تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

این سوالیه که این روزها در هنگام انجام هرکاری از خودم می پرسم.

خیلی از کارهایی که یک زمانی برام معنی و مفهوم داشتند و با میل و رغبت انجام می دادم. حالا از انجام شون دجار تردید شدم طوریکه همش این سوال در موردشون به ذهنم میاد.

خاطراتم رو مینویسم. که چی؟

کتاب میخونم.که چی؟

موسیقی گوش میدم. که چی؟

فیلم و سریال میبینم. که چی؟

درس میخونم. که چی؟

می خوابم. که چی؟

غذا میخورم . که چی؟

زنده ام. که چی؟

نمیخوام وارد مباحث فلسفی بشم چون فقط گیج ترم میکنه.ولی شاید هر آدمی یک روز این سوال ها رو از خودش بپرسه.

حالا اگر همچین آدمی هدف و دورنمایی در زندگی و از آینده نداشته باشه مسلما به پوچی میرسه که واقعا حس بدیه.این طور آدما خیلی هاشون خودکشی میکنند.که البته با درنظرگرفتن وضعیت ذهنی متصور برای آنها باید بهشون حق داد.

من هم تا چهار پنج سال پیش هدف و مقصد مطلوبم کاملا مشخص وروشن بود.اما هرچه بیشتر گذشت و بزرگتر شدم هرچه بیشتر فهمیدم و شناختم،اهدافم با وجود واقع گرایانه بودنشان، کمرنگتر و دست نیافتنی ترشدند.

خیلی دردناکه که یه روز همه رویاها و آرزوهات بمیرند.

در چنین شرایطی ساختن دوباره هم کار چندان ساده ای نیست چون پیش زمینه منفی است و دائما در ساختن هرهدف مشخص ورویای جدیدی ترس از تکرار تجربه تلخ گذشته ممانعت ایجاد میکند.علاوه بر اینکه ساختن همیشه سخت تر از خراب کردنه. مثل کاخ زیبایی که طی سالها کار سخت ذره ذره ساخته میشه و شکل میگیره اما یک شبه با یک زلزله فرو میریزه.

البته معمولا این مرض که چی برای من همیشگی نیست. گاهی دچارش میشم که بیشتر مربوط به زمانیه که زیاد به گذشته و آینده فکر میکنم و چقدر بده وقتی نتونی از امروزت در نتیجه فشار این افکار لذت ببری.

امروزی که آینده دیروز وگذشته فرداست و من به جای لذت ازامروزخود، دیروزاز سر ترس به امروز فکر میکردم و فردا نیزبا افسوس به امروز فکر خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط تارا  | 

من به این نتیجه رسیدم که صمیمت های بیش از اندازه در این دنیا غالبا ناپایدارند.

فرقی نمیکنه به چی و کی.

برای روشن شدن موضوع یک تجربه از خودم میگم.

در دوران راهنمایی با یکی از دوستان همکلاسی ام خیلی صمیمی بودم. صمیمیتمون تا اندازه ای بود که همیشه اسم همدیگرو با پسوند "جون" صدا میکردیم.همیشه وقتی در حیاط یا راهرومدرسه کنارهم قدم میزدیم دستمون تو دست همدیگه بود یا دستامون رو انداخته بودیم گردن هم. طاقت دوری از همو نداشتیم. تو خونه هم که بودیم ارتباط تلفنیمون هرروز بعد از جداشدن از هم و ترک مدرسه برقرار بود.

کی فکرشو میکرد! دوستی ما به زور یکسال طول کشید.

چون سال بعد سر یک قضیه نه چندان مهم با هم قهر کردیم و بعد از اون حتی تلاش معلممون هم برای آشتی دادن ما فایده نکرد. و ماهرگز دوباره با هم نبودیم و من دیگه با  اون حرف نزدم.

نمونه این جور دوستیها و نتیجشونو بین بچه های دیگر مدرسه هم دیده ام.

اما دوستی هایی هم داشتم که با طرف دوست صمیمی بودم اما نه به این شوری ودوستی ما بعد از مدت ها و تمام شدن دوران مدرسه و حتی جداشدن دانشگاه هامون هنوز برقراره و ما از دوستیمون واقعا لذت میبریم.

