<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناگفته های تارا</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/</link>
<description>از دل و اندیشه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Feb 2009 21:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فعلا تعطیل</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال گذشته در چنین روزی اولین پست این وبلاگ نوشته شد. به عبارت دیگه امروز اولین سالگرد تولد وبلاگ&quot;ناگفته های تارا&quot; است. چقدر زود یک سال گذشت !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدت ها پیش از اینکه تجربه زیادی درامر وبلاگ نویسی کسب کنم، یکباردر آخرین پست وبلاگنویسی که پس از چندین سال از دنیای وبلاگنویس ها خداحافظی میکرد خواندم که نوشته بود : وبلاگ نویسی آدم را بزرگ میکند و من با وبلاگنویسی بزرگ شدم. معنی این حرف را مدت ها طول کشید تا تجربه کنم و بفهمم . تا بدانم که وبلاگ و وبلاگ نویسی در این دنیای مجازی میتونه ابزار مفیدی برای کسب اطلاعات و تبادل اون باشه ، محلی برای یاد دادن و یاد گیری. جایی برای ناگفته هایی که شاید هرگز در دنیای خارج از اینجا بازگو نشوند و این همان مهمترین دلیلی شد که مرا متقاعد کرد که با وجود معایب کم و بیش موجود در این محیط، وبلاگنویسی را به عنوان یک سرگرمی مورد علاقه و سازنده برگزینم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از همه کسانی که تا به امروز به این وبلاگ لطف داشتند مخصوصا کسانی که در بحث ها شرکت میکردند سپاسگذاری میکنم. همیشه دل کندن برام سخت بوده و میدونم که از این جا هم نمیتونم به راحتی دل بکنم. مخصوصا که وبلاگنویسی بعد ازیک مدت برای آدم اعتیاد می یاره. اما فکر کردم مدتی استراحت برای تجدید قوای فکری و روحی شاید بد نباشه گر چه مشغولیت کاری و خرابی کامپیوتر هم شده مزید برعلت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای همه شما دوستان عزیزم که در این مدت که از دل و اندیشه ام می نوشتم صبورانه خواندید ، دوستانه گفتید و مشتاقانه خواندم  آرزوی موفقیت میکنم ...........به امید دیدار(گفتار) مجدد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی داستان نویسی</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به دعوت &lt;A href=&quot;http://havinjoooooooori.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;آنتیگونه&lt;/A&gt;  عزیز لبیک گفته و دانای کل میشویم  و داستان کوتاه(100-150کلمه ای) مینویسیم. البته این داستان مدتها پیش در دوران دانشجویی ام نوشته شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;اولين باري كه ديدمش كنار سلف دانشگاه بود با هیکلی تپل و بامزه  و شلوار مشكي و پيراهن سفيد، طوریکه با همون نگاه اول دل منو با خودش برد.&lt;/I&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;ديگه از اون به بعد وقتی از كنار سلف رد مي شدم همه اش دنبالش مي گشتم. هر وقت چشمم بهش می افتاد میدیدم اون هم با چشم هاي روشنش زل زده به من . اما تو صورتش هيچ حس مشترکی ديده نمي شد. فقط نگاه مي كرد ، آرام و بي خيال .&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt; گاهي اوقات وسوسه مي شدم برم طرفش ، باهاش حرف بزنم، از احساسم بگم. اما هر بار كه سعي مي كردم نزديكش بشم يه جوري خودش را از من دور مي كرد . &lt;/I&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;خيلي دست نيافتني بود!&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;تا بالاخره يه روز كه داشتم توي دانشگاه قدم مي زدم بی هوا پريد جلوم. از ترس نزديك بود جيغ بكشم. خودش هم انگارهول کرده بود چون با عجله پا گذاشت به فرار.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt; دلم براش خيلي سوخت.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;گربه هه نمي دونست كاريش ندارم !!!&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt; &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثل اینکه طبق قانون باید 5 نفر رو برای بازی دعوت کنم. بعضی از دوستان قبلا دعوت شدند. بنابراین از بین کسانی که فکر میکنم ممکنه شرکت کنند ریحانه – بی نشان – الهام(چمدان حرف هایم) – سایه – فائزه را به این بازی دعوت میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- این داستان طولانی تر بود ولی برای اینکه کوتاه بشه خلاصه اش کردم. محدودیت تعداد کلمات (100-150کلمه ) منو یاد abstract ای میندازه که باید برای مقالاتمون جهت چاپ در نشریات بنویسیم که من غالبا باهاش مشکل داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2-یکی توی کامنت دونی پست قبل نوشته بود چه دوست های خوبی