|
|
|
|
|
رفتم نونوایی برای خرید یک عدد نان. چهار ، پنج نفری تو صف بودند.مثل یک انسان منضبط وبا کمال رضایت ایستادم آخر صف. فکر کن! وقتی نوبتم رسید و به آقای نونوا گفتم یه دونه میخوام،آقای نونوا و تمام مشتریانی که پشت سرم بودند شروع کردند به دعوا که خانوم واسه چی برای یه دونه نون ایستادی تو صف. آخه یکی نیست بگه آقا جون من تو صف واستادم . من وقتم تلف شده . صدام در نمیاد. اون وقت شما ها دارین منو میزنین. بگذریم از اینکه عده ای با پوزخند بهم چپ چپ نگاه می کردند و احتمالا داشتند پیش خودشون فکر میکردند این دختره لابد یه مشکلی داره. راستش نمیدونم چرا این کاررو کردم. احتمالا یه مدتی بود تو صف نایستاده بودم. صف خونم کم شده بود. آخه ما ایرانی ها به تو صف ایستادن عادت داریم . بگذریم از کسانیکه کاری به حق تقدم ونوبت ندارند و با کمال پررویی میان جلوی یه صف عریض و طویل و با افتخار میگن که ما به صف اعتقاد نداریم. البته منم دیگه واقعا شورشو درآوردم ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط تارا
|
|
||