و من با نگاه به این تجربه به این باور رسیدم که برای پایداری درارتباطاتم بهتره حد تعادل را حفظ کنم. با کسی زیادی صمیمی نشم و سعی کنم در رابطه ام با هر انسانی به عنوان یک دوست برای دامنه دوستی ، علاقه، وابستگی، صمیمیت ، درد دل، رازگویی ، محبت  محدوده ای تعریف کنم.

شاید اون آدمی که امروزازنظر من تندیس کماله چیزیه، فردا با رفتاری غیرمنتظره ذهنیت منو نسبت به خودش تغییر بده.

بذارم حداقل این تغییربرام شوکه کننده نباشه.

 

------------------

 

پی نوشت: یکی از همراهان عزیز وبلاگم، من رو خوشحال کردند و دوتا دو بیتی شعر درمورد این وبلاگ ناقابل بنده سرودند.

حیفم اومد این شعر زیبا رو درمعرض تماشای عموم نذارم.

از ایشون به خاطر لطفشون متشکرم.

 

ای رهگــذر تو بـشــنو پیغـــــام آشنــــا را

این گفته های ما هسـت درد درون - شما را

خوانی اگر به دقت ناگفته های تارا

آب حیات نوشی زین چشمه ی گوارا

 

و

ناگفته های ما ز بسی گفته بهتر است

این درد های تلخ درون -مثل خنجر است

در باغ ما چو اندکی از دل کنی درنگ

آلالـه های پـر پـر مــا راز دیگر است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط تارا  | 

این پست را یه جورایی در تکمیل پست " نشانه های یک ظلم " مینویسم.

خیلی از شما در بخش نظرات آن پست اشاره کرده بودید که این رفتار مردان هرزه نتیجه مشاهده رفتار نامناسب زنان هرزه است.

خوب زنان هرزه که با ظاهر و قر و اطوارشون ماهیتشون رو داد میزنند. پس مردان خواهان آنها هم باید آنها را خوب شناسایی کنند. مردها که شکر خدا چشم و گوش تیزی دارند. همونطور هم که من و شما میدونیم در تهران خودمون این طور زنان نایاب یا کمیاب نیستند.

پس چرا باید  دختری که سنگین و رنگین تو خیابون راه میره ، مورد آزار این جور آدم ها قرار بگیره.

چرا اون مرد نمیره مخاطب خودشو پیدا کنه که پیدا کردنشم کار مشکلی نیست.

اگر بیاییم این طوری نتیجه گیری کنیم که رفتار همون عده معدود زن سبک و هرزه به پای بقیه هم نوشته میشه و اون مردها همه رو به یک چشم میبینند. پس چرا راه افتادیم و دم از آزادی بی حجابی میزنیم. حالا که همین نیمچه روسری روی سر دخترهای ماست ، ظرفیت مردان ما اینه وای به حال وقتی که هر کی هر طور دوست داره برهنه و آزاد بیاد تو خیابون.

 

یک دختر ایرانی ساکن انگلیس در وبلاگش نوشته بود: در لندن طبق یک قانون نانوشته مردمی که سوار اتوبوس ، مترو........ میشوند اصلا به هم نگاه نمیکنند( درکشوری که خیلی از ما به نام مهدآزادی میشناسیمش).

 

حالا ایران رو در نظر بگیرید . اگر خانوم باشید حتما تجربه کردید نگاه های کثیف و زشت مردانی رو که رو به طرف قسمت زنانه اتوبوس با کمال وقاحت و بدون توجه به نوع ظاهر و رفتارشما زل میزنند تو صورتتون.(در کشوری که ادعا میکنیم آزادی به اون معنا وجود نداره ).

 

میدونید چیه من فکر میکنم ماها آدم های بی جنبه ای هستیم . حد و حدود خودمونو نمیدونیم . اینطورم نیست که بگیم اگراز اول آزادی غربیها رو داشتیم مردان ما اینطور دریده نمیشدند و محدودیت ها، مردای ما رو جری کرده. چی شده که همین الان که وضعیت حجابی دخترهای ما نسبت به ده بیست سال پیش آزادترو بی قیدتره و محدودیت کمتره، فساد بیشتر شده. دادن آزادی بی حجابی به همچین ملتی قطعا عواقب اجتماعیش خیلی بیشتر از فوایدشه. البته اگر فایده ای هم داشته باشه. که من فکر میکنم تنها فایده نه چندان مهم اش راحت تر بودن خانوم ها از نظر نداشتن زحمت های روسری و مانتو به ویژه در فصل گرماست. که این فایده کوچیک دربرابر فواید حفظ حجاب ارزشی نداره.

