تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

باز هم به یک بازی وبلاگی دعوت شدم البته خیلی زودتر از اینا ولی فرصت نشده بود که بهش فکر کنم.

5 تا از مشاغلی که دوست دارم:

مدیر عامل کارخانه ، تاجر(بازرگان) ، لیدر تور، کتاب فروش ، نویسندگی

و 5 شغلی که دوست ندارم:

دلال ، سیاستمدار ، بازاریاب ، بنگاه املاک ، کار در معدن

فکر میکنم هدف اصلی این بازی های وبلاگی شناخت بیشتر شخصیت صاحب وبلاگ باشه.

 از کسی اسم نمیبرم هر کسی دوست داشت این بازی را در وبلاگش ادامه بده. 

-------------

 پی نوشت: توی این شب های عزیز احیا اگر دلتون شکست ،  یاد این رفیق حقیر وبلاگ نویستون هم بکنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 8:13  توسط تارا  | 

آدم‌های زیادی را دیده‌ام که درست یا نادرست "آدم زندگی‌شان" را انتخاب کرده‌اند. آدم‌هایی هم دیده‌ام که اعتقاد داشته‌اند تنها یک عشق در زندگی‌شان وجود داشته ولی بعدها به این نتیجه رسیده‌اند که حس بالاتری را با فرد دیگری تجربه کرده‌اند. من به این نتیجه رسیده‌ام که دوست داشتن در زمان تعریف می‌شود. یعنی می‌توان در زمان‌های مختلف، شکل‌های متفاوتی از احساس دوست داشتن را تجربه کرد. یک شاهد این گفته عمیق‌تر شدن احساس بین زوج‌ها در طی زمان است. چیزی که به شناخت و رشد دو طرف بستگی دارد.


در تئوری هر دو آدمی در روی این کره خاکی می‌توانند شادمانه و عاشقانه با هم زندگی کنند به شرطی که هر دو"بخواهند" و "مهارت"های لازم را داشته باشند. نوعی هماهنگی در این بین لازم است. بسیاری از خصوصیات ارزشمند یک نفر که دیگران را جذب می‌کنند، اکتسابی اند. این روزها خصوصیات ظاهری یا جای خود را به خصوصیات شخصیتی داده‌اند یا در مواردی قابل تغییر هستند. اما مهارت‌ها بعنوان توانایی‌های مثبتی در نظر گرفته می‌شوند که حس "اطمینان" از ادامه ارتباط را فراهم می‌کنند. بسیاری از کسانی که مورد توجه افراد بیشتری در جمع قرار می‌گیرند مهارت‌های بیشتری نسبت به بقیه دارند. این خصوصیات می‌توانند مهارت در ایجاد و حفظ ارتباط، حل مشکلات، ابراز احساسات، تفکر عاقلانه، انعطاف پذیری، پشتکار،‌ خلاقیت، خوشحالی، قاطعیت، آینده نگری، ریسک پذیری، شجاعت، همدلی، همرهی و چیزهایی از این دست باشند. بسیاری از آدم‌ها هم جذب این خصوصیات می‌شوند و بعد به این نتیجه می‌رسند که عاشق شده‌اند. به این ترتیب "خواستی" برای بودن با یک فرد در وجودشان شکل می‌گیرد.

بسیاری از خصوصیات لازم برای یک زندگی عاشقانه اکتسابی هستند. کسب مهارت نوعی از تغییر است. تغییر می‌تواند هم ما را دوست داشتنی‌تر و هم عاشق‌تر بکند.

-------

پی نوشت:مطلب این پست را که برای خودم بسیار مفید بود از وبلاگ بابک برداشتم ، کسی که منطق و دیدگاهش نسبت به زندگی را بسیار می پسندم. اگر دوست داشتید با نظراتتون تکمیلش کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:23  توسط تارا  | 

دقت کردی، وقتی قشنگترین لباس رو میپوشی، وقتی سرگرمی جدید وفرح بخشی پیدا میکنی، وقتی موسیقی قشنگی گوش میدی، وقتی با زیباترین انسان معاشرت میکنی، همه اینها برات مطلوبند و ازشون لذت می بری.

اما تا کی!!!!!!

یه زمانی میرسه که دیگه مثل اوایل از پوشیدن اون لباس یا انجام اون سرگرمی یا شنیدن اون موسیقی زیبا و یا حتی چهره زیبای اون آدم مثل اوایل لذت نمیبری .

 چرا؟

چون انسان تنوع طلبه وهمه اینها براش تکراری میشن .

چون اینها همه زیبایی ها و لذتهای زودگذر مادی این دنیا هستند و متاسفانه باوجود ناپایداری بسیار وسوسه انگیز.

میگن زیبایی های معنوی هرگز تکراری و خسته کننده نمی شوند.

میگن اگر خدا رو بشناسی و بهش نزدیک بشی معنی واقعی عشق و زیبایی رو میفهمی.

میگن اگر به واسطه صفات معنوی و باطنی یک انسان، اونو دوست داشته باشی.هیچ وقت برات تکراری نمیشه وچه بسا با تکرار دیدارها علاقه ات به اون بیشتر و بیشتر بشه.

میگن اگر هرکاری که میکنی حتی کارهای تکراری روز مره ات برای خدا و در مسیررضایت او باشه، از انجامشون خسته نمیشی  که هیچ  بلکه برات بسیار لذت بخش  و زیبا خواهد بود.

