|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
خانوم خانوما داری 25 ساله می شی. باورت میشه روزی که خیلی دور به نظر می رسید این قدر نزدیک تو رو در آغوش بگیره، ربع قرن. همیشه فکر میکردم که 25 سالگیم چه شکلیه. حالا میبینمش، از نزدیک. حس میکنم عوض شدم. دیگه از اون دختر رویاپرداز و ساده ای که میشناختم خبری نیست. ضربه های تیشه کارخودشو میکنه، حتی غیر منصفانه. چه بخوای چه نخوای، بزرگ میشی و تندیسی از تو شکل میگیره به واسطه همین ضربه ها، خوش تراش . البته 25 سال یه کم زوده برای ادعا به اینکه تندیس زیبایی شدی. حالا حالاها باید ضربه بخوری باید تجربه کنی باید ببینی باید بخندی باید گریه کنی و...... روز تولد امسالم مصادف با عید غدیر شده، باید به فال نیک بگیرمش. نه! راستی عید همگی تون مبارک. یا علی ----------- پی نوشت: 1- تا به حال همیشه وقتی سنم رو ازم می پرسیدند با افتخار بهشون می گفتم. اما به گمانم از حالا دیگه سوال درمورد سنم برام خوشایند نخواهد بود. دیگه دوست ندارم از امسال به بعد، روی کیک تولدم شمعی بذارم به نمایندگی از سالهای زندگی ام. 2- فکر می کنم بهترین مثال برای سوال پست قبلی عشق های یک طرفه باشه. کسانی که بدون آگاهی از احساس طرف مقابلشون نسبت به آنها بهش دل می بازند و یا با وجود بی وفایی های اون هنوز به عشق شان پایبندند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:21 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||