<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناگفته های تارا</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/</link>
<description>درد درون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 09 Oct 2008 10:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انتخاب</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه جمله معروفی از آقا پسرها شنیده میشه که به دختر خانم ها میگن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما پسرها انتخاب میکنیم ولی شما دخترها انتخاب میشوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گرچه اینجا عده ای میان و میگن به هرحال اگه پسرها انتخاب هم بکنند جواب آخر رو خانم ها باید بدن.اما نمیشه از این حقیقت چشم پوشی کرد که دایره انتخاب برای یک پسر خیلی بزرگتر از یک دختره. چون یک دختر فقط در محدوده پسرهایی که اونو انتخاب کردند و به سراغش اومدند و تقاضاشونو مطرح کردند حق انتخاب داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس اینجا یک امتیاز به نفع آقا پسرهاست . که دلیل اونو هم  عرف و شرع به واسطه آسیب پذیر بودن روح لطیف یک دختر در برابر پاسخ های منفی شنیدن به  تقاضاهایی که ابتدا از طرف اون مطرح میشه توجیه میکنه. مسئله ای که پسرها راحت تر باهاش کنار میان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر من زمانی این اتفاق میتونه به طور سازنده بیفته که در فرهنگ ما جا بگیره.اما بدون فرهنگ سازی و امروزه روز هم قابل اجرااست  که برمیگرده به ظرفیت آدم ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یعنی اگر دختری به پسری علاقه مند شد و خواست قدم پیش بذاره ،باید مطمئن بشه که طرفش آدمیه که با این مسئله منطقی برخورد میکنه به جای اینکه مسخره کنه و آبروی اون دختر رو ببره که مثلا بره همه جا رو پرکنه که فلان دختر گفته که منو میخواد یا مثلا بعد از اینکه از سر ترحم و دلسوزی با اون دختر ازدواج کرد هر بلایی که خواست سر اون دختر بیاره و بهش بگه خودت منو خواستی و مشکلاتی از این دست. و نیز اگر به هر دلیلی نمیتونه به انتخاب اون دختر جواب مثبت بده با دلایل قابل قبول توجیهش کنه.البته دختر هم باید ظرفیت خودش را برای پذیرفتن دلایل منطقی اون پسر بالا ببره تا از گرفتن جواب منفی  دچار آسیب های روانی نشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هرحال شناخت آدم ها هم در برخورد با مسایل یه مقدار سخته که مطمئنا همین مسئله باعث میشه که یه دختر در پیش قدم شدن اش تردید کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لذا همون طور که گفتم اینجا یک هیچ به نفع آقایان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-----------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱- برای پست قبلی یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که : همه چیز حتی احساس آدمها و طرز نگرش آنها به زندگی تاریخ انقضا دارد. راستش این روزا خیلی به این مسئله فکر می کنم. شاید بعدا فرصت شد و پستی راجع به اون نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲- پرسیدن تاریخ تولد دوستان همون طور که گفتم فقط برای آشنایی بیشتره. بنابراین از بقیه دوستان هم میخوام سال تولدشون رو ذکر کنند.ممنون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درمان زخم ها</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این چند وقته چندان حسی برای نوشتن نداشتم. برای همین  هم سعی کردم  بیشتر شنیده ها و خوانده های جالب و مفیدی را  که از انها استفاده کرده ام در اینجا بنویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلب زیر را هم در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://tanhakhane.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نارسیس&lt;/A&gt; خواندم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;گاهی نیازی به فاصله است &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و گذشت زمان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;تا زخم ها درمان یابند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و سرخوردگی ها چون خطاهای کوچکی شناخته و پذیرفته شوند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;آن گاه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;در با احتیاط باز خواهد شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و تو اجازه بازگشت دوباره خواهی داشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به زندگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;(از مارگوت بیکل.