 البته رسیدن به این مرتبه هم واقعا هنر میخواد.

کاش خدا بهمون توفیق بده طعم این لذت رو در لحظه لحظه زندگیمون احساس کنیم.

-----------------

پی نوشت:

۱- نظرات دوستان راجع به قسمت و همت خیلی برام جالب بود.از همه تشکر میکنم.

۲- بهترین ماه رمضون زندگیم ، ماه رمضان دو سال پبش بود.یادش بخیر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط تارا  | 

باز هم من افتادم روی دور نوشتن در باب ازدواج. شاید بدین دلیل باشه که به اقتضای سنم این روزها زیاد بهش فکر میکنم.خب گمان هم نمیکنم حادثه ای مهمتر از این در زندگی هر انسانی وجود داشته باشه چون سرنوشت و آینده هر انسانی تا اندازه ی زیادی با ازدواج و زندگی اش کنار یک انسان دیگر رقم خواهد خورد.

معمولا وقتی با موضوعی درگیر میشم مدام بهش فکر میکنم از هر جا و هر کس و هر چیزی که می بینم  و میشنوم  به دنبال پاسخی برای سوالات بی جواب ذهنم می گردم . اغلب هم بعد از یک مدت  یه اتفاقی می افته یا مثلا از زبان کسی یا خواندن تصادفی یک مجله یا کتاب به جوابم می رسم ، ولی این دفعه خیلی طول کشیده ، یعنی دیگه کارم به سردرگمی و حیرونی رسیده ، نمیدونم شاید هم صبرم کمه و هنوز زمان تحقق خواست الهی فرا نرسیده.

راستش هنوز نمیتونم تمایز بین قسمت و همت در وقوع یک ازدواج را درک کنم.این که مثلا اگر همتی در کار بوده و به نتیجه نرسیده به خاطر این بوده که قسمت نبوده یا آن همت ناکافی بوده؟اصلا از کجا میشه به قسمت بودن اتفاقی پی برد در صورتیکه اصل اختیار از انسان سلب نمی شود و این که آیا ممکنه ازدواجی خلاف قسمت اتفاق بیفته؟نقش کار دل در این بین چیه؟

-------

پی نوشت: میدونم بعضی ها اصلا به قسمت اعتقاد ندارند . من مطلب بالا را با اعتقاد به این پدیده نوشتم .اگر شما هم اعتقاد دارید خوشحال میشم در صورت امکان پاسخ هایی را که به سوالات بیان شده در بالابه ذهنتون میرسه بدین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:8  توسط تارا  | 

افلاطون در باب فلسفه ازدواج و چرایی یكی شدن دو جنس مخالف در جریان زندگی ، داستانی تمثیل گونه دارد. در زمانهای بسیار قدیم، در ابتدای خلقت بشر، انسانها دارای كالبد تركیبی از زن و مرد بودند. (هرمافرودیت، موجود هم نر و هم ماده كه به نوعی در نظریات برخی روان شناسان نیز با تعابیر خاص مشاهده می شود) كالبدی كه دو سر داشت و  درست مثل دو انسان كامل در كنار هم  قرار گرفته بود. لذا موجودی بود پرقدرت، توانمند و بی رقیب و به جهت همین اقتدار بی رقیب مورد حسادت خدایان بزرگ یونان قرار گرفت. ( می دانید كه یونیان باستان معتقد به چند خدایی بودند. بدان معنا كه برا ی هر چیز خدایی با ظاهری كه برای آن پدیده بخصوص متناسب می دانستند در نظر می گرفتند) تا آنجا كه خدایان تصمیم گرفتند با هر ترفند ممكن این قدرت را از انسان بگیرند . پس با ترفندی همچون صاعقه ، انسان قدرتمند را از وسط به دو نیم كردند به طوری كه زن و مرد وجودی انسان از هم  تفكیك شد. زن مخلوقی مستقل شد و مرد موجودی دیگر. از همان زمان انسان قدرتمند، توانایی افسانه ای و بی رقیب خود را از دست داد. پس از مدتی برای بازپس گیری آن قدرت از كف داده، به این نتیجه رسید كه برای بازگشت به آن دوران پر شكوه و جلال می بایست دوباره نیمه از دست رفته خود را پیدا كند و در پناه اتحاد با آن نیمه به عزت و اقتدار گذشته بازگردد. در جستجوی یافتن همراه زندگی، هرگاه نیمه گمشده اصلی خود را به دست آورد به همان قدرت و شكوه بازگشت و سعادت و كامیابی را در زندگی تجربه كرد و اگر نیمه ای را برای خود برگزید كه متعلق به كالبدی دیگر بود، روی آرامش و خوشبختی را ندید.

من از فلسفه چیزی سردر نمی یارم.ضمن این که داستان بالا به افسانه شبیه تره تا واقعیت. ولی این مسئله برای من همیشه یک علامت سوال بزرگ بوده که آیا انسان برای ازدواج باید دنبال نیمه گمشده خودش بگرده تا بتونه زندگی مشترک سعادتمندی رو داشته باشه؟ خب اگر گشت و این گمشده رو پیدا نکرد چی؟یا اگر به خیال خودش پیداکرد ولی اون نیمه اونو نپذیرفت چی؟اصلا همچین چیزی در جهان امروز میتونه واقعیت داشته باشه؟ شما خودتون چنین پدیده ای رو تجربه کردید یا کسی رو میشناسید که به نیمه گمشده اش رسیده باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:37  توسط تارا  |