داری، دیدم راست میگه من از شما ها خیلی چیزا یاد گرفتم. ولنتاین دیروز بود ولی برای تشکر و قدر دانی از مهربونی های دیگران لازم نیست منتظر روز و فرصت خاصی بمونیم. بنابراین من در همین جا و همین لحظه از همه شما دوستان عزیزم که لطف و محبت تان را همیشه نثار کلبه کوچک بنده نموده اید سپاسگذاری میکنم. بی نهایت از همگی متشکرم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۳- آخر سریال &quot;یوسف پیامبر&quot; لو رفت. &lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=36021&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; ببینید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 14:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تویی که نمی شناسمت !</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک اخلاقی در وجودم است به این صورت که : وقتی سوزنم جایی گیر کنه جرثقیلم نمیتونه بیاد جداش کنه.یک جور سماجت که در بعضی مواقع خوب و سازنده است، برخی اوقات مخرب و گاهی هم نقشی خنثی ایفا میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا بهترین مثال برای حالت سوم (خنثی) خرید رفتن منه که میشه گفت در آنجا این اخلاقم کاملا نمود پیدا میکنه. وقتی به نیت خرید چیزی مثل لباس اعم از مانتو ، کفش یا کیف  و..... می روم اگر چشمم جنسی را بگیره٬ دیگر غیر ازآن هیچ جنس دیگری به مذاقم خوش نمیاد. مثلا ممکنه در مغازه سوم کفشی ببینم و خوشم بیاید اگر بعد از آن ده ها مغازه دیگر هم بروم و اجناس بهتر و مرغوبتری را هم ببینم نمیتوانم چشم از آن کفش اولی بردارم . شاید اغراق نباشد که بگویم  نه تنها حاضرم با قیمتی نامنصفانه و بدون تخفیف هم آن را بخرم چه بسا اگر لازم باشد چندین برابر قیمتش را حاضر خواهم بود با کمال میل پرداخت کنم چون من آن را میخواهم وبس، می خواهم مال من باشد. چون در صورتی که نخرمش و بالاجبار تن به خرید جنس دیگه ای بدهم مطمئنا دوستش نخواهم داشت و با رضایت از خرید باز نمی گردم. برای همین هم  دیگه دستم آمده که هر وقت به خرید میرم و ازجنسی خوشم میاد وقتم رو برای دیدن اجناس دیگه تلف نمیکنم و همون موقع می خرمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این خصلت برای وقتی انسان هدفی را برای خودش درنظر میگیره و میخواد بهش برسه نقش تسهیل کننده داره که میتونم بگم برای رسیدن به اهدافم در زندگی خیلی کارساز بوده. اما معمولا درمواقعی که باید چیزی رو که به گفته دیگران اشتباهه ولی منطقشون هنوز قانعم نکرده کنار بذارم و یا قرارباشه از کسی بگذرم چه از روی علاقه یا نفرت، جنبه منفی خودش رو به شدت آشکار میکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر خودشناسی سخته. این پست را به عنوان یک نمونه از کنکاش در رفتار و خلقیاتم آوردم. دارم به این خصلتم فکر میکنم. از جنبه های خنثی و مثبت و منفی اش گفتم ولی آخرسر نمیتونم نتیجه گیری درستی بکنم. اصلا نتونستم اسم خاصی برای این ویژگی شخصیتی ام پیدا کنم. حتی وجه منفی و مثبت و خنثای آن هم تعریف من از خودم است شاید کس دیگری وجه خنثی را هم منفی بگیرد یا اصلا برایش وجه منفی در نظر نگیرد. راستش هرچه بیشتر در مورد خودم فکر میکنم گیج تر میشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسئله من اینه:  به دلیل یچیدگیهای شخصیتی انسان هیچ مطلقی وجود ندارد پس چگونه میتوان به شناخت درستی در مورد خود رسید آنچنانکه بتوانیم خود را آنگونه که واقعا هستیم برای دیگری تعریف کنیم نه با پارادایم های ذهنی خودمان که ممکن است اشتباه هم باشد؟ میتونین پاسختون رو در حیطه همین توصیفاتی که در بالا از خودم کردم به عنوان نمونه بیان کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 22:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساده بگم: &quot;دوستت دارم&quot;</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 334px&quot; height=422 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/2ut2e5g.jpg&quot; width=408 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی این آقای غلامرضا نترسیده یه موقع قبل از عطیه خانم، بابای عطیه خانم دخلش رو بشمره...!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 11:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادت می کنیم</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند....... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چه تلخ است قصه عادت!