 

من باز هم سرحرف خودم در پست"نشانه های یک ظلم"هستم که نباید دربرابر مجازات سنگین یک غیرانسان ایستادگی کرد چون درغیر اینصورت هرکسی به خودش اجازه میده تا با وجود قانون حجاب زشت ترین رفتارها رو با هرزنی چه از نوع باحجابش وچه بدحجابش داشته باشه و آزادی بی حجابی در ایران یعنی بازکردن یک سفره پر از غذاهای رنگ و وارنگ برای اشتهای سیری ناپذیرهمین مردان هرزه ایرانی که برخی سنگشان را به سینه میزنند.   

 

 

----------

 

پی نوشت:

 

1- این رو همین جا توضیح بدم که منظور من از مردان نامبرده در این پست مردان بیماردل و هوسران است نه همه مردها. ولی وقتی در جامعه رفت و امد میکنی نمیتونی انتخاب کنی که افرادی که با اونها معاشرت داری حتما مردان پاکدل باشند. چه بسا در خیابان ، در سر کار و در خرید نگاه این طور مردان به شما خواهد افتاد وگریزی نیست. و از سوی دیگه شناسایی و جمع آوری تمامی این مردها هم توسط متولیان امنیتی جامعه کار امکان پذیری نیست و این میتونه یکی ازعلت های دعوت به حفظ حجاب باشه و علت دیگر آن جلوگیری از به خطا انداختن مردانی است که قلبا هوسران نیستند اما با مشاهده وضعیت بد پوششی زنان ممکن است به وسوسه دچار شوند. پس اعتراض برخی خانومها به این مسئله که خب به ماچه! ما هر طور میخواهیم بیاییم تو خیابون مردها نگاه نکنند هم اعتراضی بیجاست. چون حتی اگر مردان تا اندازه زیادی مراقب نگاهشون باشند (که باید باشند) بالاخره کور که نیستند چشمشون می افته و قدرت بازدارندگی (چیزی مثل ایمان)در خیلی ها آنقدر بالا نیست که بتوانند با وسوسه شان مقابله کنند و در چنین شرایطی بنیان بسیاری از خانواده ها به خطر خواهد افتاد. آنچه همین امروز و با وضع بد حجاب ( بدون آزادی کامل) در جامعه خودمون شاهد هستیم.

 

2- شاید برخی افراد وبه ویژه زنان با مردان چشم ناپاک مشکلی نداشته باشند وبه عبارتی یک جور با آنها کنار آمدند و بدون توجه به وجود چنین مردانی خواهان آزادی بی حجابی اند. اما قطعا نمیتوان ادعا کنند با این رویه در تمام طول زندگی از گزند آسیب های احتمالی ناشی از رفتار این مردان ، پاک باقی خواهندماند و در عین حال عده این گروه هم به اندازه ای بالا نیست که بتوان با تکیه بر نظر اکثریت برای خواست آنها نسبت به آزادی حجاب ارزشی قائل شد.آنها هم بهتره به حجاب به عنوان یک قانون نگاه کنند نه عاملی که آزادی انتخاب را از آنها سلب کرده. درهر جامعه ای قوانینی وجود داره که اطاعت از آنها به نفع خود افراد جامعه است چون از بروز آسیبی در جامعه جلوگیری می کنه حتی اگر آزادی ما را محدود کند. اگرچه این افراد آثار مخرب بی حجابی را هم به جان خود بخرند باید پاسخگوی اثراتی باشند که ازوضع بد پوششان بر مردان جامعه و به تبع خانواده های آنها برجامیگذارند چون خواه ناخواه جلوی این قضیه رو نمیتوانند بگیرند. پس محیط خصوصیشون مال خودشون با هر پوششی که دوست دارند د ولی جامعه فقط ماله آنها نیست.

