تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

فکر می کنم تنها عده محدودی متوجه منظور من از پست " پاییز خاطرات" شدند.

منظور من این بود که خاطراتی دارم که وقتی به یادشون می افتم دلم میخواد الان موقعیتی بود که میتونستم دو باره اون لحظه ها رو از نزدیک لمس کنم اما دیری نمیگذره که صد و هشتاد درجه نظرم برمیگرده و نه تنها به شدت از یادآوریشون  احساس  دلتنگی بهم دست میده بلکه دوست دارم همون طور که گفتم کاملا از یاد و ذهنم پاکشون کنم. یعنی این خاطرات، به ظاهر خاطرات شیرین و خوب گذشته من هستند اما درعین حال یادآوریشون آزارم میده . برای همین گفتم حس عجیبیه!

خوب میدونم که شاید ماه دیگه ، سال دیگه و..... چنین حسی رو نداشته باشم. چون تجربه زندگی بهم نشون داده احساسات، گذرا هستند. و اگر روزی بتوانم احساسات متنوع و رنگارنگ خود را به بهترین شکل مدیریت کنم بی شک پیروزی بزرگی برایم خواهد بود.

کسی برای تحقق صحیح این مدیریت پیشنهادی داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:10  توسط تارا  | 

نسبت به گذشته احساس دو گانه ای دارم. از یک طرف دلم برای بعضی خاطراتم و روزهایی که پشت سرگذاشتم تنگ میشود جوری که دلم میخواهد دوباره به عقب برگردم و با تمام وجود پذیرای لحظه هایی باشم که دیگر وجود ندارند و از طرف دیگر ازیاد آوری برخی خاطرات به شدت فراری ام. جوری که آرزو میکنم ای کاش پاک کنی داشتم که میتوانستم با آن، لحظه هایی را که پشت سرگذاشتم از صفحه روزگار که نمی شود لااقل از گوشه گوشه های ذهن آشفته ام پاک کنم.

جالب این جاست که این دو حس را مشترکا نسبت به برخی خاطراتم دارم.

توی فصل های سال، پاییز را از همه بیشتر دوست دارم. اما همین پاییز برای من دربرگیرنده بسیاری از این خاطرات دوگانه است و حالا تردید دارم که پاییز را هم واقعا دوست می دارم یا نه!

شما تا به حال چنین حس عجیبی رو تجربه نکردید؟

-------------

پی نوشت :

1- موضوع این پست هیچ ربطی به عشق وعاشقی نداره.

2- دیگه نمی خوام موضوع پست انتخاب رو بیش از این کش بدم چون فکر میکنم کسانی که میخواستند و نظری داشتند آمدند و درمیان گذاشتند  که از این بابت  از همه ممنونم .در پاسخ به سوال پست قبل سخنان "بی نشان" ، فرمول "نارسیس" و آموزه های "حکمت" برام جالب بود. اگرعلاقه مند بودید میتونید برای مطالعه، به کامنت دونی پست قبلی مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:26  توسط تارا  | 

امیدوارم حرفهایی که در این پست زده میشود سبب کدورت خاطر کسی نگردد.

داریم بحث میکنیم دیگه ، هر بحثی هم مخالفین و موافقین خودش رو داره.

اصولا ما ایرانی ها خوب شعار میدیم. مثلا برخی آقایون برخلاف آقا پسرهایی که در پست قبل ذکرشون برفت و انتخاب را حق خودشون می دونستند میان میگن که باید به خانم ها هم حق انتخاب داده بشه و اگر از پسری خوششون اومد بروند ازش خواستگاری کنند.

اما آیا خودشون چنین موضوعی را تجربه کردند . و از این کار دختر خانم چه برداشتی داشتند. بهش حق دادند یا این رفتار رو از جانب اون خلاف عزت نفس و شخصیت یک دختر دانسته اند.

یکی از دوستان که تجربه چنین برخوردی را از یک دخترخانم داشته بود حرف جالبی میزد:

باید بگم من قبلا فکر می کردم که چه خوبه که دختر بیاد به خواستگارپسر. ولی واقعا حتی فکرش رو هم نمی کردم که خود من هم که طرفدار این روش[خواستگاری دختر از پسر] بودم . با قرار گرفتن در چنین شرایطی عکس العمل متناقضی نشون بدم . و وقتی طرف مقابلم بهم پیشنهاد داد ، من در کمال تعجب دیدم که اصلا از چنین حالتی خوشم نمی یاد .

که باز من این احساس را به ذات خلقت دو جنس نسبت میدهم. که به گفته همین دوستمون:

در آمار گیری ها و تحقیقات انجام شده در مقیاس های بزرگ آمار گیری این نتایج بدست اومده که در کل دختر ها بیشتر دوست دارند انتخاب شوند و در مقابل پسر ها مایلند که بیشتر انتخاب کننده باشند . البته  این به این مفهوم نیست که مثلا دختر ها دوست ندارند انتخاب کنند و یا پسر ها دوست ندارند انتخاب بشوند بلکه بیان کننده ی این است که کدوم حس در کدوم جنس غالبه .