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 09:10:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوک</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشسته بودم جلوی کامپیوترو تو اینترنت گشت میزنم. که یک دفعه پدربزرگ و مادربزرگم به همراه یک خانم و آقا وارد خانه مان شدند. چون سرزده آمده بودند و خانم و آقای غریبه رو هم نمی شناختم مادرم را بردم تو اتاق تا در این باره ازش سوال کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وآنجا بود که مادرم بدون مقدمه چینی و خیلی جدی بهم گفت این دو نفر پدر و مادر واقعی تو هستند. دیگه هیچی ازش نپرسیدم، یعنی نتونستم که بپرسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتم زد. وای نمیدونید چه حالی داشتم. یک لحظه ترس ، نگرانی ، حیرت، خشم ، نا امنی و .... همه را یکباره احساس کردم. نشسته بودم تو اتاق به 25 سالی فکر میکردم که واقعیت رو جور دیگه برام ترسیم کرده بودند. دنبال این بودم که تیکه هایی از حقیقت پنهان زندگی ام را پیدا کنم و کنار هم بچینم تا حرف مادرم رو تایید کنه. مادرم هرگز به شوخی سر به سرمون نمیذاره و من تو عمرم یه دروغ ساده و کوچک هم از زبانش نشنیدم برای همین همیشه حرفش برام حجته. ولی حالا مونده بودم کدوم حرفشو باور کنم. واقعیت تلخی که چندین دقیقه پیش برام فاش کرد یا خاطراتی که از گذشته برام نقل کرده بود. داستان به دنیا آمدنم، این که موهایم شبیه فلان کس است و چشم و ابرویم شبیه کس دیگر از وابستگانم. به شدت گیج بودم. هیچ منطقی قانعم نمی کرد. تمام سالهای عمرم مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شد و حیرت و ناباوری اجازه اشک ریختن بهم نمی داد ولی به شدت احساس نیاز میکردم تا از درون فریاد بزنم و کسی بیاید بگوید باور نکن حقیقت ندارد. حالا تو اون کشاکش روحی به فکرم رسید بیام این موضوع رو توی وبلاگم بنویسم من که عقلم به جایی نمیرسید شاید کسی می توانست بهم کمکی کنه تا بتونم کمی از فشاری را که تحمل میکردم بکاهم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد یک دفعه احساس پوچی کردم ، احساس بی هویتی. گرچه در آن لحظه هویت واقعی ام بر من آشکار شده بود اما نمیتوانستم با آن ارتباط برقرارکنم درعین حال که هویت گذشته ام  یکباره فروریخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی همین فکرها بودم که ازخواب پریدم و خاطرم آسوده شد که آنچه گذشت خوابی بیش نبوده . اما تجربه بدی بود. من کاملا در خواب احساس بودن در چنین موقعیتی رو تجربه کردم. بیچاره کسانی که چنین وقایعی براشون در واقعیت اتفاق می افته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 18:32:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج - آزادی - تعهد - آرامش (2)</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول از همه ازدوستانی که با حوصله به سوالات پاسخ داده بودند تشکر میکنم .این پست نتیجه بحث های پست قبلی است و فکر میکنم طولانی ترین پست وبلاگم  باشه که وقت زیادی هم روش گذاشتم به هرحال امیدوارم مفید واقع بشه. نوشته های با فونت درشت نظرشخصی من به همراه نتیجه گیری و بقیه نوشته ها، سخنان خود شماست.دوستی گفته بود هیچ دختر و پسری از ازدواج بدشون نمی آید و حتی کسی که این را می گوید بمحض دریافت یک پیشنهاد خوب یا یافتن یک مورد خوب درنگ نمی کند. با این توصیف وجود مخالفین امرازدواج دراصل باید منتفی باشه. اگر بعد از مطالعه دقیق این پست باز هم مخالفی وجود داشت. لطفا ادله اش را بیان کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; و اما پاسخ به سوالات:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میتونم بگم همه متاهلین، تقریبا شما مجردهای عزیز را به امر مقدس ازدواج تشویق فرمودند . سخن چند تن از آنها را بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  من با ازدواج با شخص مناسب بیشتر از تجرد موافق بوده و هستم !چون تاثیر مثبت همفکریها و مشخص شدن مسیر زندگیم رو تو همین دوره نامزدی هم دارم میبینم. هدفمندتر ازقبل پیش میرم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  من مجرد ها رو تشويق به ازدواج مي كنم.چون به نظرم ازدواج مي تونه تا حدي به برنامه زندگي افراد نظم بده و آدم رو به آرامش برسونه. من تا قبل از ازدواج احساس مي كردم كه هنوز وارد اون مرحله اصلي زندگيم نشدم و احساس بلاتكليفي و موقت بودن همه چيز رو داشتم.در ضمن احساس مي كنم كه ازدواج لزوما مانع پيشرفت افراد نيست و افرادي كه نتونستن به چيزهايي كه تو ذهنشون بوده برسن ازدواج رو دليل اين عدم موفقيت خودشون مي دونن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;· من حتما مجردها رو به ازدواج تشویق می کنم به شرطی که با چشم باز و با فکر تصمیم بگیرن و فرد مناسبی رو انتخاب کنن. ازدواج با یه آدم خوب آرامش وصف ناپذیری به آدم می ده. زندگی آدم رو شکل می ده. به آدم گذشت رو یاد می ده...