تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

ضمن تشکراز همه دوستانی که  نظرات ارزشمندی در پست قبلی در باب ازدواج نوشته بودند. تصمیم گرفتم موضوعی دیگری مرتبط با بحث همیشه شیرین ازدواج رو که کما بیش خودم هم باهاش درگیرهستم در این پست مطرح کنم.

 

فکر میکنم هر دختر یا پسر 24 ساله ای به سن من تا به حال حداقل یکبار هم که شده در زندگیش طعم علاقه به جنس مخالف که در حالت شدیدش عوام به اون عشق میگن رو چشیده باشه.

حالا ممکنه برای کسی آلوده به هوس بوده و برای کس دیگه ای یه عشق افلاطونی.

برای کسی چندین لحظه طول کشیده و برای دیگری هرگز فراموش نشده.

کسی به راحتی به وصال محبوبش رسیده و کس دیگری همیشه در اتش دیدن روی یارش سوخته.

شاید هم نه. شما از جمله کسانی هستی که معتقدی عشق کیلویی چنده! اینا همش کشکه!

حالا با هر طرز فکر و تجربه سوال من از شما اینه : جایگاه عشق در ازدواج چیه؟

برداشت من همیشه این بوده که بدون عشق ازدواج نمیتونه دوامی داشته باشه و اگر داشته باشه توام با خوشبختی نیست و طرفین فقط دارند همدیگر رو تحمل می کنند.

از طرفی دیگه با عشق به تنهایی هم ازدواج تداوم نداره.

 

عشق لازمه زندگی مشترک است اما کافی نیست.

حالا بحث من ملزومات دیگه زندگی مشترک نیست. من تاکیدم روی علاقه یا عشق به عنوان یک عامل حیاتیه.

این علاقه چطور به وجود میاد. باید پیش از ازدواج وجود داشته باشه یا ما امیدوار باشیم که بعد از ازدواج ایجاد میشه. اگر وجود نداره چه تضمینی هست که بعد از ازدواج وقتی کار از کار گذشت حتما به وجود میاد . و اگر پیش از ازدواج این علاقه بین دو طرف هست باز چه ضمانتی است که بعد از ازدواج هم باقی میمونه.

 

اصلا با این همه دوزو کلک و اختلاف و طلاق و طلاق کشی بین زوج های جوانی که امروزه متاسفانه در اطرافمون زیاد دیده می شوند چطور میشه به واقعی بودن علاقه ابراز شده از طرف فرد مقابل اطمینان داشت.

 

 به عقیده من به وجود آمدن علاقه بعد از ازدواج پدیده ای مجهوله و در صورتی اتفاق می افته که طرف مقابل آنقدر پاک و صادقانه علاقه اش رادر عمل ابراز کنه که به دلت بشینه وبتونی بهش اعتمادکنی و به نظرمن با دوستی و نامزدی و اینجور تشریفات هم قابل شناسایی نخواهد بود و تنها وقتی واقعی بودنش آشکار میشه که دونفر زیر یک سقف با هم زندگی کنند.یعنی بعد از ازدواج.

 

من شخصا بنابردلایلی که گفتم تنها عشق بعد از ازدواج را عشق پایدارو واقعی میدونم ( که وجودش برام مجهوله چون از آینده خبرندارم) درحالیکه مشکل اینجاست که بدون عشق هم نمیتونم با کسی که برام مثل یک آدم عادی میمونه وحس دوست داشتن من رونسبت به خودش برنمی انگیزه ازدواج کنم ( با اینکه اعتقاد دارم بیشترعشق های پیش ازازدواج یا پایدار نیست یا کوره) .خلاصش این که به چیزی اعتقاد دارم که درعمل نمیتونم انجامش بدم و این تناقض من رو دچار سردرگمی کرده است.

 

بحث رو با این سوال تموم میکنم :دونفر که ازنظر منطقی در خیلی مسایل( رفتاری ،فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، تحصیلی، ظاهر........) با هم سنخیت دارند بدون علاقه قبلی از نظر عقلی می توانند با هم به خوبی زندگی کنند اما به هر حال برای تدوام مطلوب این زندگی صددرصد به عشق وعلاقه دوجانبه نیاز هست ولی چه تضمینی وجود دارد که این علاقه بتونه در آینده به وجود بیاد.

 

------------------

 

پی نوشت: عشق و علاقه از دل بر میاد و به نظر من دست خود آدم نیست. یعنی نمیتونی زور بزنی کسی رو دوست داشته باشی. برای همینه که میگم همیشه علاقه بعد از ازدواج برام پدیده ای مجهول بوده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط تارا  | 

دیروز خیلی حالم بد بود.

وقتی اضطراب دارم. وقتی می ترسم. وقتی اعصابم داغونه. همش دوست دارم بخوابم. مثل مستی میمونه برام. فقط این طوریه که بی خیال میشم و به رنجی که از دنیای اطرافم می کشم فکر نمیکنم.

هرچند خواب هایی هم که در این وضعیت میبینم بیشتر کاووسند تا آرامبخش. اما به هر طریق به بیداری ترجیحش میدم.

حالا خدارو شکر بهترم. ولی گاهی وقتا این طوری میشم.

نمیدونم اینا ازعواقب دنیای مجردیه یا ربطی به اون نداره. گاهی فکر میکنم اگر ازدواج کنم این مشکلاتم برطرف میشه. از تکراری بودن ها رها می شم. دیگه این حس بد بیقراری و بی حوصلگی به سراغم نمیاد. چون زندگیم هدفمند شده. اون موقع دیگه وجود گرم یه همراه همیشکی بهم اجازه نمیده احساس تنهایی کنم. زندگیم نشاط میگیره. دنیا برام قشنگ تر میشه.

