|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
به دعوت آنتیگونه عزیز لبیک گفته و دانای کل میشویم و داستان کوتاه(100-150کلمه ای) مینویسیم. البته این داستان مدتها پیش در دوران دانشجویی ام نوشته شده است.
اولين باري كه ديدمش كنار سلف دانشگاه بود با هیکلی تپل و بامزه و شلوار مشكي و پيراهن سفيد، طوریکه با همون نگاه اول دل منو با خودش برد. ديگه از اون به بعد وقتی از كنار سلف رد مي شدم همه اش دنبالش مي گشتم. هر وقت چشمم بهش می افتاد میدیدم اون هم با چشم هاي روشنش زل زده به من . اما تو صورتش هيچ حس مشترکی ديده نمي شد. فقط نگاه مي كرد ، آرام و بي خيال . گاهي اوقات وسوسه مي شدم برم طرفش ، باهاش حرف بزنم، از احساسم بگم. اما هر بار كه سعي مي كردم نزديكش بشم يه جوري خودش را از من دور مي كرد . خيلي دست نيافتني بود! تا بالاخره يه روز كه داشتم توي دانشگاه قدم مي زدم بی هوا پريد جلوم. از ترس نزديك بود جيغ بكشم. خودش هم انگارهول کرده بود چون با عجله پا گذاشت به فرار. دلم براش خيلي سوخت. گربه هه نمي دونست كاريش ندارم !!!
مثل اینکه طبق قانون باید 5 نفر رو برای بازی دعوت کنم. بعضی از دوستان قبلا دعوت شدند. بنابراین از بین کسانی که فکر میکنم ممکنه شرکت کنند ریحانه – بی نشان – الهام(چمدان حرف هایم) – سایه – فائزه را به این بازی دعوت میکنم. ----------------- پی نوشت: 1- این داستان طولانی تر بود ولی برای اینکه کوتاه بشه خلاصه اش کردم. محدودیت تعداد کلمات (100-150کلمه ) منو یاد abstract ای میندازه که باید برای مقالاتمون جهت چاپ در نشریات بنویسیم که من غالبا باهاش مشکل داشتم. 2-یکی توی کامنت دونی پست قبل نوشته بود چه دوست های خوبی داری، دیدم راست میگه من از شما ها خیلی چیزا یاد گرفتم. ولنتاین دیروز بود ولی برای تشکر و قدر دانی از مهربونی های دیگران لازم نیست منتظر روز و فرصت خاصی بمونیم. بنابراین من در همین جا و همین لحظه از همه شما دوستان عزیزم که لطف و محبت تان را همیشه نثار کلبه کوچک بنده نموده اید سپاسگذاری میکنم. بی نهایت از همگی متشکرم. ۳- آخر سریال "یوسف پیامبر" لو رفت. اینجا ببینید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک اخلاقی در وجودم است به این صورت که : وقتی سوزنم جایی گیر کنه جرثقیلم نمیتونه بیاد جداش کنه.یک جور سماجت که در بعضی مواقع خوب و سازنده است، برخی اوقات مخرب و گاهی هم نقشی خنثی ایفا میکنه. مثلا بهترین مثال برای حالت سوم (خنثی) خرید رفتن منه که میشه گفت در آنجا این اخلاقم کاملا نمود پیدا میکنه. وقتی به نیت خرید چیزی مثل لباس اعم از مانتو ، کفش یا کیف و..... می روم اگر چشمم جنسی را بگیره٬ دیگر غیر ازآن هیچ جنس دیگری به مذاقم خوش نمیاد. مثلا ممکنه در مغازه سوم کفشی ببینم و خوشم بیاید اگر بعد از آن ده ها مغازه دیگر هم بروم و اجناس بهتر و مرغوبتری را هم ببینم نمیتوانم چشم از آن کفش اولی بردارم . شاید اغراق نباشد که بگویم نه تنها حاضرم با قیمتی نامنصفانه و بدون تخفیف هم آن را بخرم چه بسا اگر لازم باشد چندین برابر قیمتش را حاضر خواهم بود با کمال میل پرداخت کنم چون من آن را میخواهم وبس، می خواهم مال من باشد. چون در صورتی که نخرمش و بالاجبار تن به خرید جنس دیگه ای بدهم مطمئنا دوستش نخواهم داشت و با رضایت از خرید باز نمی گردم. برای همین هم دیگه دستم آمده که هر وقت به خرید میرم و ازجنسی خوشم میاد وقتم رو برای دیدن اجناس دیگه تلف