 

3- من در این پست بحثی را راجع به حکم شرع و دین در مورد مسئله حجاب مطرح نکردم و سعی کردم کاملا منطقی و عقلی به این موضوع نگاه کنم . حالا با هر درجه اعتقاد و ایمان که هستید خودتون کلاهتون را قاضی کنید و نظرتونو بگید.ولی قبلش خواهش میکنم با دقت پست رو بخونید.

اگر کامنتی نیاز به پاسخ داشت همین جا و در زیر آن جواب داده خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:37  توسط تارا  | 

داشتم به این فکر میکردم چرا پدر و مادرهای خیلی از ما به رفتار جوانانشون گله مندند.

انگار میخواهند دقیقا فرزندانی فتوکپی خود تربیت کنند، درحالیکه به تفاوت های روحی و سنی  که به درون فرد برمیگرده و نیزعصر حاضر و جو حاکم بر جامعه که ناشی از محیط بیرون است  توجه نمی کنند.

این میشه که در بسیار از خانواده ها بین فرزندان و پدرومادر تعارض و کشمکش وجود داره.

مثلاخانواده های مذهبی که انتظار دارند فرزندانشون مثل خودشون مومن و با خدا باشند ، اهل نماز و روزه، اهل حجاب و عفاف ، اهل انجام واجبات و ترک محرمات میبینند نمیتوانند از پس تمایلات غیر ازاین فرزندانشان برآیند .

سخت گیری های بیش ازحد خانواده معمولا منجر به دلزدگی وافسردگی فرزندان میشه که در حالت شدید به خود کشی می انجامد و یا در نهایت علی رغم رضایت باطنی  تسلیم خواست فرزندان  شده و به ناچارآنها را در انتخاب راه آزاد می گذارند.

اما در هر دو حال مشکل اصلی حل نشده چون یک طرف قضیه راضی و طرف دیگر ناراضی است.

به نظر من  راه عاقلانه اینه که هر دوطرف  مقداری گذشت داشته باشند و همچنین آگاهی.

 

پدر مادرها باید به مسائل روحی جوانانشان که از مقتضیات سن آنهاست آگاهی پیدا کنند و همین طور شرایط جامعه امروز و تعاملات فرزندشان در جامعه را  در نظر بگیرند . اگر فرزندشان عملی خلاف انتظارآنها انجام میدهد مراتب انتظار وعدم خشنودی خود را انسبت به این رفتار فرزندشان به آنها اعلام کنند ولی به او پیله نکنند تا جاییکه کاسه صبر جوان سرکش لبریز شود و اقدام غیرمنطقی از او سر بزند. فرزند باید احساس کند که از اختیار و آزادی انتخاب برخوردار است. گرچه پدرومادر هم چنان باید رفتار او را زیر نظر داشته باشند و کاملا جوانشان را به حال خود رها نکنند.

جوان دوست داره خودش تجربه کنه. ولی این بدین معنا نیست که اجازه هر گونه تجربه ای به او داده شود. باید بلوغ فکری و عقلی جوان در آزاد گذاشتن او هم در نظر گرفته شود . برخی تجربه ها به گونه ایست که اگر فرد راه را برود و سرش به سنگ بخورد وخودش بفهمد که اشتباه کرده به احتمال زیاد پایان عمردیگر آن راه را نخواهد رفت چون خودش باور کرده که این کار خطاست ، درصورتیکه با صدبار گفتن پدر و مادر هرگز زیر بارخطای خود نمیرفت. اما باید توجه کرد که برخی تجربه ها برگشت ناپذیرند و به قیمت سنگینی برای فرد تمام میشوند مثل اعتیاد. که در این موارد حساسیت پدر و مادر بر روی فرزندانشان باید بیشتر باشد.

از طرفی خود جوان هم باید خط قرمزی برای خودش تعریف کرده باشه و بهتره که پدر و مادر را هم از اون آگاه کند . این طوری آنها بهترمی توانند به جوانشان اعتماد کنند . و البته این هم از هنر یک جوان است که بتواند اعتماد پدر و مادرش را نسبت به خودش جلب کند. خواسته ها و دلایلش رو به گونه ای بیان کند که والدینش توجیه شوند.