با اندکی دخل و تصرف!)&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرف من : قبول دارم که زمان اغلب  فراموشکار است اما نمیدونم چه چیزی باعث میشه بعضی چیزها هیچ وقت فراموش نشوند. چنانچه برخی زخم ها با گذشت سال ها باز هم  تر و تازه باقی می مانند. اشکال از ماست یا ناعلاج بودن زخم ها؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;------------- &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت: برای آشنایی بیشتر با دوستان میخواستم خواهش کنم هر کسی برای این پست کامنت میذاره در انتهای اون سال تولدش را هم ذکر کنه . برای آغاز من متولد سال 1362 هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 06:44:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نکته یک سوال</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نکته:&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عجایب خلقت الهی برای من و شما کم نیستند فقط باید چشم بازتری داشته باشیم تا خوب تر ببینیم. نمونه ای از آن داروخانه طبیعی پروردگاردر میوه هاست و شکل وشمایلی که گاه بسیار شبیه به آن عضوی است که روی آن تاثیر میگذارند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستند و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده. گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد. تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین شبیه کلیه انسانه.تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره یا سیب زمینی استامبولی شبیه لوزلمعده هست که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود و خیلی چیزهای دیگه.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;سوال:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احتمالا دوستان شاغل بهتر میتوانند به این سوال پاسخ دهند ولی هرکس اطلاعاتی در این زمینه داره ممنون میشم در اختیار من بذاره:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تفاوت کار در یک سازمان دولتی و یک شرکت خصوصی چیه؟ هرکدوم چه مزیت ها و معایبی دارند  ؟ و برای فردی با مدرک کارشناسی ارشد در یک رشته مرتبط با خدمات اداری اگر بخواهیم از جوانب مختلف به موضوع نگاه کنید مثلا ساعت کاری ، محیط کاری ، مناسب بودن برای یک خانم ، حقوق و مزایا و  . . .به نظر شما &lt;U&gt;به طور کلی&lt;/U&gt;  کدومش بر دیگری برتری داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بحران هویت</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احتمالا برای من و شما باید درکش سخت باشه ، احساس فردی که دل از خونه و زندگیش میکنه و زندگی در جایی خیلی دور از وطنش رو انتخاب میکنه. هرچند حتما این دوری براش امتیازات مهمی به همراه داره که سبب شده برای اون اولویت قائل بشه ولی مسئله هویت میتونه هم چنان به صورت یک بحران روحی برای اون شخص باقی بمونه البته اگر نتونه با اون کنار بیاد. &lt;STRONG&gt; &lt;A href=&quot;http://persian.anarkhanoom.com/2008/09/320.php&quot; target=_blank&gt;انار&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;  به عنوان یک دختر مقیم آمریکا نگاه تمثیل گونه جالبی نسبت به این مسئله داره که من در ادامه این پست آن را می نویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر ميكنم يكي از بزرگترين سختي هاي مهاجرت بحران هويته. اينكه حس تعلق داشتن به جايي رو از دست ميدي. احساس من در پنج سال اول مهاجرت احساس آدمي بود كه روي يك تيكه چوب وسط درياي متلاطمي نشسته و با استيصال ميخواد تكه زميني پيدا كنه بگه &quot;من مال اينجا هستم&quot;. زندگي كردن بدون هويت مشخص خيلي كار سختيه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما مهاجرها نه ايراني هستيم نه آمريكايي. ما اهل In between Land هستيم. وطن ما نه سرزمين مبدا، نه سرزمين مقصد، بلكه همون تكه چوبيه كه زير پامونه. ما اهالي اين &quot;سرزمين در ميان&quot; فارغ از اينكه از كجا آمده ايم و به كجا ميريم تجربيات مشتركي داريم كه فقط خودمون ميفهميم و وطني داريم كه با زمين سفت وطنهاي معمولي فرق ميكنه. دوتا انتخاب هم بيشتر نداريم. يا دو دستي با ترس به اين تكه چوب آويزون