تبليغاتX
ناگفته های تارا
از دل و اندیشه

فیلم " زندگی ام بدون من یا "My life without me  " با بازی " سارای قصه های جزیره" که حالا برای خودش خانمی شده، تابستون از شبکه 2 تلویزیون پخش شد. فیلمی که برای من بسیار جذاب و تفکر برانگیز بود.

برای کسانی که این فیلم رو ندیدند به عنوان خلاصه ای از داستان توضیح میدم که :

زنی 23 ساله متوجه میشه که به دلیل یک بیماری لاعلاج مدت کوتاهی بیش زنده نیست. این زن در 17 سالگی ازدواج کرده و حالا صاحب 2 دختر بچه است و باشنیدن این خبر ناگهانی تصمیم میگیره بدون اینکه کسی از مرگ زودهنگامش خبردار بشه در فرصت محدودی که در اختیار داره کارهایی رو که دوست داره هم برای خودش تا وقتی زنده است و هم برای همسر و فرزندان خودش برای زمان پس از مرگ اش انجام بده. حالا اینکه چه کارهایی میکنه رو توصیه میکنم خودتون فیلم روببینید چون به دیدنش می ارزه. گرچه وقتی داستان اصلی رو جایی میخوندم متوجه شدم نسخه تلویزیون سانسوری زیاد داشته ولی با این حال به پیکره اصلی داستان و موضوعی که دنبالشه به مخاطب بفهمونه صدمه نزده بود.

این پست رو به عنوان مقدمه ای داشته باشید برای چیزی که میخوام در پست بعدی بنویسم.

-------

پی نوشت: از همه دوستانی که در پست قبلی برام پیام تبریک گذاشته بودند تشکر می کنم. و یلدای باستانی رو به همگی تبریک میکم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:45  توسط تارا  | 

خانوم خانوما داری  25 ساله می شی.

باورت میشه روزی که خیلی دور به نظر می رسید این قدر نزدیک  تو رو در آغوش بگیره، ربع قرن.

همیشه فکر میکردم که 25 سالگیم چه شکلیه. حالا میبینمش، از نزدیک.

حس میکنم عوض شدم. دیگه از اون دختر رویاپرداز و ساده ای که میشناختم خبری نیست. ضربه های تیشه کارخودشو میکنه، حتی غیر منصفانه. چه بخوای چه نخوای، بزرگ میشی و تندیسی از تو شکل میگیره به واسطه همین ضربه ها، خوش تراش .

البته 25 سال یه کم زوده برای ادعا به اینکه تندیس زیبایی شدی. حالا حالاها باید ضربه بخوری باید تجربه کنی باید ببینی باید بخندی باید گریه کنی و......

روز تولد امسالم مصادف با عید غدیر شده، باید به فال نیک بگیرمش. نه!

راستی عید همگی تون مبارک.

یا علی

-----------

پی نوشت:

1- تا به حال همیشه وقتی سنم رو ازم می پرسیدند با افتخار بهشون می گفتم. اما به گمانم از حالا دیگه سوال درمورد سنم برام خوشایند نخواهد بود. دیگه دوست ندارم از امسال به بعد، روی کیک تولدم شمعی بذارم به نمایندگی از سالهای زندگی ام.

2- فکر می کنم بهترین مثال برای سوال پست قبلی عشق های یک طرفه باشه. کسانی که بدون آگاهی از احساس طرف مقابلشون نسبت به آنها بهش دل می بازند و یا با وجود بی وفایی های اون هنوز به عشق شان پایبندند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:21  توسط تارا  | 

 

Don’t let someone become a priority in your life 

when you are just an option in their life 

Relationships work best when they are balanced

 

 

"اجازه نده کسی در زندگی تو اولویت شود درحالیکه تو برای او تنها یک گزینه ای ،

روابط وقتی خوب عمل می کنند که متعادل باشند "

 

 

به نظرم جمله ی حکیمانه درستیه. کسی میتونه براش مثال بیاره : برای اولویت در مقابل گزینه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:57  توسط تارا  | 

به چیزی دچاریم، دردی شاید، شوری شاید، زخمه ای شاید. خیال می کنیم خوب می شویم، می گوییم جوان که شدیم ، قد که کشیدیم ، به زندگی که مشغول شدیم خوب می شود.