من فکر میکنم این مسئله نسبت به حرفی که در پست قبل در مورد ظرفیت آدمها زدم عمومی تر باشه. یعنی شاید پسری هم باشه که با برخورد یک خانم در مورد خواستگاری از خودش بدون آزردگی خاطر  کاملا منطقی برخورد کنه و در نهایت ازدواج موفقی هم صورت بگیره اما همون طور که در پایان پست قبلی گفته بودم:شناخت آدم ها در برخورد با مسایل یه مقدار سخته که مطمئنا همین مسئله باعث میشه که یه دختر در پیش قدم شدن اش تردید کنه.

که در نهایت میشه چنین پیشنهاد کرد که اگر دختر خانمی متوجه شد که همسر ایده آلش را پیداکرده بدون خواستگاری مستقیم و با به کارگیری مهارت هایی ٬ انتخابش را دوطرفه کند.

حالا شما فکر میکنید این مهارتها چگونه و به چه ترتیبی میتوانند انجام گیرند که یک آقا پسر برداشت بدی نکنه و درعین حال ارزش و شخصیت یک دخترخانم هم حفظ بشه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:45  توسط تارا  | 

یه جمله معروفی از آقا پسرها شنیده میشه که به دختر خانم ها میگن:

ما پسرها انتخاب میکنیم ولی شما دخترها انتخاب میشوید.

گرچه اینجا عده ای میان و میگن به هرحال اگه پسرها انتخاب هم بکنند جواب آخر رو خانم ها باید بدن.اما نمیشه از این حقیقت چشم پوشی کرد که دایره انتخاب برای یک پسر خیلی بزرگتر از یک دختره. چون یک دختر فقط در محدوده پسرهایی که اونو انتخاب کردند و به سراغش اومدند و تقاضاشونو مطرح کردند حق انتخاب داره.

پس اینجا یک امتیاز به نفع آقا پسرهاست . که دلیل اونو هم  عرف و شرع به واسطه آسیب پذیر بودن روح لطیف یک دختر در برابر پاسخ های منفی شنیدن به  تقاضاهایی که ابتدا از طرف اون مطرح میشه توجیه میکنه. مسئله ای که پسرها راحت تر باهاش کنار میان.

به نظر من زمانی این اتفاق میتونه به طور سازنده بیفته که در فرهنگ ما جا بگیره.اما بدون فرهنگ سازی و امروزه روز هم قابل اجرااست  که برمیگرده به ظرفیت آدم ها.

یعنی اگر دختری به پسری علاقه مند شد و خواست قدم پیش بذاره ،باید مطمئن بشه که طرفش آدمیه که با این مسئله منطقی برخورد میکنه به جای اینکه مسخره کنه و آبروی اون دختر رو ببره که مثلا بره همه جا رو پرکنه که فلان دختر گفته که منو میخواد یا مثلا بعد از اینکه از سر ترحم و دلسوزی با اون دختر ازدواج کرد هر بلایی که خواست سر اون دختر بیاره و بهش بگه خودت منو خواستی و مشکلاتی از این دست. و نیز اگر به هر دلیلی نمیتونه به انتخاب اون دختر جواب مثبت بده با دلایل قابل قبول توجیهش کنه.البته دختر هم باید ظرفیت خودش را برای پذیرفتن دلایل منطقی اون پسر بالا ببره تا از گرفتن جواب منفی  دچار آسیب های روانی نشه.

به هرحال شناخت آدم ها هم در برخورد با مسایل یه مقدار سخته که مطمئنا همین مسئله باعث میشه که یه دختر در پیش قدم شدن اش تردید کنه.

لذا همون طور که گفتم اینجا یک هیچ به نفع آقایان.

-----------

پی نوشت:

۱- برای پست قبلی یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که : همه چیز حتی احساس آدمها و طرز نگرش آنها به زندگی تاریخ انقضا دارد. راستش این روزا خیلی به این مسئله فکر می کنم. شاید بعدا فرصت شد و پستی راجع به اون نوشتم.

۲- پرسیدن تاریخ تولد دوستان همون طور که گفتم فقط برای آشنایی بیشتره. بنابراین از بقیه دوستان هم میخوام سال تولدشون رو ذکر کنند.ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:16  توسط تارا  | 

این چند وقته چندان حسی برای نوشتن نداشتم. برای همین  هم سعی کردم  بیشتر شنیده ها و خوانده های جالب و مفیدی را  که از انها استفاده کرده ام در اینجا بنویسم .

مطلب زیر را هم در وبلاگ نارسیس خواندم:

گاهی نیازی به فاصله است

و گذشت زمان

تا زخم ها درمان یابند

و سرخوردگی ها چون خطاهای کوچکی شناخته و پذیرفته شوند

آن گاه

در با احتیاط باز خواهد شد

و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت

به زندگی

(از مارگوت بیکل.با اندکی دخل و تصرف!)