بشيم و تمام عمرمون رو با بيچارگي به اون زمين سفت توي افق خيره بشيم يا قبول كنيم كه بايد ياد بگيريم دستمون رو ول كنيم و بايستيم تعادلمون رو روي تلاطم زير پامون حفظ كنيم و با حركتش هماهنگ بشيم. وطنمون هيچ وقت سفت و سخت نميشه اما عوضش شانس اينو داريم كه مردماني رو ببينيم و تجربه هايي رو بكنيم كه اونهايي كه بر ساحل امن نشسته اند شانسش رو ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچ كدوم اين تجربه ها بهتر از اون يكي نيست. بسته به شخصيت آدمه كه كدوم مسير بيشتر بهش سازگاره. اما اگه قصد مهاجرت داريد بايد پيه اين مطلب رو به تنتنون بماليد كه از لحطه اي كه پا در اين مسير بگذاريد هرجايي كه بريد بخشي از دلتون جاي ديگه است و هيچ جايي شما رو صد در صد راضي نميكنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهاجرت كه ميكني قيد احساس تعلق داشتن به يك &quot;مكان&quot; رو بايد بزني. كار خيلي سختيه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 18:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شغل ها</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;باز هم به یک بازی وبلاگی دعوت شدم البته خیلی زودتر از اینا ولی فرصت نشده بود که بهش فکر کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5 تا از مشاغلی که دوست دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدیر عامل کارخانه ، تاجر(بازرگان) ، لیدر تور، کتاب فروش ، نویسندگی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و 5 شغلی که دوست ندارم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلال ، سیاستمدار ، بازاریاب ، بنگاه املاک ، کار در معدن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر میکنم هدف اصلی این بازی های وبلاگی شناخت بیشتر شخصیت صاحب وبلاگ باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از کسی اسم نمیبرم هر کسی دوست داشت این بازی را در وبلاگش ادامه بده.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پی نوشت: توی این شب های عزیز احیا اگر دلتون شکست ،  یاد این رفیق حقیر وبلاگ نویستون هم بکنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 04:43:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهارت در عشق</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم‌های زیادی را دیده‌ام که درست یا نادرست &quot;آدم زندگی‌شان&quot; را انتخاب کرده‌اند. آدم‌هایی هم دیده‌ام که اعتقاد داشته‌اند تنها یک عشق در زندگی‌شان وجود داشته ولی بعدها به این نتیجه رسیده‌اند که حس بالاتری را با فرد دیگری تجربه کرده‌اند. من به این نتیجه رسیده‌ام که دوست داشتن در زمان تعریف می‌شود. یعنی می‌توان در زمان‌های مختلف، شکل‌های متفاوتی از احساس دوست داشتن را تجربه کرد. یک شاهد این گفته عمیق‌تر شدن احساس بین زوج‌ها در طی زمان است. چیزی که به شناخت و رشد دو طرف بستگی دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;در تئوری هر دو آدمی در روی این کره خاکی می‌توانند شادمانه و عاشقانه با هم زندگی کنند به شرطی که هر دو&quot;بخواهند&quot; و &quot;مهارت&quot;های لازم را داشته باشند. نوعی هماهنگی در این بین لازم است. بسیاری از خصوصیات ارزشمند یک نفر که دیگران را جذب می‌کنند، اکتسابی اند. این روزها خصوصیات ظاهری یا جای خود را به خصوصیات شخصیتی داده‌اند یا در مواردی قابل تغییر هستند. اما مهارت‌ها بعنوان توانایی‌های مثبتی در نظر گرفته می‌شوند که حس &quot;اطمینان&quot; از ادامه ارتباط را فراهم می‌کنند. بسیاری از کسانی که مورد توجه افراد بیشتری در جمع قرار می‌گیرند مهارت‌های بیشتری نسبت به بقیه دارند. این خصوصیات می‌توانند مهارت در ایجاد و حفظ ارتباط، حل مشکلات، ابراز احساسات، تفکر عاقلانه، انعطاف پذیری، پشتکار،‌ خلاقیت، خوشحالی، قاطعیت، آینده نگری، ریسک پذیری، شجاعت، همدلی، همرهی و چیزهایی از این دست باشند. بسیاری از آدم‌ها هم جذب این خصوصیات می‌شوند و بعد به این نتیجه می‌رسند که عاشق شده‌اند. به این ترتیب &quot;خواستی&quot; برای بودن با یک فرد در وجودشان شکل می‌گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسیاری از خصوصیات لازم برای یک زندگی عاشقانه اکتسابی هستند. کسب مهارت نوعی از تغییر است. تغییر می‌تواند هم ما را دوست داشتنی‌تر و هم عاشق‌تر بکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت:مطلب این پست را