جوان می شویم ، قد می کشیم، به زندگی مشغول می شویم، ولی خوب نمی شویم ، آن دچار بودن در ما می ماند.دل خوشیم هنوز،می گوییم ازدواج که کنیم، تشکیل خانواده که بدهیم محبت اهل و عیال این دچار بودن را از ما می گیرد، ولی چنین نمی شود، هنوز همانیم،با همان آشوب ها، همان شعله کشیدن ها ، همان دم به دم در تپش بودن ها. هنوز امیدواریم به رفتنش. می گوییم تولدی که رخ بدهد ، فرزندی که از ما به این جا بیاید آن گاه دیگر دچار نخواهیم ماند، او می آید و ما هنوز دچاریم، ناگریز آرزو داریم او چنین دچار و پرشور و پر زخمه نباشد...

 

 ----------

پی نوشت:

۱-  اینجا خواندمش و به شدت بهش اعتقاد دارم.

۲- شما را چه شده است دوستان وبلاگنویس! چرا به هر وبلاگی سر میزنم از رنج و درد و نا امیدی و دلتنگی و  ویروسی شدن و.....سخن میگوید و من نیز چون شما حسی مشابه دارم.این چه دردی است که همه را دچار کرده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:7  توسط تارا  | 

ای میلی دریافت کردم که حاوی مطلب زیر به عنوان منتخبی از کتاب 'چهل نامه کوتاه به همسرم' نوشته ی زنده یاد  نادر ابراهيمي'' بود.

احتمالا برای افراد متاهل ملموس تراست. ولی خب من هم محتوای آن را پسندیم و از آن لذت بردم.

 

هم سفر!

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...

عزیز من!..

...دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند... اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در 'حضور' است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست...

بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم...

عزیز من! بیا متفاوت باشیم……

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:57  توسط تارا  | 

۱- برخلاف تصوری که همیشه داشتم ، در هر کجا و موقعیت دیگری غیر از آنچه که اکنون در آن واقع شدم هم باشم باز شخصیت و ذات ام فرقی نمیکنه و نمیتونم برخلافش عملی را انجام بدم و رفتار دیگری داشته باشم، به بیان دیگری  نمی تونم همرنگ جماعت بشم. این بعضی وقتا خوبه و بعضی وقتا هم بد.

2- عجولم.دوست دارم خیلی زود و یکباره همه مشکلات و مسائل ذهنی ام حل بشه.غافل از اینکه بهتره با زمان پیش برم و اجازه ندم ناامیدی و دلزدگی برمن غلبه کنه.هر چیزی وقتی داره و زمان مناسبش رو خدا بهتر از من میدونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:46  توسط تارا  | 

به نظر شما مهم ترین مسئله ای که باعث میشه روابط و تماسهای خیلی صمیمانه از نوع" بوسه و کنار" در جمع و  اجتماع ایران، میان دو جنس که حتی از نظر شرعی به هم محرم اند، مثل زن و شوهر، از نظر اخلاقی و عرفی عملی ناپسند تلقی بشه چیه؟

خیلی راحت بگم حتی اگر این  عمل به واسطه همگانی شدن مثل جوامع غربی  قبح اش بریزه و رفتاری عادی نشون داده بشه تحریک کنندگی اش(بیشتر برای آقایان) و دل سوختن و برانگیختن حسادت کسانی که از چینین روابطی محروم اند(بیشتر برای خانمها) مسئله ای غیر قابل چشم پوشی است و عواقب منفی به دنبال داره، جدا از اینکه اصلا چنین رفتارهایی در مکانهای عمومی در فرهنگ و شرع ما پسندیده نیست .

برای همین معتقدم نباید به اسم آزادی اجازه بدیم مرزها بشکنند و بی بند وباری به هر طریق رواج پیدا کنه.بعضی از خط قرمزها حتی اگر دست و پای مارو ببندند و در ظاهرناراضی مان کنند حتما جایی به کمک خود ما می آیند.

-----------

پی نوشت:انگیزه نوشتن این مطلب به واسطه رفتارهای متاسفانه روبه رواج برخی مردم درمحیط های عمومی بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:3  توسط تارا  |