عشق واقعی که به نظر من همون گذشت به خاطر آدمی ایه که عاشقش هستی فقط با زیر یه سقف زندگی کردن حس می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·   من این تز را دارم و می گویم به گفته قرآن عمل کنید با کسی دوست میشوید آن را حلال کنید رابطه نامشروع نداشته باشید به دختر خودم که 20 سال داره هم همین را گفتم. این رابطه ها با یک قوره سردی و با یک مویز گرمیش میکنه یعنی تو 6ماه دوستی یک شب پای تلفن از یک کلمه یا یک حرکت بدت میاد گوشی را قطع میکنی اگر اون زنگ نزنه دوستی تان تمام میشود ولی اگر عقدی باشد و پیمانی باشد به این سادگی ها نیست .این تعهدی که بوجود می اورد ، به راحتی تمام نمیشود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·   من مجرد ها را به ازدواج &quot;مناسب&quot; تشویق میکنم. چون تجریه اش با همه تجربه ها فرق داره مخصوصا از نظر استقلال و مدیریت شخصی.ازدواج نامناسب از هر چیزی بدتره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوال خانم های مجرد&lt;/STRONG&gt;: &lt;EM&gt;به نظر شما صرف نظر از اینکه با چه کسی ازدواج کنید ، آیا ازدواج آزادی عمل زن را محدود می کند و جلوی پیشرفت او را می گیرد؟ چرا؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt; پاسخ های شما:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  من فکر میکنم ازدواج مانع بزرگی برای پیشرفت های آدمه و خب طبیعیه که هر کس ازدواج میکنه اینو میدونه که نمیتونه مثل قبلش به کارهای شخصیش برسه. ازدواج مسوولیت داره ....ولی از طرف دیگه با هم بودن دو نفر و ساختن روز به روز زندگی خیلی قشنگه. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  به نظر من مردان ایرانی هر چقدر هم که روشن فکر باشند باز هم جلوی بعضی از آزادی های همسرشون رو میگیرند!!! مثلا محیط کار. ازدواج هم برای زن محدودیت هایی میاره هم مرد. منظورم از محدودیت اینه که آدم مجبور میشه بعضی از کاراشو کنسل کنه و وقتشو به همسرش بده مثل بیرون رفتن با دوستان.نکته دیگه اینه که خانم های متاهل با خانم های مجرد تفاوت دارند. مخصوصا در سال های اول ازدواج. میشه گفت سخته که مثل قبل پیشرفت کنند!!! چون نسبت به زندگی خانوادگی احساس تعهد میکنند و بیشتر برای بقیه وقت و انرژی می گذارند تا خودشون!اما این چیزا در مقابل نکات مثبت ازدواج موفق اصلا و ابدا به چشم نمیان و بی اهمیت هستند.(متاهل)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  بعضی از دوستان میگن که ازدواج باعث محدودیت نمیشه ولی به نظرم چرا میشه چون تو دیگه متعلق به خودت نیستی و نمیتونی تنهایی خیلی از کارها رو انجام بدی (متاهل)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  ازدواج اگر با یک فرد شایسته باشه باعث پیشرفت های مادی و معنوی در زندگی انسان میشه(متاهل)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  به نظر من اینکه ازدواج چقدر میتونه مانع پیشرفت یه نفر باشه یا اینکه چقدر میتونه اثر مثبت روی زندگی یه نفر داشته باشه کاملاً به دو طرف بستگی داره !!! یه انتخاب به جا و درست (فردی با درک و شعور ) نه تنها جلوی پیشرفت آدمو نمیگیره بلکه میتونه یه جور هایی تسهیل کننده ی موفقیت آدم هم باشه. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  ازدواج آزادی زن رو ازش نمیگیره و محدودش نمیکنه.هر کسی قبل از ازدواج میتونه در مورد عملکردش به توافق برسه.در صورتی محدود میشه که در مورد اون فعالیت یا عملکردش قبل از ازدواج فکر نکرده . و به نظرم چون تعهد و مسئولیت پذیری در ما کمه محدود میشیم یعنی نمیتونیم به همه ی جنبه های زندگیمون درست بپردازیم(مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;حرف من:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اگر دختری از الان(پیش از ازدواجش) آینده و هدف بزرگی را برای خود ترسیم کرده میتونه قبل از ازدواج&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;آن را با همسرش درمیون بذاره و بگه که این انتظار رو داره که شریک زندگیش اونو برای راهی که در پیش گرفته کمک و همیاری کنه. اگر طرف مقابلش هم فرد با درک و فهمی باشه چرا نذاره که همسرش پیشرفت کنه. من خودم دختری را میشناختم که تحصیلات خودش و شوهرش در حد لیسانس بود و با اینکه شوهرش به دلیل مشغله های کاری شرایط ادامه تحصیل نداشت مدام این دختر را تشویق میکرد که برای ارشد و دکترا اقدام کنه و تحصیلاتش را ادامه بده یا حتی مردانی که برای پیشرفت تحصیلی و شغلی همسرشون حاضر شدند کار و زندگیشونو با تمایل کافی در اینجا بگذارند و با همسرشون به خارج از کشور بروند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پس ازدواج الزاما جلوی پیشرفت های مارا در زندگی نخواهد گرفت چه بسا با حضور فردی مناسب در زندگی بتوان راه پرفراز ونشیب موفقیت را هموار کرد. !!!