نمیکنم و همون موقع می خرمش. این خصلت برای وقتی انسان هدفی را برای خودش درنظر میگیره و میخواد بهش برسه نقش تسهیل کننده داره که میتونم بگم برای رسیدن به اهدافم در زندگی خیلی کارساز بوده. اما معمولا درمواقعی که باید چیزی رو که به گفته دیگران اشتباهه ولی منطقشون هنوز قانعم نکرده کنار بذارم و یا قرارباشه از کسی بگذرم چه از روی علاقه یا نفرت، جنبه منفی خودش رو به شدت آشکار میکنه. ............. چقدر خودشناسی سخته. این پست را به عنوان یک نمونه از کنکاش در رفتار و خلقیاتم آوردم. دارم به این خصلتم فکر میکنم. از جنبه های خنثی و مثبت و منفی اش گفتم ولی آخرسر نمیتونم نتیجه گیری درستی بکنم. اصلا نتونستم اسم خاصی برای این ویژگی شخصیتی ام پیدا کنم. حتی وجه منفی و مثبت و خنثای آن هم تعریف من از خودم است شاید کس دیگری وجه خنثی را هم منفی بگیرد یا اصلا برایش وجه منفی در نظر نگیرد. راستش هرچه بیشتر در مورد خودم فکر میکنم گیج تر میشم. مسئله من اینه: به دلیل یچیدگیهای شخصیتی انسان هیچ مطلقی وجود ندارد پس چگونه میتوان به شناخت درستی در مورد خود رسید آنچنانکه بتوانیم خود را آنگونه که واقعا هستیم برای دیگری تعریف کنیم نه با پارادایم های ذهنی خودمان که ممکن است اشتباه هم باشد؟ میتونین پاسختون رو در حیطه همین توصیفاتی که در بالا از خودم کردم به عنوان نمونه بیان کنید؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:23 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
یعنی این آقای غلامرضا نترسیده یه موقع قبل از عطیه خانم، بابای عطیه خانم دخلش رو بشمره...!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:29 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند....... چه تلخ است قصه عادت!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:40 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نشسته بودم جلوی کامپیوترو تو اینترنت گشت میزنم. که یک دفعه پدربزرگ و مادربزرگم به همراه یک خانم و آقا وارد خانه مان شدند. چون سرزده آمده بودند و خانم و آقای غریبه رو هم نمی شناختم مادرم را بردم تو اتاق تا در این باره ازش سوال کنم. وآنجا بود که مادرم بدون مقدمه چینی و خیلی جدی بهم گفت این دو نفر پدر و مادر واقعی تو هستند. دیگه هیچی ازش نپرسیدم، یعنی نتونستم که بپرسم. بهتم زد. وای نمیدونید چه حالی داشتم. یک لحظه ترس ، نگرانی ، حیرت، خشم ، نا امنی و .... همه را یکباره احساس کردم. نشسته بودم تو اتاق به 25 سالی فکر میکردم که واقعیت رو جور دیگه برام ترسیم کرده بودند. دنبال این بودم که تیکه هایی از حقیقت پنهان زندگی ام را پیدا کنم و کنار هم بچینم تا حرف مادرم رو تایید کنه. مادرم هرگز به شوخی سر به سرمون نمیذاره و من تو عمرم یه دروغ ساده و کوچک هم از زبانش نشنیدم برای همین همیشه حرفش برام حجته. ولی حالا مونده بودم کدوم حرفشو باور کنم. واقعیت تلخی که چندین دقیقه پیش برام فاش کرد یا خاطراتی که از گذشته برام نقل کرده بود. داستان به دنیا آمدنم، این که موهایم شبیه فلان کس است و چشم و ابرویم شبیه کس دیگر از وابستگانم. به شدت گیج بودم. هیچ منطقی قانعم نمی کرد. تمام سالهای عمرم مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شد و حیرت و ناباوری اجازه اشک ریختن بهم نمی داد ولی به شدت احساس نیاز میکردم تا از درون فریاد بزنم و کسی بیاید بگوید باور نکن حقیقت ندارد. حالا تو اون