خیلی عمیقتر به زندگی واحساسات خودم نگاه کنم. این فکر کردن هنوز منو به نتیجه ی درستی نرسونده وهنوز دارم تو همون برزخی که گفتم دست و پا میزنم. توی این مدت دیدم به زندگی عوض شده .اینو مطمئن شدم که روزگار و آدماش بی وفاهستند.چون خیلی دیدم آدمهایی را که بسیار دوستشون داشتم یا برام خیلی عزیز بودند علی رغم اینکه من به هر طریقی سعی در حفظ رابطمون داشتم ،با گذشت زمان و دوری یا پیداکردن همسفر همیشگی زندگیشون دیگه سراغی از من نگرفتند . اینو فهمیدم که خودم را زیادی به دیگران مخصوصا دوستانم وابسته کرده بودم که جدایی از اونا این قدر برام سخت بوده. نمیدونم چه سرّی توشه ولی بعد این 24 سال زندگی به یه نتیجه ای رسیدم :اکثراوقات( نه همیشه)هر چیزی را که توی زندگیم خیلی دوست داشتم و با همه وجود طلب کردم و میخواستمش و حتی برای رسیدم بهش تلاش هم کردم بهش نرسیدم .لذا حرفهای پائولوکوییلویی برام قابل قبول نیست گرچه حتی مدتی سعی کردم با تکیه بر اونها به نتیجه برسم. ناکامی های مکرر بیخبر ازهمه جا کم کم و آرام آرام تاثیر خودشون رو روی من گذاشتند و سرانجام این غده سرطانی در تابستان گذشته با اتفاق ساده ای که برام افتاد شناخته شد یعنی وقتی که فهمیدم همه وجودم را در برگرفته. علائمش گریه های شبانه و سکوت بی پایانم بود. رنجی که تماما در درونم مدفون میکردم. دیگر آرزو و رویای نداشتم . انگار همه یک شبه مردند. یاد اون دختر پونزده شونزده ساله ای می افتم با اون همه آرزو و امید که چشم به دنیایی داشت که می خواست عوضش کنه، بسازدش. اما حالا دنیا را که نساخته که هیچ خودشم داغون و خراب شده. نمیخوام اعتراف کنم که دختری افسرده ام . نمیخوام بگم همه چیز برام تموم شده. من توی همون برزخی که گفتم گیر کردم . بین دورانداختن باورهای قدیمی وانتخاب باورهای جدید. با باوهای جدید نمیتونم هرگز به کسی اعتماد کنم و بهش دل ببندم . نمیتونم کسی را برای یک عمراز صمیم قلب دوست داشته باشم بدون اینکه از ترک کردن و خیانتش نترسم. نمیخوام اشتباه کنم............ پی نوشت: اصولا اون اتفاق ساده ای که ازش حرف زدم تحولات زیاد دیگری نیز درباورهای من ایجاد کرد که شاید در آینده ازشون صحبت کنم.
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:14 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
وبلاگ کشی کردم به دلایلی. از این به بعد حرفامو اینجا مینویسم. از همراهی تون ممنون.
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:16 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||