( وجود یک همدل و همراه که پشتیبان ما برای رسیدن به اهداف مان باشد وبه نوعی موفقیت ما را موفقیت خود بداند)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من تجربه ازدواج را نداشتم ولی می دانم تفاهم که یکی از شروط اساسی در ازدواجه یعنی درک متقابل. زندگی مشترک به گذشت احتیاج داره. قبول کنیم که ما مجردها تا اندازه زیادی خودخواهیم ( ازدواج با تقویت روحیه دگرخواهی این خصوصیت را در ما تعدیل میکند) ممکنه مواقعی پیش بیاد که ما مجبور بشیم  جلوی پیشرفت خودمونو بگیریم ( یعنی محدودیت برای آزادی عمل)  تا دیگری جلو بره. الان اگه از خود من بخوان از هدفی که دارم با دلیلی به خاطر منافع دیگری چشم پوشی کنم احتمالا سریع جبهه گیری خواهم کرد و زیر بار نمیرم ، پیش خودم میگم چه معنی داره من پیشرفت نکنم که اون پیشرفت کنه. ولی قاعدتا اگر در زندگی ام پیوندی از جنس محبت و توام با درک متقابل فکری و روحی با دیگری وجود داشته باشه و درمسیر انتخاب قرار بیگرم نه اجبار، سنجیده تر برخورد میکنم  و شاید با میل و رغبت از خواسته های خودم بگذرم یا به عبارتی بعد از ازدواج با میل خود اولویت هایم را تغییر دهم. چون میدونم این گذشت ها در زندگی من متقابل اند و اساس پایداری لذتی هستند که کنار کسی که از صمیم قلب دوستش دارم  محقق میشوند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوال آقایان مجرد&lt;/STRONG&gt;: &lt;EM&gt;به نظر شما تعهد و مسئولیتی که به واسطه ازدواج بر مرد تحمیل می شود سخت و غیر قابل قبوله؟ چرا؟&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt; پاسخ های شما:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  به عنوان یک پسر مجرد که کمی سعی کرده مسولیت پذیری و تعهد را تجربه کند فکر می کنم سخت است اما غیر قابل قبول نیست. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  كسي كه قصد ازدواج داره حتما اون قدر بزرگ شده كه متوجه بشه بايد مسئوليت بيشتري در زندگي داشته باشه... (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  اگر بخوام همسر آینده ام را فرد متوسط روبه بالایی از نظر سطح فکری و فرهنگی بدونم باید بگم که مسئولیت پذیری در این شرایط نه تنها پرزحمت بلکه کاملا لذت بخش خواهد بود. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  قابل قبول بودن یا نبودن این تعهد و مسئولیت به نگرش آدما بستگی داره :قبل از هر چیز فرد باید هدفشو مشخص کنه و بعد از اون مسیر اصلی و شاهراه زندگی. بعد از تعیین این موارد آدما می تونن با انتخاب و علاقمند شدن به کسی که در انتخاب هدف و مسیر اصلی زندگی _ و نه مسیرهای فرعی و توقفگاهها و ... _ باهاشون هم عقیده باشه قدرت بیشتری برای رسیدن به هدف پیدا کنن و هر دو نفر از این عشق برای به اوج رسیدن بهترین استفاده رو ببرن...... زندگی در این حالت یعنی تعهدی زیبا که غایتش تعالی و کمال زن و مرد است و اختلاف سلایق نیز موجب رشد سریع انسان می شوند چرا که در چارچوب یک عقیده و تفکر مشترک بین دو شریک و همدم رخ می دهد.اما اگر انسان در انتخاب هدف یا مسیر اصلی و یا انتخاب همسر ملاکهای معقولی را در نظر نگیرد تحمل زندگی بسیار دشوار می شود .(مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  هیچ حسی برای یک مرد قشنگ تر از این نیست که مسئولیت یک زندگی رو به تنهایی قبول کنه. مطمئنا با جون و دل هر کاری که بتونه برای همسر و خانوادش انجام می ده.فقط زمانی می تونه این قبول مسئولیت سخت و زجر آور باشه که مرد با همسرش تفاهم نداشته باشه چون اینطوری فقط فکر می کنه کاری که انجام می ده یک تکلیفه! (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;حرف من:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بله تعهد و مسوولیت پذیری سخت است ولی غیر قابل قبول نیست. آسان نیست و از عهده آن برامدن از نشانه های تکامل یک مرد است و قابل قبول است چون لازمه بقای زندگی مشترک است. اما همان طور که خودتان گفتید چنانچه هماهنگی و تفاهم وجود داشته باشد سختی اش شیرین ولذت بخش میگردد. و مسلما مرد عاقل و باشعوری(مردان هوسباز را خارج از این گروه قرار میدهم) که چنین لذتی را با همسرش تجربه میکند چه دلیلی دارد تا به تعهد خود وفادار نباشد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوال مشترک: &lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt;فکرمی کنید الان در زندگی تان آرامش بیشتری دارید یا زمانی که با همسری&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;مناسب ازدواج کنید؟ چرا؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt; پاسخ های شما:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  اگه همسری عالی و خوب و مهربون داشته باشی اون آرامش و لذتی که تو زندگی در کنار اون می کنی هرگز با هیچی عوض نمی کنی.