کشاکش روحی به فکرم رسید بیام این موضوع رو توی وبلاگم بنویسم من که عقلم به جایی نمیرسید شاید کسی می توانست بهم کمکی کنه تا بتونم کمی از فشاری را که تحمل میکردم بکاهم . بعد یک دفعه احساس پوچی کردم ، احساس بی هویتی. گرچه در آن لحظه هویت واقعی ام بر من آشکار شده بود اما نمیتوانستم با آن ارتباط برقرارکنم درعین حال که هویت گذشته ام یکباره فروریخته بود. توی همین فکرها بودم که ازخواب پریدم و خاطرم آسوده شد که آنچه گذشت خوابی بیش نبوده . اما تجربه بدی بود. من کاملا در خواب احساس بودن در چنین موقعیتی رو تجربه کردم. بیچاره کسانی که چنین وقایعی براشون در واقعیت اتفاق می افته.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:2 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول از همه ازدوستانی که با حوصله به سوالات پاسخ داده بودند تشکر میکنم .این پست نتیجه بحث های پست قبلی است و فکر میکنم طولانی ترین پست وبلاگم باشه که وقت زیادی هم روش گذاشتم به هرحال امیدوارم مفید واقع بشه. نوشته های با فونت درشت نظرشخصی من به همراه نتیجه گیری و بقیه نوشته ها، سخنان خود شماست.دوستی گفته بود هیچ دختر و پسری از ازدواج بدشون نمی آید و حتی کسی که این را می گوید بمحض دریافت یک پیشنهاد خوب یا یافتن یک مورد خوب درنگ نمی کند. با این توصیف وجود مخالفین امرازدواج دراصل باید منتفی باشه. اگر بعد از مطالعه دقیق این پست باز هم مخالفی وجود داشت. لطفا ادله اش را بیان کند. و اما پاسخ به سوالات: میتونم بگم همه متاهلین، تقریبا شما مجردهای عزیز را به امر مقدس ازدواج تشویق فرمودند . سخن چند تن از آنها را بخوانید: · من با ازدواج با شخص مناسب بیشتر از تجرد موافق بوده و هستم !چون تاثیر مثبت همفکریها و مشخص شدن مسیر زندگیم رو تو همین دوره نامزدی هم دارم میبینم. هدفمندتر ازقبل پیش میرم! · من مجرد ها رو تشويق به ازدواج مي كنم.چون به نظرم ازدواج مي تونه تا حدي به برنامه زندگي افراد نظم بده و آدم رو به آرامش برسونه. من تا قبل از ازدواج احساس مي كردم كه هنوز وارد اون مرحله اصلي زندگيم نشدم و احساس بلاتكليفي و موقت بودن همه چيز رو داشتم.در ضمن احساس مي كنم كه ازدواج لزوما مانع پيشرفت افراد نيست و افرادي كه نتونستن به چيزهايي كه تو ذهنشون بوده برسن ازدواج رو دليل اين عدم موفقيت خودشون مي دونن. · من حتما مجردها رو به ازدواج تشویق می کنم به شرطی که با چشم باز و با فکر تصمیم بگیرن و فرد مناسبی رو انتخاب کنن. ازدواج با یه آدم خوب آرامش وصف ناپذیری به آدم می ده. زندگی آدم رو شکل می ده. به آدم گذشت رو یاد می ده...عشق واقعی که به نظر من همون گذشت به خاطر آدمی ایه که عاشقش هستی فقط با زیر یه سقف زندگی کردن حس می شه. · من این تز را دارم و می گویم به گفته قرآن عمل کنید با کسی دوست میشوید آن را حلال کنید رابطه نامشروع نداشته باشید به دختر خودم که 20 سال داره هم همین را گفتم. این رابطه ها با یک قوره سردی و با یک مویز گرمیش میکنه یعنی تو 6ماه دوستی یک شب پای تلفن از یک کلمه یا یک حرکت بدت میاد گوشی را قطع میکنی اگر اون زنگ نزنه دوستی تان تمام میشود ولی اگر عقدی باشد و پیمانی باشد به این سادگی ها نیست .این تعهدی که بوجود می اورد ، به راحتی تمام نمیشود. · من مجرد ها را به ازدواج "مناسب" تشویق میکنم. چون تجریه اش با همه تجربه ها فرق داره مخصوصا از نظر استقلال و مدیریت شخصی.ازدواج نامناسب از هر چیزی بدتره.
