تبليغاتX
ناگفته های تارا - دچاریم
از دل و اندیشه

به چیزی دچاریم، دردی شاید، شوری شاید، زخمه ای شاید. خیال می کنیم خوب می شویم، می گوییم جوان که شدیم ، قد که کشیدیم ، به زندگی که مشغول شدیم خوب می شود.


جوان می شویم ، قد می کشیم، به زندگی مشغول می شویم، ولی خوب نمی شویم ، آن دچار بودن در ما می ماند.دل خوشیم هنوز،می گوییم ازدواج که کنیم، تشکیل خانواده که بدهیم محبت اهل و عیال این دچار بودن را از ما می گیرد، ولی چنین نمی شود، هنوز همانیم،با همان آشوب ها، همان شعله کشیدن ها ، همان دم به دم در تپش بودن ها. هنوز امیدواریم به رفتنش. می گوییم تولدی که رخ بدهد ، فرزندی که از ما به این جا بیاید آن گاه دیگر دچار نخواهیم ماند، او می آید و ما هنوز دچاریم، ناگریز آرزو داریم او چنین دچار و پرشور و پر زخمه نباشد...

 

 ----------

پی نوشت:

۱-  اینجا خواندمش و به شدت بهش اعتقاد دارم.

۲- شما را چه شده است دوستان وبلاگنویس! چرا به هر وبلاگی سر میزنم از رنج و درد و نا امیدی و دلتنگی و  ویروسی شدن و.....سخن میگوید و من نیز چون شما حسی مشابه دارم.این چه دردی است که همه را دچار کرده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:7  توسط تارا  |