(متاهل)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  آرامش یه آدم مجرد با یه آدم متاهل خیلی فرق می کنه وقتی یه آدم ازدواج می کنه همیشه یه مسئولیتی رو دوشش هست که باعث سلب آرامش نمی شه ولی نمی شه گفت که آدم نسبت بهش بی خیال هست . شاید اون آرامش در اوایل زندگی بهم ریخته باشه ....ولی حتما بعد از یه مدت آرامش به دست می یاد . و خانم یا آقا به همسرشون حتما یه آرامشی می دن که با آرامش دوران مجردی فرق می کنه ....در واقع می شه گفت مجردی دوران بی مسئولیتی و بی خیالی هست و متاهلی دوران مسئولیت . و حتمادر زندگی زنا شویی اون آرامش خاطر با دوران مجردی فرق می کنه . (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  الآن يه آرامشی داريم بعدش يه آرامش ديگه!الآن از نظر مالي و مادي آرامش داريم!ولي بعدا رواني!با وجود همسر قطعا آدم احساس مي كنه مي تونه با كمك اون زندگيش و به تكامل برسونه. تو زندگي مشترك همه چيز با هماهنگي هم انجام مي شه و هر دو طرف از جون و دل واسه رفع مشكلات هم تلاش مي كنند. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  آرامش چیزیه که با طرف مقابل به دست نمی ییاد ارامش و خوشبختی تو وجود خودمونه و خودمون باید مهیا و پیداش کنیم تا بهش برسیــــــــــم اصلا هم با ازدواج و نفر بعـــــــــدی به دست نمی یاد.... تازه بیشتر هم می شه دردسرها ......خواهر شوهر ‘ مادر شوهر و فک و فامیل طرف مقابل که اگه بد باشن طرف پشیمون می شه که چرا ازدواج کرده .... و خیلی مسائل دیگه که هی روز به روز بیشتر می شه....... مجردی خیلی بهتره ارامشش بیشتره ...(مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  من الان تو زندگیم آرامش دارم اما هر روز که میگذره همراه با این آرامش اضطراب هم بوجود میاد چون هرچه بیشتر میگذره احساس میکنم توقعات من هم با مرور زمان بیشتر میشه.در مورد بعد ازدواج هم باید بگم که در صورتی به آرامش منجر میشه که انتخاب درستی داشته باشم و طرف مقابلم نیمی از معیارهایی که من در ذهنم هست رو داشته باشه. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;·  من افراد زیادی رو میشناسم که بعداز ازدواج یا وارد شدن در یک رابطه آرامششون رو از دست دادن و افرادی رو هم میشناسم که افسوس میخورن چرا زودتر ازدواج نکردن تا این آرامشی رو که دارن بیشتر تجربه کنن. همونطور که میبینی همسر در این احساس هم نقش عظیمی ایفا میکنه. (مجرد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;حرف من&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;از صحبت ها  کاملا مشخصه که آرامش بعد از ازدواج به انتخاب درست ما بستگی داره به همین دلیل&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;هم من در سوال واژه &quot; همسر مناسب&quot; را به کار بردم . ازطرفی مناسب بودن کاملا نسبی است. یعنی ممکنه کسی که برای شما مناسب است برای من نباشد وازطرف دیگر این مناسب بودن هم به معنای ایده آل بودن و تناسب صد درصد نیست بلکه منظور برایند مناسب است نه تناسب تک تک اجزا و نهایتا فقط به تشخیص خود ما بر اساس شناختی درست و دقیق برمیگردد . ازدواج با چنین شخصی میتواند آرامش روحی و روانی خاصی را که تنها از موهبت های ازدواج و زندگی مشترک است برای ما به همراه بیاورد ،آرامشی که حتی با وجود زندگی آرام در خانواده و کنار پدر و مادر از آن برخوردار نیستیم چون خاص ارتباطی از جنسی دیگر است.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;حرف آخر...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;ازدواج ازنعمتهای خوب خداست و کلید حل خیلی از مشکلات موجود در این&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;مقوله قطعا در یافتن&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;&quot;همسری مناسب&quot; است تا بتوان از مزیت های ازدواج با بودن در کنار او به بهترین وجه بهره برد . برای مجردین در آرزوی ازدواج بهترین هایش را و برای متاهلین تحقق پایدارش را آرزو میکنم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 20:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج - آزادی - تعهد - آرامش (1)</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه چند وقتی بود که نظرسنجی نذاشته بودم. از اونجاییکه می بینم همیشه توی بحث های مربوط به ازدواج در این وبلاگ موافقین و مخالفینی وجود دارند، انگیزه ای شد تا بحثی رو راه بندازم که امیدوارم بشه ازش نتیجه خوبی گرفت. سوالات را برای دو گروه مجردها و متاهلین تفکیک کردم. لطفا سوال مربوط به خودتان را (دو سوال برای مجردها و یک سال برای متاهلین) با دلیل منطقی جواب بدین. اگر کامنتی نیاز به پاسخ داشت در بخش کامنت ها جواب داده میشود. شما هم اگر دوست داشتید با دیگران دربحث شریک شوید میتوانید خطاب به آنها همان جا براشون کامنت بذارید. با تشکر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سوال مربوط به مجرد ها: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;دخترخانم ها جواب بدن&lt;/U&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر شما صرف نظر از اینکه با چه کسی ازدواج کنید ، آیا ازدواج آزادی عمل زن را محدود می کند و جلوی پیشرفت او را می گیرد؟ چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;آقا پسرها جواب بدن:&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر شما تعهد و مسئولیتی که به واسطه ازدواج بر مرد تحمیل می شود سخت و غیر قابل قبوله؟ چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;سوال مشترک مجردها:&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکرمی کنید الان در زندگی تان آرامش بیشتری دارید یا زمانی که با همسری مناسب ازدواج کنید؟ چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;سوال مربوط به متاهلین&lt;/B&gt;&lt;B&gt;:&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صرف نظر از اینکه چه مدتی از ازدواج تان می گذره و یا با فرد مناسبی ازدواج کردید یا نه (چون هر دوی این موارد میتونه در جای خودش بحث بشه) آیا به طور کلی مجردها را تشویق به ازدواج می کنید ؟ چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; --------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: ببینید همه ما ممکنه تجربیات تلخی از گذشته داشته باشیم. گرچه آثار روحی ناشی از این وقایع تلخ را نمیشود نادیده گرفت اما بیایید یکبار هم که شده با خودمان روراست باشیم و بدون برخورد احساساتی، کاملا منطقی به موضوع نگاه کنیم. اینکه مثلا با کسی بودم که ضمن ابرازعشق خالصانه من، نامنصفانه به من خیانت کرد دلیل نمیشود که بخواهیم تا ابد ازدواج را انکار کنیم. این توضیح را دادم تا به دوراز فرافکنی پاسخ سوالات را بدهید. ممنون دوستان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس هایی از یک کتاب - واقعیت هایی از زندگی</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این پست سعی کردم پاره ای از نکات آموزنده کتاب &quot;آیا تو آن گمشده ام هستی&quot; را که در پست قبل معرفی شد ، به طور خلاصه بیاورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1-   عشق برای موفقیت یک ازدواج کافی نیست، به این معنا که رابطه به تفاهم(فکری، احساسی، روحی، جسمی) و تعهد نیازدارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2-   اگر رابطه ای نتیجه &quot;عشق در نگاه اول&quot; نبود بدین معنا نیست که نمی تواند علاقه ای نیز وجود داشته باشد. معتادان به عشق در نگاه اول برای اینکه بفهمند به کسی علاقه مندند یا نه، تماما به دنبال نشانه های نادرستی هستند، ماجرا، هیجان، ترس از دست دادن و ترک شدن و بالا و پایین هایی که همگی نشانه های یک رابطه غیر سالم اند. درحالیکه اولین تاثیری که کسی بر ما میگذارد کافی نیست تعیین کند آیا او می تواند همسری سالم و مهربان باشد. شما به تاثیرات دوم ، سوم ، چهارم و پنجم نیز نیاز دارید. شما به وقت احتیاج دارید تا علاوه بر ظاهر فرد، ماهیت و شخصیت او را نیز کشف کنید. باید به یاد داشت که عاشق شدن ساده است، اما ایجاد یک رابطه سالم، مستلزم کاری سخت است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3-   گاهی اوقات پیش فرضی برای افراد وجود دارد که فقط وفقط در این دنیا یک همسر مناسب برایشان وجود دارد و این که باید همان یک نفر را پیدا کنند و گرنه خوشبخت نخواهند شد. درحالیکه این امکان وجود دارد که عشق حقیقی را با بیش از یک نفر تجربه کنید. شریک های بالقوه زیادی وجود دارند که میتوانید با آنها خوشبخت شوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4-   بسیاری از ما تنها به دلیل یک ویژگی که هیچ رابطه ای با شخصیت حقیقی فرد هم ندارد و بیشتر به ویژگی های بیرونی او مربوط می شود عاشق می شویم. این روابط معمولا دوام چندانی ندارند. بالاخره چند ساعت میتوانید به موهای  قشنگ او خیره شوید یا از گوش دادن به گیتار زدن او لذت ببرید . سرانجام زمانی میرسد که چیزی ورای این ها را خواهید خواست. لذا هرگاه شیفته یک ویژگی شخصیت کسی شدید ، از خود بپرسید: اگر این فرد(چشمان آبی،موهایی فوق العاده،صدایی زیبا،طبعی شوخ) نداشت و یا (قهرمان بسکتبال، هنرمندی مشهور و....) نبود هم همچنان برایم جذاب بود و میخواستم با او ازدواج کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5-   