سوال خانم های مجرد: به نظر شما صرف نظر از اینکه با چه کسی ازدواج کنید ، آیا ازدواج آزادی عمل زن را محدود می کند و جلوی پیشرفت او را می گیرد؟ چرا؟ پاسخ های شما: · من فکر میکنم ازدواج مانع بزرگی برای پیشرفت های آدمه و خب طبیعیه که هر کس ازدواج میکنه اینو میدونه که نمیتونه مثل قبلش به کارهای شخصیش برسه. ازدواج مسوولیت داره ....ولی از طرف دیگه با هم بودن دو نفر و ساختن روز به روز زندگی خیلی قشنگه. (مجرد) · به نظر من مردان ایرانی هر چقدر هم که روشن فکر باشند باز هم جلوی بعضی از آزادی های همسرشون رو میگیرند!!! مثلا محیط کار. ازدواج هم برای زن محدودیت هایی میاره هم مرد. منظورم از محدودیت اینه که آدم مجبور میشه بعضی از کاراشو کنسل کنه و وقتشو به همسرش بده مثل بیرون رفتن با دوستان.نکته دیگه اینه که خانم های متاهل با خانم های مجرد تفاوت دارند. مخصوصا در سال های اول ازدواج. میشه گفت سخته که مثل قبل پیشرفت کنند!!! چون نسبت به زندگی خانوادگی احساس تعهد میکنند و بیشتر برای بقیه وقت و انرژی می گذارند تا خودشون!اما این چیزا در مقابل نکات مثبت ازدواج موفق اصلا و ابدا به چشم نمیان و بی اهمیت هستند.(متاهل) · بعضی از دوستان میگن که ازدواج باعث محدودیت نمیشه ولی به نظرم چرا میشه چون تو دیگه متعلق به خودت نیستی و نمیتونی تنهایی خیلی از کارها رو انجام بدی (متاهل) · ازدواج اگر با یک فرد شایسته باشه باعث پیشرفت های مادی و معنوی در زندگی انسان میشه(متاهل) · به نظر من اینکه ازدواج چقدر میتونه مانع پیشرفت یه نفر باشه یا اینکه چقدر میتونه اثر مثبت روی زندگی یه نفر داشته باشه کاملاً به دو طرف بستگی داره !!! یه انتخاب به جا و درست (فردی با درک و شعور ) نه تنها جلوی پیشرفت آدمو نمیگیره بلکه میتونه یه جور هایی تسهیل کننده ی موفقیت آدم هم باشه. (مجرد) · ازدواج آزادی زن رو ازش نمیگیره و محدودش نمیکنه.هر کسی قبل از ازدواج میتونه در مورد عملکردش به توافق برسه.در صورتی محدود میشه که در مورد اون فعالیت یا عملکردش قبل از ازدواج فکر نکرده . و به نظرم چون تعهد و مسئولیت پذیری در ما کمه محدود میشیم یعنی نمیتونیم به همه ی جنبه های زندگیمون درست بپردازیم(مجرد) حرف من: اگر دختری از الان(پیش از ازدواجش) آینده و هدف بزرگی را برای خود ترسیم کرده میتونه قبل از ازدواج آن را با همسرش درمیون بذاره و بگه که این انتظار رو داره که شریک زندگیش اونو برای راهی که در پیش گرفته کمک و همیاری کنه. اگر طرف مقابلش هم فرد با درک و فهمی باشه چرا نذاره که همسرش پیشرفت کنه. من خودم دختری را میشناختم که تحصیلات خودش و شوهرش در حد لیسانس بود و با اینکه شوهرش به دلیل مشغله های کاری شرایط ادامه تحصیل نداشت مدام این دختر را تشویق میکرد که برای ارشد و دکترا اقدام کنه و تحصیلاتش را ادامه بده یا حتی مردانی که برای پیشرفت تحصیلی و شغلی همسرشون حاضر شدند کار و زندگیشونو با تمایل کافی در اینجا بگذارند و با همسرشون به خارج از کشور بروند. پس ازدواج الزاما جلوی پیشرفت های مارا در زندگی نخواهد گرفت چه بسا با حضور فردی مناسب در زندگی بتوان راه پرفراز ونشیب موفقیت را هموار کرد. !!!( وجود یک همدل و همراه که پشتیبان ما برای رسیدن به اهداف مان باشد وبه نوعی موفقیت ما را موفقیت خود بداند) من تجربه ازدواج را نداشتم ولی می دانم تفاهم که یکی از شروط اساسی در ازدواجه یعنی درک متقابل. زندگی مشترک به گذشت احتیاج داره. قبول کنیم که ما مجردها تا اندازه زیادی خودخواهیم ( ازدواج با تقویت روحیه دگرخواهی این خصوصیت را در ما تعدیل میکند) ممکنه مواقعی پیش بیاد که ما مجبور بشیم جلوی پیشرفت خودمونو بگیریم ( یعنی محدودیت برای آزادی عمل) تا دیگری جلو بره. الان اگه از خود من بخوان از هدفی که دارم با دلیلی به خاطر منافع دیگری چشم پوشی کنم احتمالا سریع جبهه گیری خواهم کرد و زیر بار نمیرم ، پیش خودم میگم چه معنی داره من پیشرفت نکنم که اون پیشرفت کنه. ولی قاعدتا اگر در زندگی ام پیوندی از جنس محبت و توام با درک متقابل فکری و روحی با دیگری وجود داشته باشه و درمسیر انتخاب قرار بیگرم نه اجبار، سنجیده تر برخورد میکنم و شاید با میل و رغبت از خواسته های خودم بگذرم یا به عبارتی بعد از ازدواج با میل خود اولویت هایم را تغییر دهم. چون میدونم این گذشت ها در زندگی من متقابل اند و اساس پایداری لذتی هستند که کنار کسی که از صمیم قلب دوستش دارم محقق میشوند.