 

شاید حق با پدرومادرهای ماست اما تا زمانیکه مثل آنها پدر و مادر نشدیم معنای نگرانی آنها را نمیفهمیم و شاید حق با ماست اما چون پدرومادرهای ما جوانانی به سن ما وتحت تاثیر شرایط و جو جامعه امروز نیستند ما را نمیفهمند.

سعی کنیم تا جاییکه ممکن است کمی انتظارات پدرومادرهایمان را بفهمیم و در مقابل از آنها هم خواهش کنیم تلاش کنند تاجاییکه ممکن است کمی روحیه سرکش جوانان متاثراز شرایط اجتماعی جامعه را بفهمند................

 

  ................شاید به هم  نزدیکتر شویم

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط تارا  | 

حتما خیلی هاتون تفاوت دوست داشتن وعشق را از نگاه شریعتی خواندید.

آنقدر تکرار شده و از وبلاگی به وبلاگ دیگه کپی پیست شده که فکر کردم لازم نیست دوباره اینجا بنویسمش.

با شرح و تفصیلی که شریعتی داده به قول خودش:" دوست داشتن از عشق برتر است " و ادله ای هم  در این زمینه ارائه کرده که قابل تامله.

حالا هدف من این نیست که در مورد بهتر بودن هرکدوم از این ها اظهار نظر کنم و فکر میکنم نسبی باشه.

اما چرا خیلی از ما انسان ها اصرار داریم که عاشق باشیم و عاشقمان باشند تا دوست داشتن .

آیا این بدین دلیل نیست که عشق لذت بخش تر از دوست داشتنه. و انسان هم موجود خودخواهیه پس برای اینکه خواهان لذت بیشتره میخواد عاشق باشه. چون از عاشق بودنش لذتی میبره که از دوست داشتن معمولی نه.

البته خودخواهی مسبب این لذت را باید از خودخواهی خواسته های نفسانی مان منفک کنیم. چون اگر عشق، واقعی باشد فرد از خیلی از تمایلات و خواسته های مادی اش گذشت میکند. اما لذت ناشی از این خودخواهی را هم هرگز نمیشه از عشق جداکرد. حتی اگر حاضر باشیم سر و جان و تن را هم در راه این عشق فداکنیم  باز به خاطر اینه که خودمان از جان فداکردن در راه معشوق و آسایش اون لذت میبریم.

اما چه کسی این لذت را میبرد تا جاییکه حاضر به گذشت از جان خویش است. کسی که ارزش معشوق براش از جانش عزیزتر باشه .آیا برای شما هست؟

چقدر حاضرید در برابر این عشق اثبات کنید؟ تصور کنید کدوم یک از ما حاضریم تحت شرایطی که جان یکی از ما( من و معشوق) باید قربانی زنده ماندن دیگری شود خود را فداکنیم. ( اگرمثال این چنینی میزنم برای اینه که معمولا عزیزترین داشته هر انسانی جانشه و گرنه عزیزترین داشتتونو درنظر بگیرید).

اگرصادقانه حاضرید پس عاشقید .

اگرحاضرنیستید ولی در درونتان هم نسبت به او اسیر خودخواهی خواسته های نفسانی تان نیستید (در راه آسایش او گذشت و فداکاری میکنید) پس دوستش دارید اما نه به قیمت جانتان.

واگر حاضر نیستید و در درونتان از بودن با او بدون کوچکترین گذشتی تنها به دنبال ارضای نیازهای نفسانی خودتان میگردید پس گرفتار هوس شدید.

 

خیلی ها "دوست دارند" و فکر میکنند "عاشقند".خیلی ها فکر میکنند "عاشقند " اما" اسیرهوسند" . گرچه من فاصله هوس تا عشق را همچون طیفی میدانم که میانه آن دوست داشتن است. حالا هرانسانی در احساس خود میتواند در مکان مختلفی از این طیف قرار بگیرد.

 

-------

 

پی نوشت:

 

        

۱-   یه موقع میشه کسی به خاطر نرسیدن به معشوقش دست به خودکشی میزنه (مثلا رگشو میزنه). اون با اینکارش هیچ فداکاری و گذشتی در راه آسایش طرفش نکرده و این جان فداکردن برای معشوق نیست بلکه یه جور مبارزه با خودش و محیطیه که اجازه ارضای حس خودخواهی او برای رسیدن به لذت با معشوق بودن رو ندادن. وجایگاه علاقه اون الزااما عشق نیست( و به نظر شخصی من اصلا عشق نیست ) و میتونه در هرکجای این طیف قرار گرفته باشه.