در دیدارهای کوتاه دو یا سه ساعت در هفته بیشتر افراد بهترین رفتارشان را نشان میدهند، اما واقعیت در زمان طولانی تر آن هم هنگامی ظاهر میشود که با هم زیر یک سقف زندگی کنید. هنگامی که با کسی زندگی می کنید ، عادت ها ، نگرش ها و رفتارهایی را از او می بینید که هرگز از او سراغ نداشتید. چرا که او را در محل زندگی دائم و یا به عبارتی &quot; منطقه امن&quot; او می بینید که همان خانه اش می باشد و بنابراین جنبه هایی از شخصیت او را خواهید دید که اگر مثلا فقط با او بیرون می رفتید، امکان نداشت ببنیدید. او را هنگامی می بینید که خسته، مریض، عصبانی، مایوس و غرغرو است. زندگی مشترک قدرت و خویشتن داری می طلبد و ایجاب میکند طرفین، سازش و انعطاف پذیری هایی از خود نشان دهند. تنها با زندگی مشترک است که طیف کامل تری از عکس العمل های احساسی و روحی شریک زندگی تان بر شما فاش میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6-   تعهد حقیقی در ازدواج را نمیتوان با مراسم عروسی و یا یک عقد نامه خلق کرد. ازدواج یک قطعه کاغذ یا یک حلقه نامزدی یا آلبومی ازعکسهای مختلف ترتیب دادن نیست. ازدواج فرایندی است فعال و شراکتی، نه حالتی ساکن و ایستا. نمی توانید بگویید متاهل هستید چون عروسی مجللی داشتید یا چون دیگران فکر میکنند متاهلید. شما تنها زمانی متاهل هستید که با همسرتان از لحاظ فکری، احساسی، جسمانی و روحی رزنانس داشته باشید. تحقق ازدواج در قلبهای ما حادث میشود نه در یک مسجد یا محضر یا یک کلیسا. آن هم نه فقط یکبار و در یک روز بخصوص. بلکه دوباره و دوباره و دوباره و تبلور این انتخاب ، رفتاری است که شما با همسرتان دارید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: نویسنده در این کتاب درباره مطالب بالا به تفصیل بحث میکند و برای هر کدام مصداق هایی از زندگی مراجعینش و حتی در برخی موارد تجربیات زندگی شخصی خودش را مستقیما بازگو می کند.یه طور کلی این کتاب به مسائلی چون: چرا و چگونه عاشق می شویم؟ - عاشق شدن به دلایل نادرست - شش اشتباه بزرگ که در ابتدای روابط مرتکب می شویم - ده نوع رابطه که سرانجامی نخواهند داشت - نقطه ضعف های مهلک - بمب های تفاهم - شش ویژگی شخصیتی که می بایست در همسر آینده خود به دنبال آن باشید - بیوشیمی جنسی مشترک بین شما و همسرتان چه میزان است و ....می پردازد. هم چنین تستهای شخصیتی خوبی هم دارد که میتوانید برای شناخت بیشترخود و رابطه تان به کار بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 11:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این کتاب را بخوانید</title>
<link>http://taraunsaid.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش پیشترها که زیاد در مورد ازدواج می نوشتم. دوستی همین جا کتابی را به من معرفی کرد تا پاسخ سوالات متعدد ذهنی ام را در آن بیابم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحالا بعد از مطالعه این کتاب به شما دوست عزیز توصیه میکنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگربا کسی دوست هستید و خیال ازدواج با او را در سر می پرورانید.اگر پسری هستید که به دنبال همسر مناسبی می گردید. اگر دختری هستید که در انتخاب هاتون از میان خواستگاران مرددید.اگر درعشق و رابطه عاطفی تون با کسی شکست خوردید. اگر ازدواج کردید و میبینید در مواردی هرچند جزیی با همسرتون مشکل دارید .درصورتیکه واقعا نگران آینده تان هستید و خواهان یک زندگی آرام و سالم کنار همسر دلخواهتان واگر نمی هراسید تا با واقعیت هایی از زندگی خود و طرف مقابلتان روبرو شوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حتما این کتاب را بخوانید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;آیا تو آن گمشده ام هستی؟&quot; نوشته باربارا دی آنجلیس (مترجم : هادی ابراهیمی )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و من توصیه میکنم در درجه اول برای شناخت بیشتر خودتان این کتاب را بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;----------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: این کتاب از جنبه اطلاعاتی برای من خیلی مفید بود. فقط بومی نبودنش وتفاوت های فرهنگی  جامعه نویسنده با جامعه ایرانی که در بخش هایی از کتاب نمود پیدا میکرد شاید بزرگترین اشکالی باشه که میشه بهش وارد کرد که خواننده عاقل حتما این مسئله رو هم خودش درنظر میگیره. ولی مطمئن باشید که ازنکات مثبتش خیلی میتونین بهره بگیرید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taraunsaid&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>taraunsaid</dc:creator>
<guid>http://taraunsaid.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