درست و غلطی این موضوع رو حتما کسانی که ازدواج کردند میتونن تایید کنند.

واقعا ازدواج میتونه راه حلی برای این مشکل من و امثال من باشه؟

یه باراز یک خانم روان شناس که در تلویزیون برنامه داشت شنیدم که کسی که در دوران مجردی احساس خوشبختی نمیکنه بعد از ازدواج هم نخواهد کرد.

راستش این حرفش منو ترسوند. این بدین معنیه که من باید اول خودمو درست کنم تا بتونم در یک زندگی مشترک احساس خوشبختی رو برای خودم و هم برای فرد مقابلم به وجود بیارم. نه این که زندگی مشترک رو راه حلی برای بهبود احوالاتم تصور کنم.

با روحیه ای که از خودم سراغ دارم میدونم که اگر یه روزی بخوابم ازدواج کنم فقط خوشبختی خودم برام مهم نیست بلکه نسبت به خوشبخت بودن فرد مقابلم هم احساس مسئولیت می کنم.

پس با این اوضواع و احوال روحی چطوری میتونم کسی رو برای یک زندگی ابدی شاد در کنارخودم بپذیرم.اون که تقصیری نداره. حقشه که کنار یک شریک مهربون احساس سعادت کنه. اما منی که خوشبخت نیستم و تازه می خوام با کنار او بودن به این حس خوشبختی برسم ، اگرنرسم و با وجود او حال روحی من تغییر نکنه در حقش خیانت نکردم؟

اینجاست که هنوزنتونستم جوابی برای این سوالم پیدا کنم:

آیا ازدواج میتونه راه حلی برای این مشکل من و امثال من باشه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط تارا  | 

خیلی دلم گرفته از این دنیا . هم دنیای واقعی خودمون هم این دنیای مجازی.

وقتی از چیزهایی که دردنیای اطرافم میبینم خسته میشم،  پناه میارم اینجا. می گم که شاید اینجا بهتر باشه. ولی چیزهایی که ایجا میبینم هم جور دیگه ای اذیتم میکنه.

این روزها همش می ترسم این نیمچه ایمانی هم که دارم و به یه مو بنده ازبین بره.

 

خیلی کسلم. بی حوصله.نا امید.

گاهی فکر میکنم خدا فراموشم کرده.

ولی ته قلبم یه چیزی بهم میگه : نه، خدا هنوزهم به یادمه. داره امتحانم میکنه.

چه امتحان سختی. یعنی میتونم ازش سربلند بیرون بیام.

میدونم در شرایط حاضرفقط چیزی کمکم میکنه که بتونه درمسیرزندگیم تحول ایجاد کنه.

حالا این تحول میتونه هم در جنبه مثبت باشه و هم منفی.

که اونم خودش به دو عامل بستگی داره. اول دست سرنوشت دوم قدرت و توان همین نیمچه ایمانی که گفتم.

 

این روزها خودمو سپردم دست سرنوشت. به قول معروف هرچه پیش آید خوش آید. دیگه دنبال آرزو و رویایی نیستم.

تجربه بهم نشون داده که دست سرنوشت خیلی قویتر از اراده  و خواست منه. این شد که منی که زمانی رودررو با اون میجنگیدم حالا کنارش بایستم  و تسلیم خواست اون بشم.نمیدونم شاید هم تحمل شکست رو نداشتم. برای همین دیگه نمیخوام طعم تلخشو بچشم.

 

اما ایمان یه مقوله درونیه. فکر نمیکنم فردای قیامت اگر ازت بپرسند که چرا تسلیم  شیطان و مرتکب گناه شدی بتونی دست سرنوشت رو بهانه کنی.

خیلی سخته تا بتونی توی این جامعه با این همه جریان فکری منحرف وگروه های مخالف ٬ ایمانت رو حفظ کنی. خیلی سخته همرنگ این جماعتی که همین طور تعدادشون روبه افزایشه نشی. خیلی سخته پاک بمونی. خیلی سخته یه مسلمونه واقعی باشی.

 

خدا جون می بینی. باور کن خیلی سخته.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط تارا  | 

بالاخره سال نو شد و ما برای همیشه با سال 1386 خداحافظی کردیم. اینم از اون خداحافظی هایی بود که هیچ برگشتی دراون نیست.

این چند روز اول سال جدید بد نبود. مهمونی و مسافرت که در جای خودش جهت تغییر روحیه و حال و هوا برای من که مدت ها بود سفر تفریحی نرفته بودم خیلی موثر بود. ولی به قول مامان خوشی ها خیلی زود تموم میشن.موقعی که انتظارشو نداری.

راست میگه ، وقتی ناراحتی و غصه دار انگار هر ساعتت قدر یک سال طول می کشه. اما وقتی همراه یه عده برای خوش گذرانی رفتی گردش یا مسافرت یا مثلا به یک مهمونی یا عروسی دعوت شدی  این قدر زود تموم میشه که وقتی به آخرش می رسی یا گیج می زنی که این مدت چه طوری گذشت که حالا به آخرش رسید یا شایدم دلت میگیره و چشمات پر از اشک میشه چون داری از جمعی که باهاشون خندیدی و در کنارشون بهت خوش گشته و کلی خاطره باهاشون داری، جدا میشی.

راستش اصلا دلم نمی خواد به عقب برگردم و به سالی که پشت سر گذاشتم نگاه کنم.

فقط دلم میخواد امیدوار باشم به بهتر شدن همه چیز در سال جدید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:55  توسط تارا  |