 

حرف من : قبول دارم که زمان اغلب  فراموشکار است اما نمیدونم چه چیزی باعث میشه بعضی چیزها هیچ وقت فراموش نشوند. چنانچه برخی زخم ها با گذشت سال ها باز هم  تر و تازه باقی می مانند. اشکال از ماست یا ناعلاج بودن زخم ها؟

------------- 

پی نوشت: برای آشنایی بیشتر با دوستان میخواستم خواهش کنم هر کسی برای این پست کامنت میذاره در انتهای اون سال تولدش را هم ذکر کنه . برای آغاز من متولد سال 1362 هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:14  توسط تارا  | 

نکته:

عجایب خلقت الهی برای من و شما کم نیستند فقط باید چشم بازتری داشته باشیم تا خوب تر ببینیم. نمونه ای از آن داروخانه طبیعی پروردگاردر میوه هاست و شکل وشمایلی که گاه بسیار شبیه به آن عضوی است که روی آن تاثیر میگذارند:

حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستند و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده. گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد. تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین شبیه کلیه انسانه.تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره یا سیب زمینی استامبولی شبیه لوزلمعده هست که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود و خیلی چیزهای دیگه.......



سوال:

احتمالا دوستان شاغل بهتر میتوانند به این سوال پاسخ دهند ولی هرکس اطلاعاتی در این زمینه داره ممنون میشم در اختیار من بذاره:

تفاوت کار در یک سازمان دولتی و یک شرکت خصوصی چیه؟ هرکدوم چه مزیت ها و معایبی دارند  ؟ و برای فردی با مدرک کارشناسی ارشد در یک رشته مرتبط با خدمات اداری اگر بخواهیم از جوانب مختلف به موضوع نگاه کنید مثلا ساعت کاری ، محیط کاری ، مناسب بودن برای یک خانم ، حقوق و مزایا و  . . .به نظر شما به طور کلی  کدومش بر دیگری برتری داره؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:24  توسط تارا  | 

احتمالا برای من و شما باید درکش سخت باشه ، احساس فردی که دل از خونه و زندگیش میکنه و زندگی در جایی خیلی دور از وطنش رو انتخاب میکنه. هرچند حتما این دوری براش امتیازات مهمی به همراه داره که سبب شده برای اون اولویت قائل بشه ولی مسئله هویت میتونه هم چنان به صورت یک بحران روحی برای اون شخص باقی بمونه البته اگر نتونه با اون کنار بیاد.  انار  به عنوان یک دختر مقیم آمریکا نگاه تمثیل گونه جالبی نسبت به این مسئله داره که من در ادامه این پست آن را می نویسم:

من فكر ميكنم يكي از بزرگترين سختي هاي مهاجرت بحران هويته. اينكه حس تعلق داشتن به جايي رو از دست ميدي. احساس من در پنج سال اول مهاجرت احساس آدمي بود كه روي يك تيكه چوب وسط درياي متلاطمي نشسته و با استيصال ميخواد تكه زميني پيدا كنه بگه "من مال اينجا هستم". زندگي كردن بدون هويت مشخص خيلي كار سختيه.

ما مهاجرها نه ايراني هستيم نه آمريكايي. ما اهل In between Land هستيم. وطن ما نه سرزمين مبدا، نه سرزمين مقصد، بلكه همون تكه چوبيه كه زير پامونه. ما اهالي اين "سرزمين در ميان" فارغ از اينكه از كجا آمده ايم و به كجا ميريم تجربيات مشتركي داريم كه فقط خودمون ميفهميم و وطني داريم كه با زمين سفت وطنهاي معمولي فرق ميكنه. دوتا انتخاب هم بيشتر نداريم. يا دو دستي با ترس به اين تكه چوب آويزون بشيم و تمام عمرمون رو با بيچارگي به اون زمين سفت توي افق خيره بشيم يا قبول كنيم كه بايد ياد بگيريم دستمون رو ول كنيم و بايستيم تعادلمون رو روي تلاطم زير پامون حفظ كنيم و با حركتش هماهنگ بشيم. وطنمون هيچ وقت سفت و سخت نميشه اما عوضش شانس اينو داريم كه مردماني رو ببينيم و تجربه هايي رو بكنيم كه اونهايي كه بر ساحل امن نشسته اند شانسش رو ندارند.

هيچ كدوم اين تجربه ها بهتر از اون يكي نيست. بسته به شخصيت آدمه كه كدوم مسير بيشتر بهش سازگاره. اما اگه قصد مهاجرت داريد بايد پيه اين مطلب رو به تنتنون بماليد كه از لحطه اي كه پا در اين مسير بگذاريد هرجايي كه بريد بخشي از دلتون جاي ديگه است و هيچ جايي شما رو صد در صد راضي نميكنه.

مهاجرت كه ميكني قيد احساس تعلق داشتن به يك "مكان" رو بايد بزني. كار خيلي سختيه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:55  توسط تارا  |