 

۲-   اگر عشقی که ازش حرف میزنیم  را عشق مجازی بگیرید میتونه ناپایدار باشه. پس اگر یه موقع گرفتارش شدید برای اطمینان بهتره با عشق الهی بیمه اش کنید.

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:12  توسط تارا  | 

این حرفی که میخوام بگم بدجور توی گلوم گیر کرده .

باتمام انتقادی که به طرح امنیت اجتماعی شد و تمام دفاعیات و اعتراضات مردمی من با یک بخش این طرح کاملا موافق بودم و اون هم مبارزه با اراذل و اوباش بود. حتی با اون رفتارهایی که واکنش اعتراض آمیز برخی دلسوزان! را برانگیخت که عقیده داشتند اینها بالاخره انسانند و شما حق ندارید هرگونه رفتار کثیفی با آنها داشته باشید،برعکس من مخالفتی نداشتم.

 

به عقیده من کسانی که درمقام دفاع و بازگو کردن این صحبت ها بر می آیند از دو حال خارج نیستند یا مردند و یا از جمله زنانی هستند که مزاحمتهای بیجای یک مرد ناپاک را در خیابان تجربه نکرده اند.

من با اینکه همیشه سعی کردم همیشه با پوششی مناسب و رفتاری درخور یک دختر مسلمان در کوچه و خیابان حاضرشوم از رفتارهای ننگین این جور مردان  چه در کلام و یا نگاه و یا برخورد بدنی و.......... در امان نبودم.

برای من که از طرف خودم مطمئنم و هیچ گونه رفتار ناپسندی در جامعه ندارم انتظار برخورداری از امنیت اجتماعی انتظار بیهوده ایست!

 

کسی که با وجود دیدن ظاهرمن و نحوه برخورد من باز به خودش اجازه میده که چنین رفتارزشتی داشته باشه به عقیده من انسان نیست و در واقع خودش با عمل خودش داره این رو بیان میکنه. پس جای اعتراضی به واکنش غیر انسانی در مجازات بر اون وجود نداره.

کسی که میاد از این آدم دفاع میکنه هرگز حال و روز دختری رو که با ترس و لرز و چشم گریون از دانشگاه به خونه میاد فقط به خاطر اینکه یکی از همین مردان هرزه به خودش اجازه داده که در خیابان اونو با دید یک زن  و نه زنی با حیا و متانت به هر نحوی آزار بده درک نکرده.

 

این ظلم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دربرابر مجازات غیر انسانی یک ظالم حیوان ایستادگی میکنید!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:17  توسط تارا  | 

میدونم سوالم اِند کلیشه است ولی برای شروع بحث مجبورم تکرارش کنم :

خوشبختی رو چی معنا میکنید؟

 به نظر من خوشبختی یک وضعیت ذهنی است. همین.

یعنی اصلا ربطی به عوامل بیرونی( ثروت، سلامتی، موفقیت، محبت....) نداره.، درونیه.

چون دیده شده انسان هایی میزیسته اند که بدون داشتن این عوامل هم احساس خوشبختی میکردند.

گرچه غالب آدمها اونو با معیار عوامل بیرونی می سنجند.

ولی خب معلومه که  ایجاد این وضعیت برای ذهن تحت هر شرایطی کار ساده ای نیست. روانشناسان روشهای زیادی پیشنهاد میکنند که همه به نوعی بر تغییر باور و تلقین متمرکزند.

 

من همیشه میگم خوشبختی فقط در دوکلمه خلاصه میشه.

آرامش + رضایت

البته شاید آرامش به نوعی در دل رضایت قرار بگیره.

و اینکه این رضایت چطوری حاصل میشه برمیگرده به همون متدهایی که روانشناسی پیشنهاد میکنه.