که برای خودم بسیار مفید بود از وبلاگ &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.daramerica.com/2008/07/blog-post.html&quot; target=_blank&gt;بابک&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;برداشتم ، کسی که منطق و دیدگاهش نسبت به زندگی را بسیار می پسندم. اگر دوست داشتید با نظراتتون تکمیلش کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 22:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکرار زیبایی و زیبایی تکرار</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دقت کردی، وقتی قشنگترین لباس رو میپوشی، وقتی سرگرمی جدید وفرح بخشی پیدا میکنی، وقتی موسیقی قشنگی گوش میدی، وقتی با زیباترین انسان معاشرت میکنی، همه اینها برات مطلوبند و ازشون لذت می بری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما تا کی!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه زمانی میرسه که دیگه مثل اوایل از پوشیدن اون لباس یا انجام اون سرگرمی یا شنیدن اون موسیقی زیبا و یا حتی چهره زیبای اون آدم مثل اوایل لذت نمیبری .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چون انسان تنوع طلبه وهمه اینها براش تکراری میشن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چون اینها همه زیبایی ها و لذتهای زودگذر مادی این دنیا هستند و متاسفانه باوجود ناپایداری بسیار وسوسه انگیز.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن زیبایی های معنوی هرگز تکراری و خسته کننده نمی شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن اگر خدا رو بشناسی و بهش نزدیک بشی معنی واقعی عشق و زیبایی رو میفهمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن اگر به واسطه صفات معنوی و باطنی یک انسان، اونو دوست داشته باشی.هیچ وقت برات تکراری نمیشه وچه بسا با تکرار دیدارها علاقه ات به اون بیشتر و بیشتر بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن اگر هرکاری که میکنی حتی کارهای تکراری روز مره ات برای خدا و در مسیررضایت او باشه، از انجامشون خسته نمیشی  که هیچ  بلکه برات بسیار لذت بخش  و زیبا خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; البته رسیدن به این مرتبه هم واقعا هنر میخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاش خدا بهمون توفیق بده طعم این لذت رو در لحظه لحظه زندگیمون احساس کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱- نظرات دوستان راجع به قسمت و همت خیلی برام جالب بود.از همه تشکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲- بهترین ماه رمضون زندگیم ، ماه رمضان دو سال پبش بود.یادش بخیر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 13:21:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت و همت</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باز هم من افتادم روی دور نوشتن در باب ازدواج. شاید بدین دلیل باشه که به اقتضای سنم این روزها زیاد بهش فکر میکنم.خب گمان هم نمیکنم حادثه ای مهمتر از این در زندگی هر انسانی وجود داشته باشه چون سرنوشت و آینده هر انسانی تا اندازه ی زیادی با ازدواج و زندگی اش کنار یک انسان دیگر رقم خواهد خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معمولا وقتی با موضوعی درگیر میشم مدام بهش فکر میکنم از هر جا و هر کس و هر چیزی که می بینم  و میشنوم  به دنبال پاسخی برای سوالات بی جواب ذهنم می گردم . اغلب هم بعد از یک مدت  یه اتفاقی می افته یا مثلا از زبان کسی یا خواندن تصادفی یک مجله یا کتاب به جوابم می رسم ، ولی این دفعه خیلی طول کشیده ، یعنی دیگه کارم به سردرگمی و حیرونی رسیده ، نمیدونم شاید هم صبرم کمه و هنوز زمان تحقق خواست الهی فرا نرسیده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش هنوز نمیتونم تمایز بین قسمت و همت در وقوع یک ازدواج را درک کنم.این که مثلا اگر همتی در کار بوده و به نتیجه نرسیده به خاطر این بوده که قسمت نبوده یا آن همت ناکافی بوده؟اصلا از کجا میشه به قسمت بودن اتفاقی پی برد در صورتیکه اصل اختیار از انسان سلب نمی شود و این که آیا ممکنه ازدواجی خلاف قسمت اتفاق بیفته؟نقش کار دل در این بین چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: میدونم بعضی ها اصلا به قسمت اعتقاد ندارند . من مطلب بالا را با اعتقاد به این پدیده نوشتم .