سوال آقایان مجرد: به نظر شما تعهد و مسئولیتی که به واسطه ازدواج بر مرد تحمیل می شود سخت و غیر قابل قبوله؟ چرا؟ پاسخ های شما: · به عنوان یک پسر مجرد که کمی سعی کرده مسولیت پذیری و تعهد را تجربه کند فکر می کنم سخت است اما غیر قابل قبول نیست. (مجرد) · كسي كه قصد ازدواج داره حتما اون قدر بزرگ شده كه متوجه بشه بايد مسئوليت بيشتري در زندگي داشته باشه... (مجرد) · اگر بخوام همسر آینده ام را فرد متوسط روبه بالایی از نظر سطح فکری و فرهنگی بدونم باید بگم که مسئولیت پذیری در این شرایط نه تنها پرزحمت بلکه کاملا لذت بخش خواهد بود. (مجرد) · قابل قبول بودن یا نبودن این تعهد و مسئولیت به نگرش آدما بستگی داره :قبل از هر چیز فرد باید هدفشو مشخص کنه و بعد از اون مسیر اصلی و شاهراه زندگی. بعد از تعیین این موارد آدما می تونن با انتخاب و علاقمند شدن به کسی که در انتخاب هدف و مسیر اصلی زندگی _ و نه مسیرهای فرعی و توقفگاهها و ... _ باهاشون هم عقیده باشه قدرت بیشتری برای رسیدن به هدف پیدا کنن و هر دو نفر از این عشق برای به اوج رسیدن بهترین استفاده رو ببرن...... زندگی در این حالت یعنی تعهدی زیبا که غایتش تعالی و کمال زن و مرد است و اختلاف سلایق نیز موجب رشد سریع انسان می شوند چرا که در چارچوب یک عقیده و تفکر مشترک بین دو شریک و همدم رخ می دهد.اما اگر انسان در انتخاب هدف یا مسیر اصلی و یا انتخاب همسر ملاکهای معقولی را در نظر نگیرد تحمل زندگی بسیار دشوار می شود .(مجرد) · هیچ حسی برای یک مرد قشنگ تر از این نیست که مسئولیت یک زندگی رو به تنهایی قبول کنه. مطمئنا با جون و دل هر کاری که بتونه برای همسر و خانوادش انجام می ده.فقط زمانی می تونه این قبول مسئولیت سخت و زجر آور باشه که مرد با همسرش تفاهم نداشته باشه چون اینطوری فقط فکر می کنه کاری که انجام می ده یک تکلیفه! (مجرد) حرف من: بله تعهد و مسوولیت پذیری سخت است ولی غیر قابل قبول نیست. آسان نیست و از عهده آن برامدن از نشانه های تکامل یک مرد است و قابل قبول است چون لازمه بقای زندگی مشترک است. اما همان طور که خودتان گفتید چنانچه هماهنگی و تفاهم وجود داشته باشد سختی اش شیرین ولذت بخش میگردد. و مسلما مرد عاقل و باشعوری(مردان هوسباز را خارج از این گروه قرار میدهم) که چنین لذتی را با همسرش تجربه میکند چه دلیلی دارد تا به تعهد خود وفادار نباشد.
