|
از دل و اندیشه
|
|
|
|
||||
|
به دعوت آنتیگونه عزیز لبیک گفته و دانای کل میشویم و داستان کوتاه(100-150کلمه ای) مینویسیم. البته این داستان مدتها پیش در دوران دانشجویی ام نوشته شده است.
اولين باري كه ديدمش كنار سلف دانشگاه بود با هیکلی تپل و بامزه و شلوار مشكي و پيراهن سفيد، طوریکه با همون نگاه اول دل منو با خودش برد. ديگه از اون به بعد وقتی از كنار سلف رد مي شدم همه اش دنبالش مي گشتم. هر وقت چشمم بهش می افتاد میدیدم اون هم با چشم هاي روشنش زل زده به من . اما تو صورتش هيچ حس مشترکی ديده نمي شد. فقط نگاه مي كرد ، آرام و بي خيال . گاهي اوقات وسوسه مي شدم برم طرفش ، باهاش حرف بزنم، از احساسم بگم. اما هر بار كه سعي مي كردم نزديكش بشم يه جوري خودش را از من دور مي كرد . خيلي دست نيافتني بود! تا بالاخره يه روز كه داشتم توي دانشگاه قدم مي زدم بی هوا پريد جلوم. از ترس نزديك بود جيغ بكشم. خودش هم انگارهول کرده بود چون با عجله پا گذاشت به فرار. دلم براش خيلي سوخت. گربه هه نمي دونست كاريش ندارم !!!
مثل اینکه طبق قانون باید 5 نفر رو برای بازی دعوت کنم. بعضی از دوستان قبلا دعوت شدند. بنابراین از بین کسانی که فکر میکنم ممکنه شرکت کنند ریحانه – بی نشان – الهام(چمدان حرف هایم) – سایه – فائزه را به این بازی دعوت میکنم. ----------------- پی نوشت: 1- این داستان طولانی تر بود ولی برای اینکه کوتاه بشه خلاصه اش کردم. محدودیت تعداد کلمات (100-150کلمه ) منو یاد abstract ای میندازه که باید برای مقالاتمون جهت چاپ در نشریات بنویسیم که من غالبا باهاش مشکل داشتم. 2-یکی توی کامنت دونی پست قبل نوشته بود چه دوست های خوبی داری، دیدم راست میگه من از شما ها خیلی چیزا یاد گرفتم. ولنتاین دیروز بود ولی برای تشکر و قدر دانی از مهربونی های دیگران لازم نیست منتظر روز و فرصت خاصی بمونیم. بنابراین من در همین جا و همین لحظه از همه شما دوستان عزیزم که لطف و محبت تان را همیشه نثار کلبه کوچک بنده نموده اید سپاسگذاری میکنم. بی نهایت از همگی متشکرم. ۳- آخر سریال "یوسف پیامبر" لو رفت. اینجا ببینید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط تارا
|
|
|||||
|
|||||