شاید امتحان کرده باشید. تحت تاثیرسخنرانی  یک روانشناس یا یک کتاب روانشناسی سعی کردید دیدتون رو نسبت به زندگی عوض کنید. احساس تون رو کنترل کنید . امیدوار شوید به بهتر شدن اما بعد از یک مدت در این مسیر ناکام میمونید و پیش خودتون فکر میکیند این ها همش شعاره ، من از اول آدم بد شانسی بودم یا من نمیتونم طوری دیگه باشم و در برابر ناملایمات کم میارید .خلاصش اینکه عفریته ناکامی از فرشته خوشبختی شما قوی تره.

 

واقعا چند نفرند که با در پیش گرفتن مسیر تحول در نگرششان کم نیاودند و توانستند برای همیشه از حس بدبختی و بدشانس بودن و ناامیدی به حس پایدار سعادت برسند.

آنها چی کارکردند که بقیه نتونستند؟

 

------------------

 

پی نوشت: از همه دوستانی که در بخش کامنتهای  پست های قبلی به خصوص پست های مربوط به بحث ازدواج نظرات ارزشمندی داده بودند تشکر میکنم. برخی از گفته های شما واقعا برام مفید بود. خیلی دوست داشتم می تونستم همه نظرات رو جمع میکردم وبه یک نتیجه گیری میرسیدم ولی متاسفانه فرصتشو ندارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط تارا  | 

"دختری 25 ساله هستم و دانشجوی کارشناسی ارشد .هنوز ازدواج نکرده ام وتاکنون با هیچ پسری ارتباط صمیمانه مثل دوستی یا شبیه آن نداشته ام. اما به تازگی خیلی احساس تنهایی میکنم  و این سبب شده که در زندگی احساس آرامش نداشته باشم.بنابراین تصمیم گرفتم برای رهایی از تنهایی ورسیدن به آرامش با هر پسری که بتوانم ارتباط برقرار کنم. به نظر شما آیا این کار به من کمک خواهدکرد؟"

 

این سوال از طرف یکی از شرکت کنندگان در جلسه مشاوره ازدواج که توسط یک روانشناس در دانشگاه برگزار شده بود به صورت کتبی مطرح شد.

شاید جالب باشه بدونید که خیلی از حضار دانشجو با شنیدن این سوال به این دخترخانوم خندیدند. ولی من جای اون دخترخیلی ناراحت شدم تا جاییکه دلم می خواست به حالش گریه کنم.

احتمالا خیلی از اون جوجه کارشناسی های عزیز تا زمانیکه به سن این دختر نرسند و در موقعیت اون قرار نگیرند نمیتونند احساس اونو و دغدغه ای که باهاش درگیر شده رو درک کنند.

 

حالا داشته باشید جواب آقای روان شناس محترمو :

شما با این کارت نه تنها به آرامش نمیرسی بلکه اسباب بسیاری از مشکلات تابعه رو هم برای خودت فراهم میکنی( تا اینجاشو تا اندازه ای موافقم خیلی از شماهام در پست"آیا ازدواج میتونه راه حل مناسیب برای این مشکل من باشه" همین نظرو داشتید) ولی ایشون در ادامه و در پاسخ به سوال این دختر خانوم به خواهران و برادران عزیز و محترم پیشنهاد کردند که خب شما وقتی یک دختر خوب وپاکی در اطرافتون مثالا در جمع دوستان یا فامیل میبینید و پسر خوب سالمی هم سراغ دارید به هم معرفی کنید تا آشنا بشوند ودر صورت داشتن تفاهم ازدواج کنند.

خب فکر میکنم این دختر خانوم با این جمله حکیمانه مشکلشون حل شد و همه منتظر اجازه این آقا بودند تا در زمینه ازدواج این خانوم محترم اقدامات لازم را مبذول بفرمایند.

 

دلم واقعا میسوزه . برای این دختر و هزاران دختر شبیه اون که میدونم چی توی دلشون میگذره.

یک پسر وقتی احساس نیاز کنه و تصمیم بگیره ازدواج کنه بالاخره میگرده و یکی رو پیدا میکنه. هر چقدرهم که مشکلدار باشه بالاخره بدون زن نمیمونه. کدوم مرد کور و کچلی بوده که بهش زن ندادن. حتی اگه آقا پسرها این بهانه رو بیارند که خانواده ها به راحتی به یک پسرهم دختر نمیدهند و کلی توقع دارند که بیشتر جنبه مادی داره. خب باز خانواده هایی هستند که این مسئله براشون مهم نیست و دخترانی پیدا میشوند که ویژگیهای انسانی طرف از مادیات براشون مهم تر باشه.