سوال مشترک: فکرمی کنید الان در زندگی تان آرامش بیشتری دارید یا زمانی که با همسری مناسب ازدواج کنید؟ چرا؟ پاسخ های شما: · اگه همسری عالی و خوب و مهربون داشته باشی اون آرامش و لذتی که تو زندگی در کنار اون می کنی هرگز با هیچی عوض نمی کنی.(متاهل) · آرامش یه آدم مجرد با یه آدم متاهل خیلی فرق می کنه وقتی یه آدم ازدواج می کنه همیشه یه مسئولیتی رو دوشش هست که باعث سلب آرامش نمی شه ولی نمی شه گفت که آدم نسبت بهش بی خیال هست . شاید اون آرامش در اوایل زندگی بهم ریخته باشه ....ولی حتما بعد از یه مدت آرامش به دست می یاد . و خانم یا آقا به همسرشون حتما یه آرامشی می دن که با آرامش دوران مجردی فرق می کنه ....در واقع می شه گفت مجردی دوران بی مسئولیتی و بی خیالی هست و متاهلی دوران مسئولیت . و حتمادر زندگی زنا شویی اون آرامش خاطر با دوران مجردی فرق می کنه . (مجرد) · الآن يه آرامشی داريم بعدش يه آرامش ديگه!الآن از نظر مالي و مادي آرامش داريم!ولي بعدا رواني!با وجود همسر قطعا آدم احساس مي كنه مي تونه با كمك اون زندگيش و به تكامل برسونه. تو زندگي مشترك همه چيز با هماهنگي هم انجام مي شه و هر دو طرف از جون و دل واسه رفع مشكلات هم تلاش مي كنند. (مجرد) · آرامش چیزیه که با طرف مقابل به دست نمی ییاد ارامش و خوشبختی تو وجود خودمونه و خودمون باید مهیا و پیداش کنیم تا بهش برسیــــــــــم اصلا هم با ازدواج و نفر بعـــــــــدی به دست نمی یاد.... تازه بیشتر هم می شه دردسرها ......خواهر شوهر ‘ مادر شوهر و فک و فامیل طرف مقابل که اگه بد باشن طرف پشیمون می شه که چرا ازدواج کرده .... و خیلی مسائل دیگه که هی روز به روز بیشتر می شه....... مجردی خیلی بهتره ارامشش بیشتره ...(مجرد) · من الان تو زندگیم آرامش دارم اما هر روز که میگذره همراه با این آرامش اضطراب هم بوجود میاد چون هرچه بیشتر میگذره احساس میکنم توقعات من هم با مرور زمان بیشتر میشه.در مورد بعد ازدواج هم باید بگم که در صورتی به آرامش منجر میشه که انتخاب درستی داشته باشم و طرف مقابلم نیمی از معیارهایی که من در ذهنم هست رو داشته باشه. (مجرد) · من افراد زیادی رو میشناسم که بعداز ازدواج یا وارد شدن در یک رابطه آرامششون رو از دست دادن و افرادی رو هم میشناسم که افسوس میخورن چرا زودتر ازدواج نکردن تا این آرامشی رو که دارن بیشتر تجربه کنن. همونطور که میبینی همسر در این احساس هم نقش عظیمی ایفا میکنه. (مجرد) حرف من از صحبت ها کاملا مشخصه که آرامش بعد از ازدواج به انتخاب درست ما بستگی داره به همین دلیل هم من در سوال واژه " همسر مناسب" را به کار بردم . ازطرفی مناسب بودن کاملا نسبی است. یعنی ممکنه کسی که برای شما مناسب است برای من نباشد وازطرف دیگر این مناسب بودن هم به معنای ایده آل بودن و تناسب صد درصد نیست بلکه منظور برایند مناسب است نه تناسب تک تک اجزا و نهایتا فقط به تشخیص خود ما بر اساس شناختی درست و دقیق برمیگردد . ازدواج با چنین شخصی میتواند آرامش روحی و روانی خاصی را که تنها از موهبت های ازدواج و زندگی مشترک است برای ما به همراه بیاورد ،آرامشی که حتی با وجود زندگی آرام در خانواده و کنار پدر و مادر از آن برخوردار نیستیم چون خاص ارتباطی از جنسی دیگر است. حرف آخر... ازدواج ازنعمتهای خوب خداست و کلید حل خیلی از مشکلات موجود در این مقوله قطعا در یافتن "همسری مناسب" است تا بتوان از مزیت های ازدواج با بودن در کنار او به بهترین وجه بهره برد . برای مجردین در آرزوی ازدواج بهترین هایش را و برای متاهلین تحقق پایدارش را آرزو میکنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:16 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||