تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

متنی که در زیر می بینید یافته های یکی از پسرانی است که به گفته خود دوستی های فراوانی با دخترخانمها را تجربه کرده است که من آن را از یک سایت پرسش و پاسخ برداشتم و عینا اینجا می آورم .

قضاوت با شما ؟ 

وقتی دختر و پسری برای اولین بار با یکدگر آشنا می شوند آنقدر احساس خوشی و نیاز می کنند که تا مدتی بی مشکل خواهند بود. خوب در مسئله ازدواج هم همین است. شما می بینید که زوج های جوان در ماهها و سالهای اول زندگی چقدر به هم عشق میورزند و از این تحول در زندگی احساس رضایت می کنند. حال کسانی که تجارب زیادی در دوستی دارند دگر احساس رضایتی هم وجود ندارد و این عمل به گونه ای عادی به نظر می آید. مثلا جوانی که ازدواج می کند و برای اولین بار با همسرش به رستوران می رود برایش بسیار جالب و ارزشمند است. حال شما ببینید اگر کسی دوستان زیادی داشته باشد و این کار را به مراتب تکرار کرده باشد وقتی با همسر خود به رستوران می رود چقدر احساس تکراری بودن و در نهایت پوچی خواهد کرد؟! شاید بسیاری از جذابیت های جنس مخالف در نظرش ناچیز بیایند.

انسانی که عشق های مختلف را تجربه کرده است متوقع تر از انسانیست که برای بار اول عشق را تجربه می کند. مثلا بنده در اولین رفاقت خود هیچ توقعی از جنس مخالف نداشتم و رابطه خوب و کم مشکلی داشتیم. ولی حال برای یافتن دوست هم دچار مشکل شده ام. چون همیشه می خواهم دوستی بهتر از بار قبل پیدا کنم و متاسفانه نمی شود. چون متوقع گشتم و دگر نمی توانم با برخی از کم لطفی ها یا کمبودهای طرف مقابل کنار بیایم. پس انسانی که تجربه رفاقت های گوناگون را داشته باشد متوقع تر از انسان بی تجربه است و در زندگی خیلی زود تر جا خواهد زد و دچار مشکل خواهد شد.

هر عشقی تاثیری بر روح و روان می گذارد و از خاطره حذف نخواهد شد. شاید در لحظات خوشی (در هنگام ازدواج) و یا غم به یاد عشق های قبلی بی افتید و این اندکی دلدادگی را به همسر کم می کند. همچنین گونه ای عذاب وجدان در طرف زنده خواهد شد. این احساس شرم چون قابل بروز نیست به عقده و کمبود تبدیل شده و باعث سردی در زندگی می شود.

پسرها و دخترهایی که رفاقتهای زیادی داشتند کم کم تنوع طلب شده و دگر بر یکی اکتفا نمی کنند. حتی اگر طرفشان را دوست هم داشته باشند ممکن است با کوچکترین تحریکی فریب خورده و باز دلداده شخصی دگر شوند چه برای گفتگو و چه مسائلی جنسی.که ما شاهد آن در سالهای اخیر هستیم. مثلا زنی که ازدواج کرده است و با دوست پسر قبلی اش بی ارتباط نیست و این دگر بزرگترین فساد است. چه از جانب مرد باشد و چه از جانب زن. اکثر خیانت ها هم بدین گونه است. یعنی افرادی خیانت می کنند که تنوع طلب شده اند و یک نفر برایشان ارضا کننده نیست.


همچنین موارد دیگری هم وجود دارد. شکست های عشقی انسان را سرد می کند.مثلا بنده بعد از آخرین شکست عشقیم دیگر از جنس مخالف بدم آمده و حاضر نیستم با کسی باشم. همچنین نظرم نسبت به ازدواج تغییر کرده است و دیگر اعتمادی به زنها ندارم (شاید علتش دیدن شیشه خورده در دخترهایی باشد که دیده ام).خوب این دلسردی در خیلی از دخترها و پسرهای ایرانی بوجود آمده است. شاید کسانی باشند که بتوانند با این مشکل (به ظاهر) کنار آیند ولی در نهایت متضرر شده و خود را نابود می کنند. مثلا بنده به شخصی خیلی وقت ها دوست دارم از تنهایی در بیایم و با کسی باشم. ولی نمی توانم و دیدن این ضعف در خود باعث ناراحتی های شدید روحی می گردد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:4  توسط تارا  | 

از دوستی شنیدم:

چندین سال پیش که وبلاگ و وبلاگ نویسی مثل الان مد نشده بود. دختری وبلاگ پرمخاطبی داشت با اسمی مستعار که بیشتر تداعی کننده مذکر بودن جنس نویسنده اش بود(به طور ضمنی نه صریح) و الحق و الانصاف صاحب قلم بسیار شیوا و قدرتمندی بود طوریکه مخاطب رو مجذوب میکرد و این خود نیزبرقوت فرضیه پسربودن وبلاگنویس می افزود. از قضا دختردیگری که با این وبلاگ آشنا شده بود و مرتب سر میزد و به اصطلاح مشتری شده بود با خیال اینکه نویسنده پسر است به واسطه مطالب زیبایی که از این شخص  میخواند به او دل میبازد و به او ابراز علاقه میکند. نویسنده هم که میبیند اوضاع خراب شده به ناچار خودش رو معرفی میکند و قسم و آیه که به خدا من دخترم ، تواشتباه میکنی .ولی مگر به خرج دخترعاشق میرود. باور نمیکند و می گوید که تو برای آنکه  من را از سر خود واکنی این اعتراف را میکنی .خواهش و تمنا که شماره ای ، ای میلی به من بده و من میخواهم تو را ببینم و به تو دلبستم. خلاصه از دختر عاشق اصرار و از دختر وبلاگنویس انکار.

حالا این دوست ما با خواندن کامنتهایی که رد و بدل می شد این صحبت ها را متوجه شده بود و قضیه رو پیگیری میکرد .آخر سر هم گویا آن دختر به ناچار واقعیت را می پذیرد و احتمالا دچار سرخوردگی و ناراحتی های روحی می شود.

این هم نمونه ای از چالش های ناشناخته ی این دنیای مجازی........!!!

به نظر شما کی این وسط مقصر بود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:37  توسط تارا  | 

خیلی جالبه. عده زیادی از حکومت ، دولت ، دولتمردان ، کارمندان ، ادارات ، روزگار .....مینالند، ناسزا میگن ، مسخره میکنند ولی اغلب وقتی پای عمل میرسه خودشون به راحتی قوانین رو نقض میکنند و دنبال میانبری میگردند که بتونند با زرنگی بقیه رو دور بزنند و راحت و بی دغدغه به هدفشون برسند و به هرطریق حتی ضایع کردن حقوق دیگران سعی میکنند از اوضاع به نفعشون استفاده کنند.

شریعتی جمله جالبی داره که: هرگاه انگشت اشاره ات را به نشانه اتهام رو به سوی کسی دراز کردی حواست باشد که سه انگشت دیگرت رو به سوی خود توست. تازمانیکه خودمون مسئولیت پذیر و متعهد نباشیم نباید ازبقیه هم انتظار داشته باشیم که مسئولانه رفتار کنند. طرفداری خطاکاران نظام و دولت را نمیکنم ولی به شدت معتقدم در شرایطی که ما خودمون رو اصلاح نکردیم نباید ادعا کنیم که تغییر نظام و یا دولتی دیگر میتونه برای ما جامعه ای متعالی ایجاد کنه.

و این دقیقا در مورد عدم ظهور امام زمان هم صدق میکنه که زمان ظهور رو منوط به وقتی میدانند که مردم آمادگی شو پیدا کرده باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:50  توسط تارا  | 

هر چی بیشتر میگذره به تاثیر قسمت در زندگی ام بیشتر پی میبرم. تا به حال دو تا تلفن که از جانب دو دوست بهم شده در سرنوشتم تاثیر فراوان داشته است.

یکیش حدودا دوسال پیش بود و دیگری به تازگی. جوری هم بوده که مطمئن شدم فقط خدا به دلشون انداخته که به من زنگ زدند .فکر میکنم هنوز خدا رو خوب نشناختم یعنی خیلی بهش بدهکارم.با همه خوبیها و بدیهام همیشه کمکم کرده.جالبه که با تمام کمک هایی که بهم کرده هرچی هم میگذره بیشتر بهش محتاج میشم.

مسیری که تا الان اومدم با کمک و خواست اون بوده.دیگه فهمیدم خیلی همه چی دست من نیست. خودمو سپردم به خودش. ولی کلی علامت سوال دارم که گذاشتم به وقتش همه رو از خودش بپرسم. همون زمانی که وعده داده "روزی که همه نهان ها عیان میشود".

خدایا در انتخابها دل و دیده ما را به راهی روشن کن که خیر وبرکت توش باشه ما همه از آینده بی خبریم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 15:42  توسط تارا  | 

تا همین دوسال پیش تصویر روشنی از آینده داشتم.اما حالا حس میکنم خیلی چیزا دیگه دست من نیست. باید اعتراف کنم که این موضوع به شدت دیوونم میکنه. یادم میاد تا قبل از کنکور همش در آرزوی رسیدن به دانشگاه بودم. بخش وسیعی از آینده من تحصیل در دانشگاه بود. در دوران کارشناسی امید تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد را دردل می پروراندم اما همین که در این مقطع شروع به تحصیل کردم مفاهیم و اندیشه های جدیدی برام مهم شدند که خیلیهاش هیچ ربطی به تحصیل و درس نداشت. در مورد بسیاری از اونها توی همین وبلاگ حرف زدم که دلیل اصلی به بحث گذاشتن اونها و طرح سوالات هم، تعامل با دیگران و تکمیل افکارخودم بوده.

