|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
نشسته بودم جلوی کامپیوترو تو اینترنت گشت میزنم. که یک دفعه پدربزرگ و مادربزرگم به همراه یک خانم و آقا وارد خانه مان شدند. چون سرزده آمده بودند و خانم و آقای غریبه رو هم نمی شناختم مادرم را بردم تو اتاق تا در این باره ازش سوال کنم. وآنجا بود که مادرم بدون مقدمه چینی و خیلی جدی بهم گفت این دو نفر پدر و مادر واقعی تو هستند. دیگه هیچی ازش نپرسیدم، یعنی نتونستم که بپرسم. بهتم زد. وای نمیدونید چه حالی داشتم. یک لحظه ترس ، نگرانی ، حیرت، خشم ، نا امنی و .... همه را یکباره احساس کردم. نشسته بودم تو اتاق به 25 سالی فکر میکردم که واقعیت رو جور دیگه برام ترسیم کرده بودند. دنبال این بودم که تیکه هایی از حقیقت پنهان زندگی ام را پیدا کنم و کنار هم بچینم تا حرف مادرم رو تایید کنه. مادرم هرگز به شوخی سر به سرمون نمیذاره و من تو عمرم یه دروغ ساده و کوچک هم از زبانش نشنیدم برای همین همیشه حرفش برام حجته. ولی حالا مونده بودم کدوم حرفشو باور کنم. واقعیت تلخی که چندین دقیقه پیش برام فاش کرد یا خاطراتی که از گذشته برام نقل کرده بود. داستان به دنیا آمدنم، این که موهایم شبیه فلان کس است و چشم و ابرویم شبیه کس دیگر از وابستگانم. به شدت گیج بودم. هیچ منطقی قانعم نمی کرد. تمام سالهای عمرم مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شد و حیرت و ناباوری اجازه اشک ریختن بهم نمی داد ولی به شدت احساس نیاز میکردم تا از درون فریاد بزنم و کسی بیاید بگوید باور نکن حقیقت ندارد. حالا تو اون کشاکش روحی به فکرم رسید بیام این موضوع رو توی وبلاگم بنویسم من که عقلم به جایی نمیرسید شاید کسی می توانست بهم کمکی کنه تا بتونم کمی از فشاری را که تحمل میکردم بکاهم . بعد یک دفعه احساس پوچی کردم ، احساس بی هویتی. گرچه در آن لحظه هویت واقعی ام بر من آشکار شده بود اما نمیتوانستم با آن ارتباط برقرارکنم درعین حال که هویت گذشته ام یکباره فروریخته بود. توی همین فکرها بودم که ازخواب پریدم و خاطرم آسوده شد که آنچه گذشت خوابی بیش نبوده . اما تجربه بدی بود. من کاملا در خواب احساس بودن در چنین موقعیتی رو تجربه کردم. بیچاره کسانی که چنین وقایعی براشون در واقعیت اتفاق می افته.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:2 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||