|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
بالاخره دفاع کردم ، با نمره 19. خداروشکر، راضی ام. تموم شد. در حالت بهت و ناباوری ام. از اون موقعی که دست چپ و راستم رو شناختم و از وقتی یادم میاد همیشه درحال آموزش و تعلیم در مدرسه و دانشگاه بودم ، بی وقفه. ۱۲ سال طول کشید تا دیپلم گرفتم.۴ سال لیسانش و ۲ سال فوق لیسانس، پشت سرهم. خدارو شکر میکنم دارم روزی رو میبینم که آرزوشو داشتم. انگار یه بارسنگین از رو دوشم برداشته شده. نمیگم راحت شدم یا خیلی خوشحالم. خوشحال هستم اما نه آن قدر که نگرانیهای آینده را بتونم نادیده بگیرم. احساس می کنم تا الان اختیار خیلی از اتفاقات زندگی ام دست من بود. میخواستم ریاضی فیزیک بخونم، خوندم. میخواستم به دانشگاه راه پیدا کنم، رفتم. میخواستم تحصیلاتم رو تا مقطع ارشد ادامه بدم، خواندم. اما از حالا به بعد دیگه فکر نمیکنم خیلی نقش تعیین کننده ای داشته باشم. این که بتونم جایی مشغول به کار شم که به طورنسبی مناسب باشه یا اینکه بخوام با فرد مناسبی ازدواج کنم. انگاردیگه من تصمیم گیرنده نیستم حداقل تا وقتی که دیگران در مورد من تصمیم نگرفتند.(حس انتخاب شدن بدون اینکه حتی زمانشو بدونم تا اینکه بعدش بهم اجازه انتخاب داده بشه) تحمل این حس و فشار روحی ناشی ازاون برای کسی که همیشه عادت داشته توی زندگیش با برنامه پیش بره و اونو تحت کنترل داشته باشه خیلی سخته. باور کنید خیلی سخته. شاید حالا بتونید معنی انتظاری رو که چند پست قبل ازش نوشته بودم بفهمید. باید انتظار کشید برای اتفاقاتی که زمانشون غیر قابل پیش بینیه. برام دعا کنید تو این ایام عزیز . براتون دعا میکنم. ایام سوگواری حسینی برعاشقان حسینی تسلیت. ------- پی نوشت: انگار حرفهای این پست یه خورده تکراریه یعنی ازجنس نگفته ها نیست بلکه از گفته های تاراست. به بزرگی خودتون ببخشید. در دل بود.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:52 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||