اگر شما هم اعتقاد دارید خوشحال میشم در صورت امکان پاسخ هایی را که به سوالات بیان شده در بالابه ذهنتون میرسه بدین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 13:37:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه گمشده</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;افلاطون در باب فلسفه ازدواج و چرایی یكی شدن دو جنس مخالف در جریان زندگی ، داستانی تمثیل گونه دارد. در زمانهای بسیار قدیم، در ابتدای خلقت بشر، انسانها دارای كالبد تركیبی از زن و مرد بودند. (هرمافرودیت، موجود هم نر و هم ماده كه به نوعی در نظریات برخی روان شناسان نیز با تعابیر خاص مشاهده می شود) كالبدی كه دو سر داشت و  درست مثل دو انسان كامل در كنار هم  قرار گرفته بود. لذا موجودی بود پرقدرت، توانمند و بی رقیب و به جهت همین اقتدار بی رقیب مورد حسادت خدایان بزرگ یونان قرار گرفت. ( می دانید كه یونیان باستان معتقد به چند خدایی بودند. بدان معنا كه برا ی هر چیز خدایی با ظاهری كه برای آن پدیده بخصوص متناسب می دانستند در نظر می گرفتند) تا آنجا كه خدایان تصمیم گرفتند با هر ترفند ممكن این قدرت را از انسان بگیرند . پس با ترفندی همچون صاعقه ، انسان قدرتمند را از وسط به دو نیم كردند به طوری كه زن و مرد وجودی انسان از هم  تفكیك شد. زن مخلوقی مستقل شد و مرد موجودی دیگر. از همان زمان انسان قدرتمند، توانایی افسانه ای و بی رقیب خود را از دست داد. پس از مدتی برای بازپس گیری آن قدرت از كف داده، به این نتیجه رسید كه برای بازگشت به آن دوران پر شكوه و جلال می بایست دوباره نیمه از دست رفته خود را پیدا كند و در پناه اتحاد با آن نیمه به عزت و اقتدار گذشته بازگردد. در جستجوی یافتن همراه زندگی، هرگاه نیمه گمشده اصلی خود را به دست آورد به همان قدرت و شكوه بازگشت و سعادت و كامیابی را در زندگی تجربه كرد و اگر نیمه ای را برای خود برگزید كه متعلق به كالبدی دیگر بود، روی آرامش و خوشبختی را ندید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من از فلسفه چیزی سردر نمی یارم.ضمن این که داستان بالا به افسانه شبیه تره تا واقعیت. ولی این مسئله برای من همیشه یک علامت سوال بزرگ بوده که آیا انسان برای ازدواج باید دنبال نیمه گمشده خودش بگرده تا بتونه زندگی مشترک سعادتمندی رو داشته باشه؟ خب اگر گشت و این گمشده رو پیدا نکرد چی؟یا اگر به خیال خودش پیداکرد ولی اون نیمه اونو نپذیرفت چی؟اصلا همچین چیزی در جهان امروز میتونه واقعیت داشته باشه؟ شما خودتون چنین پدیده ای رو تجربه کردید یا کسی رو میشناسید که به نیمه گمشده اش رسیده باشه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 15:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گوهری به نام محبت</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ای میلی برام اومده که متنش رو در ادامه می بینید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!» &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا که محبت از یک گوهر هم ارزشمندتره ، اگر واقعی باشه. محبت بی ریا و صادقانه که این روزها واقعا کم پیدا میشه. بهتره بگم تنها کسی که تا الان توی زندگیم این طور محبت و مهربونی روازش دیدم مادرم بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید بذارین به حساب بدبینی ام اما اگر از کس دیگه ای جز خانواده ( مخصوصا پدر و مادر یا همسر) محبت دیدید حتما اول به نیت طرفتون شک کنید.خیلی از این محبت ها با منته و یه جایی باید جوابشو پس بدین. اینو به تجربه دیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط زمانی به خالصانه بودن محبت اعتماد کنید که طرفتون رو خوب امتحان کرده باشید. که البته اونم زیرکی خودش رو می طلبه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر نکنید از سر بدجنسی این حرف رو میزنم. از آنجاییکه احساساتم زود تحت تاثیر محبت دیگران قرار میگیره و این بهم ضربه زده ، کم کم یاد گرفتم پیش از هرگونه زودباوری و قضاوت ، خوب دلایل و انگیزه دیگران را برای محبت به شخص خودم بر اساس شناختی که از شخصیت طرفم پیداکردم تحلیل کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای من مهمه که بدونم چراکسی داره بهم محبت میکنه.مثل زن مهربون قصه بدون توقع وچشمداشت یا ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شما نظر دیگه ای دارین؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 15:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