بایدبگم الان هیچ تصوری از آینده ندارم. نمیگم تا الان اشتباه کردم و نباید این مسیر را می آمدم، خیلی از اتفاقاتی که از گذشته تا کنون برام افتاده از آرزوهایی بودند که روزی با التماس از خدا میخواستم و الان هم به خاطر رسیدن بهشون راضی ام و از خدای خود ممنون.

 اما الان بعد از رسیدن به خیلی ازخواسته هام احساس آدمی رو دارم که توی برزخ " حالا چی میشه" گیر کرده. تکلیفش روشن نیست.

 نمیدونم شاید منتظر یه اتفاقم..........!!!

به قول "مجله موفقیت":

یه روزی،یه جایی،یه جوری، یه کسی ، یه چیزی ،

صبر داشته باش ،صبرداشته باش........

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:18  توسط تارا  | 

انتظار داشتم عده بیشتری در نظر سنجی پست قبل شرکت کنند و کسانی هم که نظر میدهند نمره ای حتی تقریبی در نظر بگیرند. ولی با همین تعدادشرکت کننده، میانگین امتیاز 16 شد. میدونم تا بیست خیلی فاصله دارم اصلا به قول یکی از استاد هام بیست واسه خداست. بعضیها اصلا امتیازدادن را کار درستی نمیدونستند. راستش این سوال را بیشتر از جهت مخاطبین وبلاگم انجام دادم . میخواستم بدونم چقدر وبلاگ من برای دیگران مفیده و از اون استفاده می کنند. ممنون از کسانیکه نظرشان را صادقانه گفته بودند.

همانطور که گفتید برخی از پستهام احتمالا برای خوانندگان قدیمی تکراری تره ولی با توجه به اینکه اینجارومحیطی میبینم که میتونم از غم و اندوه و دلتنگیهام راحت صحبت کنم، وقتی موضوعی بهم فشارمیاره حتی اگر در گذشته هم از اون صحبت کرده باشم  نمیتونم در اینجا یعنی وبلاگی که مدتهاست اونو به دفترچه کاغذی گاه نوشتهایم ترجیح دادم  ننویسم. این بخش ماجرا رو به یه آدم اغلب درونگرا که همیشه سعی میکنه دردهاشو توی خودش بریزه حق بدین.

یکی از دوستان عزیزم میگفت از روزمرگی هات بگو. راستش صحبت از اینکه نهارچی خوردم  و کی خوابیدم منو ارضا نمیکنه البته به کسی برنخوره شاید افرادی دوست دارند از این مطالب بنویسند هیچ اشکالی هم نداره. من در مورد خودم گفتم.

باور کنید بسیاری از این حرفهایی که میزنم از دغدغه های هر روز منه. دغدغه هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشن و ترسی که هرچی میگذره نسبت به آینده و اینکه چی میخواد پیش بیاد در دلم ریشه میگیره.در مورد این موضوع در پست بعدی بیشتر صحبت میکنم.

 

------------

پی نوشت:

1-رنگ قالب آبیه چون آبی آسمونی یکی ازرنگهای به شدت مورد علاقه منه اگر بخوام به رسم احترام رنگ مطلوب مخاطبین رو برای وبلاگ بذارم میشه رنگین کمان چون به تعداد افراد سلایق هم متفاوته. اما اگر رنگی بود که چشم رو میزد یا موقع خواندن ناراحتی ایجاد میکرد حتما تغییرش میدادم. البته شاید زمانی تصمیم بگیرم و برای ایجاد تنوع عوضش کنم.

2-فکرنمیکنم مطالب وبلاگم نیازی به عکس داشته باشه. به نظرمن عکس وقتی مفیده که درمورد موضوعی ، جایی ، کسی.... صحبت کنیم  که عکس درزمینه تفهیم بیشتر مطلب و آگاهی مخاطب نقش تسهیل کننده داشته باشه، درغیراین صورت جنبه زینتی پیدا میکنه که بود و نبودش فرقی نداره.

3-عده ای ازدوستان گفته بودند وبلاگ هایی شبیه وبلاگ شما دراین دنیای مجازی کم نیستند. من خیلی مشتاقم با وبلاگنویسهای بیشتری مخصوصا از جنس نوشته های خودم آشنا بشم. ممنون میشم اگر وبلاگهایی ازاین دست را میشناسید آدرسشون رو برام بذارید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:3  توسط تارا  | 

 

1-    بدون رودربایستی و کاملا منصفانه اگر بخواهید بین 1 تا 20 نمره ای به این وبلاگ دهید .نمره مورد نظر شما چند است؟  ( ممنون میشم دلیل خود را نیزذکر کنید ).

2-    لطفا مفید ترین یا جالب ترین پستی را که در این وبلاگ خواندید نام ببرید؟

 

------------------------

پی نوشت:

1- دوست دارم همه کسانی که به این وبلاگ سر می زنند چه کسانی که مدت هاست  این وبلاگ را میشناسند و چه کسانی که به تازگی با آن آشنا شدند حتی کسانی که هرگز یا به ندرت کامنت میگذارند در این نظرسنجی شرکت کنند.

2- میانگین نمره دوستان را در پست بعدی اعلام می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:43  توسط تارا  |