ولی یک دختر چی. دختری که به این حس نیاز رسیده . دخترهایی که می شناسم و میدانم با وجود داشتن توقعات بسیار پایین تا به حال خواستگاری نداشته اند.اون ها باید چه کار کنند!!!

 

من به اون دختر حق میدم.حق میدم که چنین تصمیمی گرفته باشه. وقتی دور و اطرافش دوستانش رو میبینه که یکی یکی ازدواج میکنند و اون تنها مونده خب آخرش این میشه که خودش دست به کار بشه و یکی رو برای خودش دست و پا کنه.

تازه اگر شانس بیاره و پسری رو پیدا کنه که باهاش ازدواج کنه تا آخر عمر منت خود خواستگی دختره بر سرشه.

 

----------------

 

پی نوشت: این پست رو ننوشتم تا جدال جنسیتی دوجنس مخالف رو تحریک کنم . کسی رو محکوم کنم یا به کسی حق بدم. بلکه هدفم آشکار کردن واقعیت های یک آسیب اجتماعی رو به افزایش در جامعه امروز بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط تارا  | 

 

ظاهرو تیپ و قیافه یک دختر چقدر میتونه در انتخاب اون توسط یک پسر برای دوستی یا ازدواج تاثیر داشته باشه؟

سوالی است که گهگاه بهش فکر میکنم.مخصوصا وقتی به یک جای شلوغ مثل مرکز خرید، سینما یا پارک میرم و بعضی دخترها رو با اون قیافه های عجیب و غریبی که برای خودشون درست کردن میبینم این سوال برام تکرار میشه واقعا از این کار چه هدفی دارند . جلب توجه یک پسر!!!!!!!!!!

اگر واقعا این طورباشه و ظاهرخوب یک دختر اولویتی بسیار مهم است پس میشه نتیجه گرفت به دلیل رقابت شدید برای انتخاب شدن، همه خواهران گرامی باید بیفتند توی خط مد و آرایش خفن ......... تا یک موقع بدون دوست پسر یا شوهرنمونند.

این قبول که کلا زنان به خودآرایی علاقه دارند تا مورد توجه دیگران قرار بگیرند اما تاچه حد.........

یعنی اون دختری که میگه من چندین ساعت وقت جلوی آینه و سر و کله زدن با سشوار صرف کردم تا مثلا موهامو این طوری فشن درست کنم تا یه پسری بالاخره منو ببینه و ازم خوشش بیاد فقط تا اینجای قضیه رو میبینه.

واقعا فکر نمیکنه خب اون پسر که تورو برای قیافت بپسنده فردا حتی زمانیکه باهات ازدواج هم کرد یکی خوشگلتر از تو میتونه اونو از راه به درش کنه یا اگر مثلا روزی با یک اتفاق زیباییت را از دست دادی دیگه براش جذابیتی نخواهی داشت و تو را خیلی راحت فراموش میکنه و میره سراغ یکی دیگه!چون تو رو برای خودت نمیخواست به خاطر ظاهر قشنگت میخواست.

 

آقا پسرهای عزیزشما چطور؟ شاید برای دخترهای دیگه هم جالب باشه که از خودتون بشنوند واقعا زیبایی دخترها براتون تا چه حد مهمه؟ فکرنمیکنید دختری که با ظاهرساختگیش دل شما رو بلرزونه شما مطمئنا اولینش نبودید و آخرینش هم نخواهید بود.اینکه یک دختر، ساده و متین بدون جذابیتهای ناشی از آرایش و مدل های فشن و لباسهای مارکداردر جامعه ظاهر بشه برای شما ارزشمند نیست. ارزشمند نیست که روزی اگه خواستید همسری بگیرید بین اون و دخترهایی که با ساختن ظاهری بسیار زیبا و فریبنده بخوان شوهر تورکنند اولی را برگزینید.

 

------------------

پی نوشت: گرچه از عنوان این پست چنین بر میاد که مخاطب اون آقا پسرها هستند ولی من از همه دوستان چه دختر و چه پسر دعوت میکنم در این بحث شرکت کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط تارا  |